تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی
 

ابو عطاء -رحمة الله عليه-  مي فرمايد: 

باطن جاي نظر حق است و ظاهر جاي نظر خلق. جاي نظر حق، به پاكي سزاوارتر از جاي نظر خلق.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25سآات 12:31  توسط ماری  | 

خدا بیامرزد رهی را که گفت:

من نگویم ترک آیین مروت کن، ولی
این فضیلت، با تو خلق سفله را دشمن کند
تار وپودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت
هر که همچون شمع، بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی، مردی که بهمان در نهفت
قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته، ز آنک
من باو نیکی نکردم، تا بدی با من کند
میکنند از دشمنی، نا دوستان با دوستان
آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو، زین مردم نا اهل دور از مردمی
 دیو گردد، هر که آمیزش به اهریمن کند
 منزلت خواهی! مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23سآات 0:10  توسط حجت  | 

نمیتونم حرفی بزنم، با اینکه دلی پر از حرف دارم نمیتونم!!!!!


ای خدااااااااااااااااااااا

چرا دستت رو به طرف هرکه دراز میکنی فکر میکنه که میخوای چیزی رو ازش گدایی کنی و ازش چیزی رو بگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا حاضر نیست فکر کنه که این دست میتونه دست یاری یه دوست باشه، یا دستی برای دادن نه گرفتن!!!!!!!!!

یا اصلا هیچکدوم از اینا هم نباشه میتونه دستی از سر دلسوزی باشه برای اینکه فکر نکنی تنهایی!!!!!!!!!!

کاش دستها زبون داشتند و آدمها گوشی برای شنیدن حرف دستها......


خدایا من که گذشتم؛ تو هم بگذر و توفیق معرفت به همه بده

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20سآات 23:43  توسط حجت  | 

 

آنچه مرا نکشد، قویترم خواهد ساخت...

نیچه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18سآات 18:38  توسط ماری  | 

خدایش بیامرزد، عمه پدریم را میگویم، پیرزن از دوپا فلج بود و نمیتوانست بدون عصا و کمک راه برود، بارها قصه خودش را برایمان تعریف کرده بود که چرا آن "مولود" یک تنه صد مرد حریف بدین روزگار افتاده بود؛ میگفت:

"عمه! هَفَش سال بود که آغا ممد خدا بیامرز شده بود، بمونَلی رو دوماتش کرده بودم و عصمتم عقد کرده بود، نمیدونم چِم شده بود؟ یخده وقت بود که همش حال نادار بودم و نمیتونستم پشت کار بیشینم، اوروزا همه تو خونه دسگا شربافی داشتن و باش کار مبافتن، هااا دیه کم کم اقه بد شدم که بمونَلی بردم دکتر و دکترم برام نسخه نوشت، رفت نسخم ایسوند، توش دو تا سوزن داش، بردنم درمونگا برا سوزن زدن، نمیدونم زنیکه نمیدونست، بلد نبود، چطو شد که این سوزنا و قاطی کرد و بر ما زد، یک هفته نشد که این پاهام شروع کرد شل شدن و دیه نمیتونستم راه برم، خیلی هم بعدش دوا دکتر کردم اما دیه پاهام خوب نشد و حالا دیه سی و پنج ساله که عصا دس میگیرم و خاک کش خاک کش راه مرم"

پیرزن زحمت روزگار فراوون کشیده بود، از دستاش پیدا بود، پینه داشت، پینه سوزن بدست گرفتن...پینه کار بافتن...اما، اما هنوز خونگرم و خوش برخورد بود، یادمه خونش که میرفتیم یه کمد فلزی قدیمی داشت که همیشه توش پر بود از آجیل و شکلات، عاشق بچه ها بود، هرچی قصه یادم مونده از بچگیم رو از عمه مولود شنیدم، بابام میرفت میاوردش خونمون، یه هفته نگهش میداشتیم، پیرزن وقتی میخواست بره گریه من و آبجیام نمیذاشت بره؛ هر روز کارش تعریف کردن قصه واسه ماها بود، یادمه....هنوز یادمه....، قصه هاش از همه رقم بود، قصه زندگی خودش و اطرافیان تا قصه "کور و کچل و کوسه" و "عبدالقاضی" و "نخد مشکل گشا" و "پیچ نوروزک و سرخ عیار".... هی روزگار......

