تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی
دره از کلم دود بر میخیزه من همین حالا فهمیدم فردا ساعت ۱۵ امتحان ارشد دارم در حالی که هنوز کارت ورود به جلسه رو هم نسوندم


پ.ن: برای یکی از خوانندگان یه ایمیل نوشتم؛ اگر دیر به دیر به ایمیلاتون سر میزنین یه سری بزنین منتظر جوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30سآات 19:48  توسط حجت  | 

درسته که فقط محبوبه خانم سؤال فرمودند، ولی اینجا بر همه مگم تا اگر یکسی دیه هم بود که از حرفام سر در نیورده بفهمه چیچی مگم

خوب حالا برم سر اصل مطلب:

سازه:

به اون چیزی که در ساختمون(نه فقط ساختمون بلکه تمام چیزایی که ساخته مشه مثل: پل، دکل، جاده، سد و حتی یه میز یا صندلی) نیروهای اصلی مثل وزن خود اون ساختمون و افرادی که درش رفت و اومد مکنن یا اثاثیه داخلش، و نیروهای ثانویه ای که در اثر مثلا وزش باد یا وقوع زلزله و.... یا در مواردی مثل سد نیروی فشار آب جمع شده پشت دیواره سد رو تحمل مکنه سازه گفته مشه و در بیان عموم بهش اسکلت هم گفته مشه.(قبل توجه پزشکان محترم: که این استخونبندی آدم هم یجور سازه هه که بخش عمرانی خدا طراحی کرده).

اما توی ساختمونسازی امروزه این سازه سه رقمه:

۱- فولادی: یعنی اسکلت ساختمون فلزیه

۲- بتنی: یعنی اسکلت ساختمون بتنیه

۳- مصالح ساختمانی: که این یکی خودش چند رقمه: آجری- سنگی- خشتی. که البته این ساختمونا از دو. سه طبقه بیشتر نمیتونه باشه و در اونها همون دیوارها هستن که دارن نقش اسکلت رو بازی مکنن

سازه های کابلی هم دارم که بیشتر در پل استفاده داره(قابل ذکر که مثلا این پایه انواع این وسایل تفریحی توی پارکها هم عموما ترکیبی از کابل و مقاطع فولادی هه مثل چرخ فلک یا ترن هوایی)

و در بخشی که با آب سر و کار دارم بیشتر با بتن روبرو هستم و به سازه های هیدرولیکی معروف هستن

سازه های دریایی هم دارم، مثل اسکله، سکوهای نفتی و...

خوب بسه هرچی از سازه گفتم برم سراغ

پروژه:

برای دانشجوهای فنی یک نمونه کار عملی تا انتهای مرحله طراحی پروژه محسوب مشه؛ مثلا کامپیوتریا یه برنامه منوسن، برقیا یه مدار طراحی مکنن و...

اما بدبخت عمرانیاچراچون باید به جای یتا ۵تا پروژه توی طول تحصیلشون تحویل بدن که عبارتند از:

پروژه آب و فاضلاب: طراحی سیستم آبرسانی و جمع آوری فاضلاب یه منطقه شهری

پروژه راه: طراحی و یک راه براساس نقشه های توپوگرافی داده شده توسط استاد

پروژه متره: تو این یکی یه نقشه ساختمون با کلیه ریزه کاریهای اون از پی و سازه گرفته تا دکوراسیون داخلی باید تهیه بشه و بعد بر اساس اون متره بشه(یعنی حجم و مقدار هر کاری تعیین بشه) و بعد برآورد بشه(یعنی بیبینم این کارا هرتاییش چند در میاد بعدشم کل کار با احتساب زمانی که طول مکشه و نرخ تورم و این حرفا بنه چند در بیاد)

پروژه فولاد: باید برای یه ساختمونی که فقط نقشه های معماریش رو داری یه اسکلت فولادی طراحی کنی

پروژه بتن: باید برای یه ساختمونی که نقشه های معماریش رو داری یه اسکلت بتنی طراحی کنی

 حالا توی هرکدوم از این پروژه ها علاوه بر روشهای طراحی با یک مشت آیین نامه هم روبرو هستی که اگر یتا بندش رو رعایت نکنی مزنن تو سرت و مگن برو دوباره از نو

تازه من خرده پروژه های درسهای دیه رو نگفتم که عبارتند از: تأسیسات، بناهای آبی، نرم افزار، هیدرولیک و....

