تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی
این روزها حرفهایی میشنویم

نائب امام زمان

امام روح الله

دولت امام زمان

و.........

به کجا قرار است برسیم خدا میداند!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14سآات 23:54  توسط حجت  | 

دنیای امروز شده پر از پارادوکس و جالب اینکه همه این پارادوکسها مشتری خودش رو داره؛ و خدا رو شکر که اینا پارادوکسه، نه تناقض!! که اگه تناقض مطلق بود همه دنیا باید به جون هم میپریدن و هم دیگه رو پاره پاره میکردن

من براتون یه چندتا از این پارادوکسا رو میگم شماهام ببینین حرفم درسته یانه

یه ملتی و مملکتی تریاک میکاره و روزگار میگذرونه یه ملت و ملکتی هم مصرف میکنه میگذرونه وجه شباهتش هم اینه که هر دو راضین

یکی پول در میاره واسه زندگی کردن یکی زندگی میکنه واسه پول در آوردن فقط موضوع اینه که زندگی و پول هردو لازمه

یکی میشه پولدار عاشق یکی میشه عاشق پولدار، اولی خیلی مشکل نداره ولی دومی خدا بدادش برسه

یکی میشه خانومِ دکتر یکی هم میشه دکتر خانوم، هر دو هم زحمت کشیدن اولی واسه پیدا کردن شوهر دکتر دومی واسه دکتر شدن

مملکتی تحریم میشه و پیشرفت میکنه مملکتی پیشرفت میکنه تحریم میشه فقط مثل اینکه این دو تا مملکت یکی هستن

یکی آش میده واسه یاحسین گو یکی هم یاحسین میگه واسه آش و فک کنم دومی آش اولی رو میخوره

یکی زن میگیره سر و سامون بگیره یکی سر و سامونش میدن که زن بگیره

یکی صد وخرده ای گل جهانی میزنه که بشه مربی تیم ملی یکی هم مربی تیم ملی میشه که یکیو تربیت کنه که اونقدر گل بزنه

یکی میشه عاشق سینه چاک یکی هم میشه عاشق چاک سینه

یکی شهردار بوده میشه کاندیدای ریاست جمهوری یکی هم کاندیدای ریاست جمهوری بوده میشه شهردار

یکی میره تو صندوق انتخابات یکی در میاد فقط صندوقش همونه ولی آدماش نه

یکی بچه های دانشگاه رو میبره سر گلزار شهدا یکی هم شهدا رو میاره دانشگاه

یه مملکتی انقلاب میکنه آزاد میشه یه مملکتی هم آزاد میشه انقلاب میکنه

و........

 

این داستان ادامه دارد حتی توی ریزترین جزئیات دور و برمون...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08سآات 0:5  توسط حجت  | 

مادر

زن

مادران

زنان

اصلا همه آنان که مادرند یا میتوانند مادر شوند

روزتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04سآات 2:46  توسط حجت  | 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
و اين راز سر به مهر به عالم   سمر شود
گويند سنگ لعل  شود  در  مقام  صبر
اري  شود  وليک  به خون  جگر شود
از هر کرانه  تير دعا  کرده ام  روان
باشد  کز ان  ميانه  يکي کار گر شود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03سآات 0:32  توسط حجت  | 

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد
.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد
.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم
.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد
.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد
.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید
.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد
.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد
.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد  ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد
.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید
.
و در آخر
:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31سآات 22:30  توسط حجت  | 

همین چند روز پیش، یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: بنشینید، یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا
! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

چهل روبل.
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.. شما دو ماه برای من کار کردید.
دو ماه و پنج روز.
دقیقا دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته بایدن نه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید و سه تعطیلی… یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. کولیا چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب وانیا بودید فقط وانیا و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان
چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: به خاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما کولیا از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. هم چنین بی‌‌‌‌توجهی تان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های وانیا فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم...
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا نجواکنان گفت: من نگرفتم امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام. خیلی خوب شما، شاید
از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
من فقط مقدار کمی گرفتم.
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد، من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم نه بیشتر.
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت، متشکّرم.
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم : چرا گفتی متشکرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟
تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم.
همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟

چرااعتراض نکردید؟

چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. به خاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت، متشکرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکرکردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28سآات 13:49  توسط حجت  | 

تهران - خبرگزاری ایسکانیوز: وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.... 

