تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی
 

مرا به وادی سرسبز خردسالی بر

مرا به خامی آغاز زندگی بسپار

ایا بهار، الا ای بشیر تازه ی طور!

ایا بهار، الا ای مسیح سبز بهار

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/29سآات 19:29  توسط ماری  | 

خوب حالا دیگه وقتشه که من دولابی وردپرس رو معرفی کنم

والا من اینجا، یعنی تو این دولابی، یعنی همینی که الآن توش هستینبیشتر شخصی نویسی میکردم؛ و بعد از اومدن ماری(ما مخلصیم ماری جون) یخورده جنبه عمومی تر پیدا کرد، بعد به توصیه یکی از دوستان(البته دوستان قدیم که الآن دیگه دوست نیستیم) رفتم یه دولابی تو وردپرس ساختم، اما اون با این فرق داره، حالا فرقش چیه؟...... اولیش اینه که اون تو وردپرسه دومیش اینه که اون از اول هم گروهی تشکیل شده، یعنی چند تا نویسنده داره که اگر یه سر به اونجا بزنین حتما باهاشون و با نوشته هاشون آشنا خواهید شدو سوم اینکه هرکس که بخواد توی نشریه دولابی همکاری کنه بسم الله، فقط کافیه یوزر وردپرس و ایمیلش رو به من بده تا براش امکان دسترسی رو بذارم

همتونو دوس دارم، و براتون بهترین آرزوها رو دارم

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26سآات 0:0  توسط حجت  | 

 

دیریست جهل مغزها را بلعیده است، شگفتا!

نقص عضوی چنین بزرگ، کسی را متعجب نمی کند.

(آینه ی مردگان اثر علی رضا محمدی)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25سآات 0:12  توسط ماری  | 

آی ملت نمیدونم من خیلی خوش شانسم، شماها دلای پاکی دارت و دعاتون میگیره، استاد ما خیلی خشه، نمیدونم خداییش ولی خدا کنه که همش باشه، که هه؛ چرا؟............. چون من در هر صورت خوش شانسم، دعای شمام خو دیه حرفی توش نیس، استاد مام اگر آدموار نبود خو اینطور نمشد.

حالا برم سر داستان که چطو شد:

ما صبح دوشنبه رفتم دانشکده که برا این رفیقو یکاری بکنم که استاد نمرش بده و مام اگر قبول مکنه بعدا نمره بیگیرم که وقتی رفتم دیدم زکی، استاد زودترک رفته و علی مونده و حوضش؛ رفتم بر خانم منتظر خدا خیرش بده زنگ دکتر زد پیداش کرد و بنا شد دکتر بیاد اما یه ۳-۴ سآتی معطلو کرد ولی خدا خیرش بده که اومد. حالا این وسط یتک دوتک قضیه پیش اومد براتون تعریف کنم حال کند و بیبیند تفاوت استاد خش و ناخش چیچیه یتا استادا سآت ۱۰ کلاس داش اما نیومده بود، بچآ هم زنگش زده بودن و یدستی که استاد ما اومدم کاریتون دارم کجا هستد مخم موضوع پایان نامه تعیین کنم و این حرفا اینم در اومده بود گفته بود من سر کلاسم سآت ۱۱:۳۰ بید دفترمبدبخت بچک پشت تیلیفون خودشو خیلی کنترل کرده بود که نزده بود زیر خنده؛ مام تا نیم سآتی سوژه خندیدن داشتم. البته بگم صب که مرفتم چون چند شب بود نخوابیده بودم خیلی پک و کوزم تو هم بود و رنگم پریده بود و هرکه میدیدم مترسید ولی کم کمک بچآ دور و برم گرفتن و رفتم بوفه جاتون خالی دو تا دلستر و چند تا کیک زدم و بهترک شدم.