و هنوز کارآموزی که باید یک تابستون رو سر یه پروژه در حال ساخت بگذرونی و اونجا هه که باید از تمام عالم فضولتر و پرروتر باشی تا بیتونی یه نمره خوب بیگیری (ولی من یکی همش ۱۵ ساعت رفتم کارآموزی اونم مجتمع ستاره یزدجون مایی کارتونو خیر و شر نباشهبعدشم یتک ۱۶ ناقابل گرفتم)

 خوب دیه هرچیش کم و کسر بود بگد تا برتون بگم

حالا فهمیدت چرا من اقه باید جوش بزنم برا پروژه هام

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29سآات 16:45  توسط حجت  | 

شبی طی دو ساعت فعالیت به سازه ای دست پیدا کردم که زحمت یک هفته ام رو بر باد داداما خیلی خوشحالمچون سازه پروژم خیلی جوهون تر و خش تر شد

حالا بیبین؛ بیبین که ما جماعت عمرانی به چه چیزایی دلمون خش مشه؛

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28سآات 1:57  توسط حجت  | 

جمعه ای با بر و بچز رفتِم نارستونه؛ جا همتون خالی؛ خیلی خوش گذشت.

تو همین دو سه روز شرح کاملش رو منوسم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27سآات 1:59  توسط حجت  | 

امروز به روایت اهل خارج روز ولنتاینه و مگن تو این روز اونایی که هم دیه رو دوس دارن به هم هدیه مدن و از این حرفاولی ما یزیا خصوصا قدیمیا امروز رو اول اسفند رعیتی میدونن و براش برنامه های خاص خودشونو دارن که یتا دوتاش را من اینجا برتون مگم:

یکیش پختن آش ژِژه هه که در حقیقیت همون آش گندمه که بجای گوشت از چربی استخون قلم شتر یا گاو استفاده مشه و بعدشم زیر آتیش بوچونش مکنن(فک کنم از صبح تا شب وقت بیگیره پختنش) البته این آش خونه بزرگترا پخته مشه و همه شب مرن خونشون هم دیدینی مکنن هم آش موخورن

رعیتا قدیمی اگر شده یتک تخم گیاه هم باشه امروز مکارن؛ چون عقیده دارن از اول اسفند رعیتی هوا شروع مکنه خوب شدن و ماه کاشت چیزاییه که برا فصل نوروز بدست میاد

امروز صبح خیلی پیر زنا قدیمی رفتن رو بوم خونه و اسفند و کندر آتیش کردن که نمادی از گرمی و خوب شدن هوا برای کشاورزیه

و و و  و

خوب ما خو بنه شبی برم آش بوخورم ولی مطمئن باد جا همه شماها رو خالی مکنم

برا اونایی هم که ولنتاینی هستن این روزو تبریک مگم و از همینجا مگم همشونا دوس دارم یعنی همتونا دوس دارم انشالا همیشه صحیح و سالم و خش باشد


پ.ن: راستی یادم هه چه قولی دادم؛ میدونمم از یلمک گذشتهولی مطمئن باشد حتما اون کارو مکنم

باز از راه دور همه را میبوسمو امیدوارم تا نوروز روزای خوبی رو در پیش رو داشته باشد

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25سآات 13:20  توسط حجت  | 

یادم نرفته چه قولی داده بودم ولی این مطلب اقدر قشنگ بود که حیفم اومد از دست بدمش

كودك وخداي بزرگ

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.”
خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23سآات 1:3  توسط حجت  | 

مخوام یتک متن طنز بنوسم؛ ولی نه الآن، یلمک دیه..........یلک صب کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21سآات 22:54  توسط حجت  | 

از یشنبه گذشته خونه بابا بزرگم و اینا روضه خونی سالگرد بابا بزرگم بود؛ به همین خاطرم کمتر تونستم به کارای دیه برسم و این شد که حالا من موندم یتا کوه کار

از جمعه مشغول شدیم برای آماده کردنم مجلس؛ پوش بکش، دیوارا را سبز پوش کن، فرش پهن کن، چایخونه راه بنداز، تو کوچه علم بند کن و چراغ بزن، دسگاه بیار و سیستم صوتی راه بنداز؛ فکر پذیرایی و شام دادن ۵ شب روضه باش و........ هزارتا کار ریز و درشت دیه حالا هنوز اینم داری که به این جرم که  پسر پسر ارشد هستی باید هر ۵ شبا دم در واسی و خوشبا خوش اومد مردم بکنی که این یکی خصوصا تو این شبای سرد اعمال شاقه هه