گروه حوادث : همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند.
زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه «سی چوان»خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود.
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.  او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26سآات 22:57  توسط حجت  | 

امروز میخوام یه مطلب براتون بنویسم که دوست دارم فقط به عنوان یه مطلب طنز بهش نگاه کنین نه به عنوان برآیند ذهنی من؛ چون واقعا خیلی نشستم فکر کردم تا تونستم اینا رو جفت و جور کنم:

چند روز پیش تو وبلاگ یکی از دوستان(خیلی خنگه اونی که نفهمه کدوم یکی از دوستان)توی نظرات بحثی من باب بیکاری و علافی و پر کردن اوقات بیکاری مطرح شد که من نشستم یه جواب طولانی با همین مضمون طنز نوشتم ولی همینکه دستور به فرستادن دادم سیستم قات زد و هیچی به اون طرف نرسید چند لحظه فک کردم بعد به خودم گفتم خدا رو شکر که نرفت که اگر میرفت مسلما این دوستمون حق داشت که شاکی بشه بعد به خودم گفتم این موضوع یه سوژه واسه نوشتن یه مطلب طنزه و ایشالا در آینده نه چندان دور پر و بالش میدم میذارم تو وبلاگم و اونجا توهین به کسی هم مطرح نیست




موضوع انشاء: اوقات فراغت خود را چرا و چگونه گذراندید

نویسنده: شمسی شمسی پور شمسایی

به نام خدا

من امسال اوقات فراغتم را با کلاسهای متنوع و زیادی پر کردم که همه اشان برای الآن و آینده ام مفید بودند و من را به یک دختر امروزی و برای آینده یک کدبانوی تمام عیار کرده است؛ کلاسهایی که امسال رفتم اینها بودند:

1-     کلاس یوگا: این کلاس امروزه خیلی مد است و همه دخترهای امروزی به آن نیاز دارند تا بتوانند با تمرکز گیری نقشه هایی برای پسرهای نامرد بکشند و پوستشان را بکنند؛ از آموزشهای دیگر این کلاس این است که بتوانیم در یک آن با چند پسر هم زمان چت کنیم و همه اشان را سر کار بگذاریم بدون اینکه معلوم شود که توی دلمان میگوییم مرده شور هرچی پسر است ببرد. اما قسمت شادتری که این کلاس به ما یاد میدهد این است که چگونه در ذهنمان مرد رؤیاهایمان را سوار بر اسب سفید آرزوها و در هاله ای از نور سفید ببینیم که می آید و از ما خواستگاری میکند و ما با ناز به او چند بار جواب رد میدهیم و او دوباره می آید از بس که ما را دوست دارد و عاشقمان است. خوب اینها و هزاران کار دیگر از آموزشهای امروزی این کلاس است اما این کلاس مهارتهایی هم برای کدبانو بودن و آینده به ما آموزش میدهد که آنها خیلی مفیدترند، البته این موارد بصورت زیرپوستی آموزش داده میشود چون اگر علنا بگویند که اینها را یاد میدهند دیگر کلاسش از مد می افتد و هیچ کس سراغش نمیرود و من هم از بس با استعداد بودم فهمیدم خوب حالا این موارد را برایتان میگویم: فردا وقتی یک بچه ننگ توی تختش ونگ میزند و شما هنوز برای ظهر ناهاری تدارک ندیده اید به کمک یوگا و تمرکز ذهن بچه را آرام میکنید و با دستهایتان به سرعت مشغول به آماده کردن ناهار میشوید چون میدانید که اگر شوهرتان برسد و ناهار نداشته باشید با شما قهر میکند(سردبیر: خوبه دعوا نمیکنه و از خونه درتون کنه). یکی دیگر از کاربردها اینست که اگر شوهر خار و عاریگیرمان آمد بشینیم در رؤیاهایمان از او یک فرشته بسازیم چون اگر نسازیم همش باید غصه بخوریم طلاق گرفتن هم که به این راحتی ها نیست چون پدرمان هم تازه از شر ما خلاص شده است و غیر ممکن است دوباره مارا به خانه اش راه بدهد پس چاره ای نیست که با کاچی بسازیم که بهتر از هیچی است البته این کلاس استفاده های فراوان دیگری هم دارد که چون وقت نیست من نمینویسم ولی شما میتوانید از حالا برای پیدا کردن این استفاده ها فکر کنید و تمرین هم بکنید که بعدا مورد استفاده قرار دهید.