دردسرتون ندم؛ بالاخره دکی جون مام اومد و رفتم تو اتاقش که بگم جریان چیچیه، دیدم خیلی شنگوله، کفتم تنور داغه بچسبونم سینش که حیفه، گفتم که ایرو شده و اورو شده و من نرسیدم و این طفلک گناهه و از این حرفا و یتا شیت توپ نقشه هم داشتم براش رو کردم، اینو که دید فهمید بازیم نمیاد خداییش زحمت کشیدماینطور شد که گف: مشکلی نداره شما هرکاری کردت بردارت بیارت مهم هم نیس که کامله یا ناقص من در همون حد نمره این رفیقتونو مدم، حتی پرینتم نمخواد بیگیرت، مام خو دیه خدامون داده بودن ببخشد دیه تو ..........عاروسی بود که حله. اومدم این رفیقمونو اوُردم خونه و هر چی داشتم دادمش  که بره بوخونه صب بره تحویل بده.

صبی هم سآت ۱۰ بود رفتم دانشکده دیدم موضوع صلاح و مسلمی هم در رفته و دکتر یتا ۱۴ هم داده این رفیق ما، اینجا بود که دیه خیلی امید وار شدم، میدونی اگر دکتر به اون چیزا ۱۴ بده حتما به کاملش لا اقل ۱۹ مده و منم همینا مخوام؛ شمام دعا کند که بشه؛ مگن خدا کنه هرچی دل مهمونه دل صابخونه هم باشه

مام تا بعد عید وخ دارم که پروژه کامل رو تحویل بدم؛ البته امید با خدا اگر حضرت عباس بذاره

و اما این قصه سر دراز دارد

فعلا یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22سآات 1:20  توسط حجت  | 

 

با خدا یار باش در خصمی نفس خود، نه با نفس یار باشی در خصمی خدای -تعالی- و هیچ کس را خوار مدار، اگرچه مشرک بود و در عاقبت او نگر، که تواند بود که معرفت از تو سلب کنند و بدو دهند.

(ذوالنون مصری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21سآات 13:14  توسط ماری  | 

نمیدونم تو این هف هش ده روز گذشته سر جمع چقه خوابیدم، ولی میدونم خیلی کم خوابیدم خیلی، اقدری که الآن درم از حال مرم ولی باسی برم دانشکده، برا تحویل پروژه...............البته چیزی نیست که تحویل بدم چون خیلی اوضا بی ریخته، از قشم که برگشتم دیدیم خیلی از فایلام نیس؛ نمیدونم چطو شده ولی هرطوری شده فقط پدر من در اومده که مجبور شدم ۳-۴ روز اخیر رو با روزی یکی دو ساعت خواب بگذرونم و با همه تلاشی که کردم نتونستم پروژم رو آماده کنم...............اقدر خسته هستم که حتی حال شکلک هشتن هم ندارم؛ خودتون دیه با این اوضاع و احوال بفهمد قیافه من چجوریه...............

خودم میدونم چرا اینطوری شده؛ تاوان دارم مدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط دعام کند

یا علی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20سآات 8:0  توسط حجت  | 

باید که به اول قدم هر چه بجویی، بیابی -یعنی اگر هیچ نیابی، نشان آن است که هنوز در این راه یک قدم ننهاده ای. تا ذره ای از وجود تو می ماند، قدم در راه نداری.

ذوالنون مصری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19سآات 4:39  توسط ماری  | 

رحلت نبی اکرم و سبط اکبر امام حسن مجتبی و متعاقبا امام رضا (سلام الله علیهم اجمعین) را به همه دوستان تسلیت عرض میکنم.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17سآات 14:22  توسط حجت  | 

سلام؛

این سلام بعد از چند روز دوری خیلی بهم حال میده، آخه سلام کردن به آدمای با معرفت آدمو شاد میکنه، آخه سلام شروعه، سلام به با معرفتا شروع بودن با اوناست، و من دوس دارم با آدمای با معرفت زیاد بچرخم... قربون هرچی آدم با معرفته

آره از قشم برگشتم ولی...............

ولی خیلی دلم پره، دلم پره از خودخواهی ها، از منم منم ها، از کلاس گذاشتنهای بی پایه و اساس، از تظاهرات تابلو، از سر و صدای بی موقع و از سکوت شکایت، از من و تو دیدن و ما رو ندیدن، از توقعات بیجا، از زرنگی خرج رفیق کردن، از دیگرون رو ندیدن و فقط خود رو دیدن، از شب ناراضی، از تشکر توخالی، از دروغ، از هر چی که ..................بی خیال....بی خیال معرفت، بی خیال بزرگی، بی خیال رفاقت، بی خیال صداقت، بی خیال اصلا عقل!!!!