ولی از ایناش بگذرم خودم خوشم میاد که این روضه رو آبرومندانه برگزار مکنم و تا حالا هم الحمد لله خوب بوده

دیشب روضه تموم شد و شام هم با تصویب هیأت امنا خونه(یعنی بابام، عموم و عمم) استبولی پلو بود که پختنش مثل شام سالای قبل گردن من افتید(حالا این وسط انجمن گفتن برم اونجا؛ اونطرف مادر مهندس زینی خدا بیامرز شده بود و هفتش بود مخواسم یتا پا برم مراسمشون؛ اید شام....خلاصه اوضاعی بود)

حالا بیبیند چطو همش  انجام شد:

ظهر یتا پا رفتم انجمن و بعدشم جلدی رفتم آشپزخونه زینبیه و مواد استنبولی رو آماده کردم و زنگ بچه ها زدم که ساعت ۵ بیان دنبالم اوَدم زنگ گل فروشی زدم سفارش دادم  و حدود ۴:۴۵ مواد استنبولی رو کردم تو قابلمه و هشتم تو یتا کمایدون آب و زیرش روشن کردم و رفتم در گل فروشی؛ بچه ها هم اومدن اونجا ولی تا دیدنم گفتن چرا اقه بو روغن پیاز میدی، فهمیدم که اوه اوه اینجاشو نخونده بودم؛ بهشون گفتم هیشتاتون ادکلنی چیزی تو ماشین دارین که یکی گشت یه چیزایی پیدا کرد و منم خالی کردم رو خودم بالا خره رفتم امامزاده مراسم و بعدشم دوباره رفتم آشپزخونه و تا ساعت ۸:۳۰ که پلو ما آماده شودو زنگ بچه ها زدم که بیان ببرم روضه(جاتون خالی عجب استنبولییی شده بود)

امروزم رفتم همه چیا جم و جور کردم و خونه را ظََف دادم و یَساعت پیشم اومدم خونه و اومدم بیبینم دنیا دست کیه

ایشالا همه خوش و خرم باشد

فعلا یا علی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19سآات 19:23  توسط حجت  | 

چشم بهم بزنی ساعت ۱۶ روز ۱۱/۱/۸۷ هم میرسه و یه یازده فروردین دیگه.......و تو قراره چکار کنی؛ اصلا تا حالا چکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چکار میخوای بکنی؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17سآات 1:55  توسط حجت  | 

دلگیرم

دلگیرم از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

از او

از خیلیها

و از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو از همه بیشتر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15سآات 0:27  توسط حجت  | 

امروز برای بیست نفر یه روز سخت ولی به یاد موندنی بود؛ ولی واسه یه نفر از اون بیست نفر یک خاطره شد برای یک عمر

و اون یه نفر از همه اونایی که این خاطره رو ساختن ممنونه

یه روز با تنوع یه سال، یه روز با تجربه یه عمر، یه روز با خاطره ای برای یه عمر

 از همه ممنونم، از مامان دوستمون، از محمد و همسرش، از هادی، از امیرحسین، از دکتر، از اون یکی دکتر و همسرش،از هادی و مهدی و ابوالفضل، از خانم دکتر و دوستش، از اون خواهرای مهربون، از اون دو تا دوست، از حمید خان و همسرش، از همکار جدیدمون، و در نهایت از محمد رضای عزیز

شاید اگر زودتر فهمیده بودم که چرا همراهام زیاد بود کمتر اذیتشون کرده بودم تو اون سرماولی برای اونا سرماش بیاد موند واسه من یه لحظه خوشحالی

دوستون دارم، از صمیم قلب دوستون دارم(این آخری واسه آقایون بود)

ایشالا همیشه خوشحال و سلامت باشین......

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12سآات 23:45  توسط حجت  | 

 دوباره دارم مرم قشم اونم با جماعتی از دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10سآات 15:12  توسط حجت  | 

رفتم به وبلاگ خانم دشتی سر زدم دیدم درمورد بچگیای خودش و داداشش نوشته؛ این شد که منم اومدم یتا خاطره از اوختا تعریف کنم

من متولد ۶۲ هستم آبجی بعد خودم متولد ۶۴ و اون یکی هم ۶۶؛ یتا همسایه هم داشتم که همش دختر داشت و همه دختراشم حدودای هم سن و سالای ماها بودن یعنی دو تا بزرگیاش با آبجی بزرگای من و بعدشم یتا هم سن و سال من و یتا هم همسن آبجی کوچیکه من.