خوردو خوراکش جالب بود، مرض قند داشت و تقریبا هر روز لااقل یه نوبت ماست و خیار رو میخورد، عاشق خورشت بادمجون تماته بود، به قول خودش که میگفت:" عمه آدم باید لخت شه و تو قابلمه بادجون تماته شنا کنه"؛ یادمه اگر نهار براش غذای پرهیزونه پخته بودن و خورشت بادمجونم بود، ظرف غذاش رو میذاشت کنار و میگفت:"عمه این خو باشه برا شومم".

ای روزگار..........میبینی...پنج شش سالی هست که خدا بیامرز شده و رفته ولی من یکی تا آخر عمرم قصه هاش رو یادمه، بارها نشستم فکر کردم که چرا من این عمه بابام رو اینقدر دوست داشتم در حالی که بابام یه عمه دیگه هم داشت، تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که< عمه مولود غیبت کسی نمیکرد، کمتر حرف مردم میزد، اگرم میزد از خوبیهاشون بود، با قصه هاش تجربه همه عمرش رو یادمون میداد، عمه مولود بد هیچکسو نمیخواست، با همه سختیهایی که کشیده بود از دنیا طلبکار نبود و همش رو خیر و مصلحت خدا میدونست.....>

بارها فک کردم که من که پیر میشم چی میشه، منم همچین پیری میشم که همه دوستم داشته باشن و کسی راضی به رفتنم نباشه!! منم میتونم اینقدر ساده و بی توقع زندگی کنم......واسه همین همیشه تو دعاهام میگم:"خدایا آخر و عاقبت کارامون و خودمون رو ختم به خیر کن و عزت پیری رو ازمون نگیر..."

میبینی.... چی میخواستم بنویسم چی نوشتم!!

خوب واسه اینکه بدقولی نکنم براتون قصه رو هم مینویسم، ولی نه اینجا!! مینویسم میذارم تو اون دولابی، هرکی دوست داشت بره بخونه...

برای همتون آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری دارم

یاعلی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13سآات 22:4  توسط حجت  | 

اومدم که بنوسم، اما خداوکیلی اقه خواب اومده تو چشم که هیچی نمیبینم؛ تا آخر شب منوسم
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13سآات 16:8  توسط حجت  | 

 

حجت عزيز! عزيز الدين نسفي در باب عشق گويد: "عشق براق سالكان و مركب روندگان است. هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عقش در يك دم، آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاك و صافي گرداند و سالك به صد چله، آن مقدار سير نتواند كرد كه عاشق در يك طرفة العين كند."

مدتهاست كه آرد خويش بيخته و غربال آويخته ام...حوصله ي تجربه اي را ندارم از اين دست...

براي تو و كسي كه دوستش داري خوشحالم...

 

پس اين چند خط را كه در 22 آذر ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه سرودم و خوشبختانه به هيچ كس تقديم نكردم؛

براي تو مي نگارم...شاد باشيد...در پناه پروردگار نور و راستي...

.

.

مستم چنان اي عاشقان!..... تا گزمه مي نشناسدم

شادم چنان اي زندگان!..... تا مرگ مي نشناسدم

آفاق را شهره شدم.....تا ننگ مي نشناسدم

لبريز جام راستي.....از كذب پروا مي كنم

درد غم تو در دلم.....رد طبيبا مي كنم

گويم كه عاشق نيستم.....داني كه حاشا مي كنم

زردست رخ از هجر تو......سوداي صفرا مي كنم

جان مرده ام از بي كسي......ياد مسيحا مي كنم

اينك شراب عشق تو.....كار مسيحا مي كند...

 

(البته حق چاپ محفوظ است!!!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08سآات 0:42  توسط ماری  |