2-     کلاس کاراته: این یکی از مفید ترین کلاسها برای امروز است، از بس که این پسرهای مزاحم پر شده اند و کاربرد زیادی دارد، اگر هم اینقدر خار و زشت هستیم که هیچ پسری مزاحم ما نمیشود خوب لا اقل برای مهار برادر بزرگی که بدرد میخورد اما در آینده با مهارتهای کسب شده در این کلاس براحتی میتوانیم بسته بزرگ سبزی فریز شده را با ضربات متهورانه بشکنیم و برای ناهار یک خورشت سبزی خوب نه خیلی پر سبزی بپزیم، همچنین شکستن استخوان قلم هم با این ضربات امکانپذیر است البته اگر خوب تمرین کرده باشیم و حداقل دان2 کمربند مشکی داشته باشیمالبته این را بگویم که من سال آینده میخواهم بروم کلاس کنگ فو تا استفاده از سلاح های سرد را یاد بگیرم چون این آموزشها هم امروزه کاربرد دارد و هم در آینده در خرد کردن سبزی و خلال کردن سیب زمینی به دادمان میرسد همچنین ضربات مخصوص وُشو برای جابجا کردن مبل و کمد هنگام جارو کردن خانه خیلی کاربرد دارد و امروز هم برای وقتی نمیتوانیم خوب پارک دوبله بکنیم یا وقتی یک پسر آمده و ماشینش را به ماشین ما چسبانده است نمیتوانیم از پارک بیرون بیاییم خیلی مفید است. استفاده های دیگر این کلاس را اگر دوست داشتید بیایید برایتان تعریف کنم

3-     کلاس سفالگری: این یکی از کلاسهای خیلی باکلاس و هنری است که استفاده آینده آن خیلی بیشتر از امروزش بدرد میخورد؛ امروز ما با مهارت در این هنر یک دختر هنرمندیم که از هر انگشتش هزار هنر میبارد و به پدرمان کمک میکند تا زودتر یکجایی آبمان کند، اما در آینده چون در این دوره ها ورز دادن گل را خوب یاد گرفته ایم میتوانیم خیلی خوب رخت بشوریم و خدای نکرده اگر مجبور شدیم از شوهرمان طلاق بگیریم یک کاری بلدیم که با آن امرار معاش کنیم منظورم هم سفالگری بود البته چون در آن زمان درمانگاه های ماساژ مثل طب سوزنی امروز مد میشود میتوانیم یک سالن ماساژ تأسیس کنیم و پول خوبی هم از این راه در بیاوریم

4-     کلاس برقراری ارتباطات کلامی-اندامی: این کلاس واقعا برای امروزمان مفید تر از آینده است چون با آن هزار کار میشود کرد: مخ پدر را زد تا برایمان ماشین بخرد، از استاد نمره گرفت، به مامان بفهمانیم که کارش به خیر و شر ما نباشد، از پسر مرتب کلاس جزوه گرفت، هنگام پنچری در خیابان کاری کرد که همه بخواهند برای تعویض چرخ به ما کمک کنند، وقتی ماشین نداریم و کنار خیابان در آفتاب ایستاده ایم کاری کرد که همه برایمان بوقِ"بفرمایید سوار شوید برسانمتان"بزنند، و خیلی کارهای دیگر که خودتان بیشتر میدانید و دست آخر هم میتوانیم یک شوهر خوب و پولدار برای خودمان دست و پا کنیم و در آینده هم همین شوهر بدبخت را با همین آموزشهایی که دیده ایم چپاول کنیم و کاری کنیم که از مادر و خواهرهایش بدش بیاید و پدر شوهرمان آنقدر دوستمان داشته باشد که سالی یک ماشین کادو تولد عروسش بدهد...