با یه حرف شروع ولی با هزار حرف تموم نمیشه، با یه لحظه شروع و با سالها تموم نمیشه، با یه نگاه شروع و با هزار نگاه تموم نمیشه..........شرع خوبی و تمومی خاطرات رو میگم، حالا تلخ و شیرینش بماند که زمان تلخاش رو از یاد میبره ولی من برای اینکه تلخیاش یادم نره پشت دستم رو داغ گذاشتم؛ داعغ گذاشتم تا دیگه به هیچی اعتماد نکنم، مدیریت و رفاقت سیخی چند، تو ساز خودتو بزن که همه همین کارو میکنن، رهبر ارکستر که باشی اگر بد شد تو خراب کردی اما اگه خوب شد نوازنده خوب بوده..........بی خیال.........

با همه دلگیریام نسیان ذهنم رو پر نکرده؛ معرفت و رفاقت و صداقتم دیدم ولی گفتم که زمان باید اینا رو برام پررنگتر کنه تا ازشون یاد کنم.........

از هیشکه اسم نمیبرم چون اگر حتی از اونایی اسم ببرم که دمشون گرم ما بقی رو خراب کردم پس از هیشکه نمیگم؛ فقط کلی بگم:

قربون با معرفتای جمع، دستتون درست، دمتون گرم، ایشالا بازم با هم باشیم، ما مخلصیم.......................یا حق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16سآات 0:49  توسط حجت  | 

بخشيدن در پاسخ درخواست، نيكوست؛ اما نيكوتر از آن، بخشيدن است پيش از درخواست، از راه فهم و براي انسان گشاده دست، جستجوي پذيرنده بخشش لذتي است كه بر بخشيدن فزوني دارد.

آيا چيزي هست كه بايد از بخشش آن دريغ كرد؟

هرچه هست به ناچار روزي خود به خود بخشيده خواهد شد، پس چه بهتر، اكنون كه كسي را بدان نيازي هست آن را ببخشي تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند.

چه بسيار كه مي گوييد: "من مي بخشم، اما آن كس را كه سزاوار است"؛ اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنين نمي گويند. آنها مي بخشند تا زنده بمانند؛ زيرا نگاه داشتن و دريغ كردن، هلاك شدن است.

بي گمان آن كس كه خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا كرده است، به هرچه تو بر وي نثار كني، سزاوار است.

(پيامبر اثر جبران خليل جبران)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14سآات 9:39  توسط ماری  | 

شدیداً به دعای خلق محتاجمُ، که دعایی از دلی سوخته چون برآید از در کرم الهی باز نمیگردد جز آنکه روا شده باشد.

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10سآات 23:5  توسط حجت  | 

ای باغبان لاله ها سر بریده یا حسین

از شام غم در کربلا زینب رسیده یا حسین

جانم به لب از داغت ای ماه در آرا آمده

خیز و بین این تشنه لب زینب کبری آمده

در این چهل روز از غمت بر قلب زارم خون شده

برخیز و بنگر پیکرم از کعب نی گلگون شده

در این چهل روز از غمت همچون هلالم کرده اند

از تازیانه سنگ کین بشکسته بالم کرده اند

می گویمت در این سفر با  من چه ها شد یا حسین

غم خانه بر من کوفه و شام بلا شد یا حسین

تا بر سر نی دیدمت از پا نشستم یا حسین

هم گریه کردم بهر تو هم سر شکستم یا حسین

ای جان زهرا سوره ای ز قرآنت جدا

شد دختر مظلومه ات در کنج ویرانه فدا

با اشگ خونین بوسه از قبرت بگیرم یا حسین

من آمدم ای تشنه لب اینجا بمیرم یا حسین

 

اربعین سید و سالار شهیدان رو به همه تسلیت میگم اما................


باقیش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09سآات 4:45  توسط حجت  | 

گفتند: "صحبت با که داریم؟"

گفت: "آن که چون بیمار شوی، تو را باز پرسد و چون گناهی کنی، توبه قبول کند و هر چه حق ـتعالی- از تو داند، از او پوشیده نبود.