اوروزا خو مث حالا اقه آپارتمان نیشینی و ننه سر کار و بچه تو مهد و این حرفا نبود، بچه ها مرفتن تو کوچه و رو حیاط خونه و اینا بازی مکردن. یادم میاد که ما ۵ تا هم همبازی هم بودم و دیه آتیشی نبود که نسوزونم؛ از خوبیاش که هف سنگ بازی و لیّ لیّ بازی و یَغُل دو غُل و وسط بازی و گرگم به هوا و کـَل بازی و اینا بود تا بدیاش که گربه گرفتنو شستنش تو حوض خونه، آب تو خونه مورچه ها کردن و خونشونو خراب کردن، آتیش بازی تو زمین سر کوچه، در خونه مردمو زدنو فرار کردن و هزار هف تا دیه بدی.

یادمه یبار ۵ تایی باهم رفتم رو بوم خونه ما و  داشتم با کفترا بازی مکردم که یهو من یتا شِلِنگ تراز دیدم کنار بوم افتیده یهو به سرم زد که با این شلنگ تراز بچه ها رو از بوم بدم پایین رو حیاط این شد که شلنگو بستم دور کمر آبجی کوچیکه و از لب بوم دادمش پایین همینطور داشتم بازی مکردم به نوبت هم دیه رو مفرستیدم پایین و اونی که پایین رفته بود میومد بالا ته صف کمک یادم نیس چند بار تکرار شد که مادرم از آشپزخونه در اومده بود و دختر همسایه رو وسط هوا زمین دیده بود بیچاره خوبه سکته نکرده بود از ترس اومده بود رو حیاط و اینو گرفت و داد و فتراتش هوا رف که حالا من حسابتونو مرسمو.......................جاتون خالی سر اون قضیه من بدبخت که بزرگتر همشون بودم یتا کتک سیر خوردم تا دیه باشه دختر مردمو نبرم رو پوشت بومو با شلنگ تراز بدمش پایین

یبار دیه هم با کمک خواهرام رفتم تو درخت نارنج که بچکای بلبلکا خرما را بیگیرم اینم تو درخت گیر افتیدمو دیه نمیتونستم بیام پایین؛ حالا این درختم پر خار، مادرمم خونه نبود؛ دیه خواهرام رفتن بر زن همسایه گفتن، بیچاره اومد نردبوم اوُرد و من اومدم پایین، اما دس و بالم پر زخم و زیلی بود بیچاره با آب گرم و دسمال سرو صورت و دس و بالمو تمیز کرد و رف از خونشو یتا روغن اوُرد مالید رو زخمام که خوب بشه؛ از اون ببعد دیه اذیت بلبل خرما نمکردم، حتی اومدم یتا خونه خالیشونو برداشتم هشتم تو یتا قفس و در قفسه رو هم با نخ بستم که بسته نشه، بابام قفسه رو بند کرده بود رو خوروجی و وقتی بلبلا میومدن پریدن یاد بچکاشون بدن و اینا میفتیدن پایین مرفتم مگرفتمشون مذاشتمشون تو قفسه و بعدش ننه باباشون میومدن چیزیشون مدادن، تا هف هش سال پیش این برنامه هرسال ما بود تو خونه.

یسال اومدم دوتا بچه فاخته گرفتم و کردمشون تو قفس، اینا بلد نبودن چیزی بوخورن برا همینم گندم آب مکردم نشکشونو باز مگرفتم منداختم تو حلقشون بعدشم با سرنگ آبشون مدادم؛ اینا بزرگک شده بودن و مخواسم کم کم ولشو کنم برن اما یروز رفتم در یادو رف که در اتاق ته خونه که قفس اینا توش بود ببندم؛ یتا گربه سیا بود اون دور و برا بود، بی رحم اومده بود از لای میله های قفس کله این دو تا را کنده بود و هی تکه تکه پر و پوسشونو کنده بود، وقتی اومدم خونه اینا را دیدم اقدر نشستم گریه کردم؛ بعدش تصمیم گرفتم پدر همه گربه های محله رو در بیارم؛ این بود که یتا قفس گنده داشتم، رفتم با نخ جنازه این فاختکا رو بستم وسطش و یتا نخم بستم بر درشو رفتم تا تو اتاق کمین نشستم؛ نیم سآت نشده بود سرو کله گربه هه پیدا شد و رف تو قفس، منم درشو بستم و رفتم رو حیاط در قفسو قفل کردم، بعدشم شلنگ آب و برداشتم و گرفتم تو گربه هه این بدبختم هی مرف اید هی مرف اوَد؛ بعدشم تا سه روز نذاشتم هیشکه در قفسو باز کنه و حتی نذاشتم هیشکه چیزی گربه بده؛ تا اینکه دیه روز چارم بابا بزرگم ضامن گربه شد که ولش کنم بره؛ منم دیه گوش به حرفش کردمو ولش کردم ولی دیه اوتو محله ندیدمش.

یادمه یبار دیه یتا گربه را به جرم خوردن کفترام گرفتمشو نف رِختم رو دمشو آتیش زدم؛ بیچاره فقط مِدویید

 

خوب اینم خاطرات من؛ البته اینا فقط یخدکش بود اگر بخوام همشو بگم لا اقل دیویس سیصد صفحه مشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07سآات 21:43  توسط حجت  | 

دیه استادم طاقتش تموم شدپیغوم داده که باید پروژه ها رو تا شنبه یعنی حدود ۱۰ سات دیه تحویل بدمولی من هیش کدومشو آماده نکردم

صبح مِرم باش صحبت کنم تا اول هفته بعد وقتم بده؛ خدا کنه قبول کنه

به جون خودم اگر قبول کنه و من از این قضیه به خیر و خوبی بگذرم هر سه تاییتونو شام مدم

حالا دعا کند که به خیر و خوبی هم در بره

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06سآات 0:12  توسط حجت  | 

هیچی
+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05سآات 0:50  توسط حجت  | 

راسشا بخت بنه نبود شُویی چیزی بنوسم ولی وقتی رفتم نظراتو خوندم دیدم بنه یکی از خواننده ها رو از دس بدم(مام خو به قول یارو گفتنی خون طمع از سر یتاشم نمگذرم-حالا یکسی بگه کلا چندتا هسن که تو بخوای از سر یتاشون بگذری-)این شد که اومدم که ییچیزی بنوسم(همشیره تحویل بیگیرت که دیه نگت"چشم ما شور بود؟؟!!")

خوب جونم براتون بگه که: طبق سنت حسنه سمپادیا امشب شب پاتوق بود و ملت جمع شده بودم تو پذیرایی سنتی که این رسم ماهیانه رو بجا بیارن؛ اما امشب یخدکی فرق مکرد با شبا دیه حالا چراشو مگمتون:

جدیدا مامان یکی از بر و بچ سمپاد دارن با انجمن همکاری مکنن- جا داره همینجا بهشون خیر مقدم بگم- بعدش توی یکی از برنامه ریزیهای انجمن یکی دو تا از بچه های دیه را به کمک گرفتن که یکیشون هادی بود؛ این داش هادی مام تا میتونست مایه هِشت و به طور جدی تو این قضیه کمک کرد، برا همینم مامان دوستون خواستن یَطوری ازش تشکر کرده باشن برا همینم با هماهنگی با چندتا دیه از برو بچ برای هادی جشن تولد پیش از موعد گرفتن-حالا همش یَه هفته زودتر-. بالاخره یتک کیک- کیکه ۴۵ نفرو سیر کرد به نظرتون بازم کیکُکَه- سفارش دادن و کادو هم خریدنو با ممد هم هماهنگ کردم که هادیا بیاره پاتوقو بعدشم با هم برم کادو و کیک و بیارم. با ممد رفتم اینا را اُوردِمو، شمعم عددی خریده بودم که ممد اولش بجا ۲۶ جابجایی هِشت ۶۲ ولی بعدش بچه ها درستش کردن. بالاخره سرتونو درد نیارم که خیلی خوش گذشت و خصوصا هادی خیلی سورپرایز شد.

دوباره هم جا داره که در اینجا از مامان دوستمون تشکر کنم و بهشون بگم که:

نمرتون بیسته خوش بحال بچه هاتونایشالا همیشه صحیح و سالم و دلخش باشِد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04سآات 1:2  توسط حجت  | 

بالاخره شرکت تعاونی مسکن سمپاد هم با نام ثبتی"شرکت تعاونی درخشان ساز یزد" به ثبت رسید

امیدوارم این شرکت بتونه برای اعضاش مفید باشه و اونا رو راضی نگه داره

خدا کنه که همش خیر باشه

منتظر راهنماییها و نظراتتون در این زمینه هستم

در ضمن این آدرس هم برای اطلاعات بیشتر درمورد این شرکت به شما کمک مکنه:

http://www.sampad.info/sampadnews.php?id=130

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03سآات 1:8  توسط حجت  | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01سآات 23:33  توسط حجت  |