(بایزید بسطامی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08سآات 0:36  توسط ماری  | 

دلم گرفته بود؛ به حضرت حافظ تفألی زدم. من بیت خودم رو برداشتم؛ حتما بیتی هم برای شما پیدا میشه:

 

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07سآات 5:40  توسط حجت  | 

اولا که خیلی خیلی خوش اومدن ماری خانم؛ وبلاگ و سایت خودشونا روشن کردنبنده وکیلم از طرف خوانندگان ۱۰۰۰ شاخه گل سرخ پا اِندازشون بِدَم و از طرف حجت هم قول آموزش لهجه یزی بطور کامل  رو به عنوان هدیه خوش آمد گویی بهشون بدم؛ ایشالا که همیشه سالم وخش باشد و بیتوند لهجه یزیا خوب یاد بیگیرد. و متقابلا از طرف ماری خانم از لطف و مرحمت خوانندگان تشکر مُکُنم و امیدوارم که هر روزشون بعض دیروزشون باشه و بیتونن که بیشتر سر ما بیانو ضمنا از طرف ایشون  برای خوشحال شدن خوانندگان قول مدم که لااقل هفته ای ۲تا مطلب براتون بنوسن. و در پایان برای همه و همه از نویسنده و خواننده و طراح و گرافیست و اونی که این بلاگفا را را انداخته و اونی که اینترنتو درس کرده و.....اصقر آغا بقال سر کوچه و اکبر آغا شوـَر زری خانم همسایه، شمسی خانم خوار شوـَر بیتا خانم، ممد اگزوزی شوفر دایی بیژن خان پابرهنه، .... و خلاصه همه و همه آرزوی سلامتی و بهروزی و سرافرازی دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06سآات 14:23  توسط حجت  | 

سلام به یزیا و غیر یزیای عزیز

من نه یزدی هستم و نه بلدم یزدی بنویسم، ولی محبت آقای دانشجوی عزیز را نمی توان نادیده انگاشت، که در تذکره خوانده ام: هر که را بی سوال چیزی دهند و رد کند، بر حق -تعالی- رد کرده است.

و دیگر اینکه، حجت خان حق معلمی گردن من دارند...

همه چیز در دو چیز یافتم: یکی مراست، دوم دیگری را. آن که مراست، اگر من از آن بگریزم، او به سوی من آید. و آن که دیگری را است، به جهد بسیار به من نیاید. (ابو حازم مکی)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04سآات 23:30  توسط ماری  | 

همین دو دقیقه پیش یه نام کاربری ساختم به نیت یه نفر، بهش پیشنهاد میدم؛ اگر خوشش اومد یا علی
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04سآات 2:2  توسط حجت  | 

خوب عرضم به حضور انورتون که اِمبار بنه دستور پخت یتا آش مخصوص یزی را براتون بگم تا ظرف سه سوت بپزت و بوخورد و یاد ما کند بگِد خدا سلومت داره حجتا که اینو براـو گُف:

اِهِم. اِهِم......

شما اول باسی دو کیلو سبزی تازه شامل اسفناج(اگر نبود پر چغندرک هم خوبه) و شیبج به عنوان سبزیای اصلی و در کنارش تره و شمبیلیله داشته باشد. بعدش دو  سه تا دونه چغندرم مِخِد؛ خوب حالا دیکا بار بذارت و چغندرا را که خلالشوـ کردت بپزت؛ نیم پز که شد سبزیارَم بیریزت تو دیک و خوب بذارت پخته شه؛ البته شما خو میدونت خو آب مخواد خاطر همین من نمگم. خوب بعدشم بید و یخدک(مثلا یتا و نصفی لیوان) آرد گندما تو آب شیره کند و بیرزت تو قابلمه و اینا را هم بزنت، خوب حالا یخدک سِرکَش کُنِد(مقدارش بستگی به ذاعقه شما داره). خوب حالا اینا را بذارت تا بوی خومی سرکه ازش در ره. شمام بیکار نشیند، بید دو سه تا دونه پیازک اندازه بردارت خلال کند و تو روغن سرخ کند و بعدشم یخدک آل و ادویَش کند(فلفل سرخ، نمک، زرچوـَ) بعدشم یتا مشتک نعنا خشک و تلخونیش کند و یلُک تفتش بدت. خوب اینا را خالی نخورت بیریزت تو همون دیکه. خوب حالا نیم ساعت دیه شولی شما آماده هه.

البته این شولی به خاطر اینکه او پرک هه نباسی پری سف باشه و باسی او تُرتُریُک باشه.

اگرم اصول پختنش ندارد خدا وکیلی سبزی و چیزی خراب نکند حیفهبید خودم براتون بپزم

امیدوارم شولیتون خوب تو آب در بیاد؛ تا آشپزی بعدی، یا علی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03سآات 21:6  توسط حجت  | 

خوب دیروز خو گفتمتون که کی فهمیدم امتحان دارمو این حرفا ؛ حالا مخوام براتون از امتحان دادن تعریف کنم

دیشب تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم و داشتم تو نت ول مچرخیدم و پروژم رو انجام مدادم،دیه دمکای صبح رفتیم خوابیدم و ساعت موبایلمو هشتم رو ۸ که بیدار شم برم دنبال کارت گرفتن و این حرفا. خوابیدم، یهو دیدم موبایله زنگ مزنه، بیدار شدم دیدم حسش نیست پس دوباره ساعتو هشتم رو ۹ و خوابیدم، دوباره زنگ زد بیدار شدم دیدم هنوز حسش نیست این شد که موبایلو خاموش کردمو خوابیدم؛ دیه دمک ظهر بود که سیر خواب شدم و ساعت ۱۲ربع کم بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم در که برم ییچیزی بوخورم دیدم زکی هنوز تازه برنجا دم هشتن و خورشتم هنوز پخته نیست؛ این شد که رفتم از زیر خانم مرغه دو تا تخم مرغ تازه بلند کردمو اومدم زرده هاشو جدا کردمو نصف قالب کره هم از یخچال در اوردمو بعدشم برنجه دم کشیده رو یخدک برا خودم طرف کردمو بعدشم زرده تخم مرغا و کره رو رختم و روشو نمکش زدمو قاطی کردمو نشستم با یتا پیالک ماست تا تهش رو خوردم

بعدشم ساعت ۱:۳۰ بود که  زنگ آژانس زدمو رفتم دم در تا اومد، رفتم دانشگاه و رفتم دم باجه توزیع کارتو بر طرف گفتم آغا کارت مارا بدت یه ساعت دیه امتحان دارمطرفمم یخدک بر و بر نگام کردو بعدش کارتما پیدا کرد و دادم. رفتم تو دم ساختمون پایه که باسی امتحان مدادم؛ یخده بچه ها را دیدمشونو سلام و چاق سلامتی و این حرفا اومدم برم تو دیدیم درن مگردن ملتو و مگن که موبایلو ماشین حساب همراشون نباشه. مام ماشین حسابونو کردم جوف کمربندو موبایلم هشتم تو جیب بالا کت و رفتم جلو؛ بچه ها یخوده فیلم بازی در اوردنم ولی ما بی خیال رد شدم رفتم؛ طرفم یا نفهمید یا تن خود سر داد.

بالا خره رفتم تو سالن و هنوز ساعت ۲:۳۵ بود و تا ۳ پر مونده بود؛ منم راه افتیدم دور سالن هرچی آشنا دیدم رو دسته صندلیش براش پیام هشتم و برگشتم سر صندلی خودم نشستم رو صندلی دیدم هنوز ساعت ۲:۵۰ هه پس هنوز مشه ول چرخید. پس رفتم تو سالونو با بچه ها یخوده شوخی کردمو ۴ تا جک گفتمو اومدم دوباره سر صندلیم.

دیه امتحان شروع شد ولی از اونجا که من تا ساعت ۴ بیشتر وقت نداشتم ۱۰ تا سوالو خوندم زدم باقیشم خدا زدحالا تا بیبینم چطو مشه

امید خدا و حضرت عباس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/02سآات 1:36  توسط حجت  |