5-     کلاس شنا: این کلاس برای خوش اندام بودنمان خیلی مفید است پس امروز میرویم تا خواستگارانمان از هیکل قناسمان فرار نکنند و در آینده هم میرویم تا شوهرمان از بیریختی هیکلمان شاکی نشود و هوس نکند یکی را بر سرمان هوو بیاورد و یکی دیگر هم اینکه این کلاس باعث میشود تا ما لاغر بمانیم و در مصرف پارچه برای لباسمان صرفه جویی شود(سردبیر: این یکی فقط برای توجیه شوهره بدرد میخوره که قبول کنه هزینه این کلاس رو بدهتازه من باشم نمیدم آخه دیگه یه وجب پارچه که حالا چه طولش 60 سانت باشه چه 120 سانت فرقی نمیکنه آخه عرض پارچه 120 سانته اون یه وجبشم که نمیشه دو تیکه باشه)

6-     کلاس صخره نوردی: این کلاس استفاده امروزش فقط در حد اینه که برای ما دخترا عمومی نیست و هرکس بره خیلی شجاعه و میتونه باش خیلی ادعای خاص بودن بکنه و در آینده هم استفاده محدودی داره اونم اینه که وقتی میخواهیم تارهای عنکبوت گوشه سقف رو پاک کنیم یا شیشه های پنجره های محل زندگی که آپارتمانی در طبقه پنجمه رو پاک کنیم بتونیم به هر چیزی آویزون بشیم و نترسیم

کلاسهای زیاد هنری دیگری هم هست که همشون مفیدند برای آب کردنمان و در آینده درآمد زا هستد اما من دنبال یک کلاس میگردم که با آن در شستن ظرف بتوانم مهارت پیدا کنم و تا سال آینده وقت دارم تا آنرا پیدا کنم از شما هم خواهش میکنم اگر میدونید بهم بگین چون این یکی خیلی لازمه

در پایان انشام از مامانم که خیلی به من در انتخاب کلاسهام کمک کردن تشکر میکنم و به شهرام پسر همسایمون میگم که خیلی دوسش دارم و امیدوارم آخر تابستون سال آینده بیاد خواستگاریم- شهرام جون بخدا همه این کلاسها رو بخاطر تو رفتم حالام اگر با ظرف شستنم مشکل نداری همین فردا بیا-

 

سردبیر:

شمسی خانوم من قول میدم که با شهرام صحبت کنم که بیاد خواستگاریت بشرطی که به دوستات بگی برامون شر درست نکنن

قابل توجه دختران دم بخت و گذشته از بخت و نزدیک به تخت!!توی یزد یه میدون بعثت هست که توی ضلع بین خیابان قیام و سیدگل سرخ آن خمره های خیلی خوبی بفروش میرسد(بخدا من هیچ پورسانتی ازش نمیگیرم برا اینکه باورتون بشه میتونم میبد رو هم پیشنهاد بدم واسه خرید ولی راهش دوره، دیگه انتخاب با خودتونه)

 

فقط جون مادراتون کارتونو خانوم من نباشه وگرنه شب باید پشت در بخوابم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19سآات 12:0  توسط حجت  | 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست

ان گل صدبرگ خوشبویت کجاست

هرچه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صدها مشکل است

من طواف سنگ کردم دل کجاست

راه پیمودم پس منزل کجاست

کعبه بی فاطمه مشتی گل است

قبر زهرا کعبه اهل دل است



پ.ن:به احترام بی بی دو عالم پست قبلی رو حذف کردم ایشالا چند روز دیگه برش میگردونم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17سآات 22:24  توسط حجت  | 

شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او


زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش


گفتمش : ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ما را که دید ؟


قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود


غنچه خاموش او چون گ ل شکفت
 بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت


با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب


بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت


موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت


قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت


گفت قایق هم به قایق بان خویش

آنچه را بشنید از یاران خویش


 مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او


لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد


گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را


 لا جرم فردا از آن راز نهفت
 قصه گویان قصه ها خواهند گفت


زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14سآات 0:0  توسط حجت  | 

روانشناسي رنگها

رنگها بر نيازهاي روحي-رواني، شرايط يادگيري، کنترل رفتارهاي خشمگينانه، احساسات، درمان افسردگي و اختلالات يادگيري و سطح انرژي اثر دارند.رنگها در کنترل نبض، تپش قلب، فشار خون، اشتها و حتي خواب مفيد هستند و همچنين در درمان بيماريهايي مثل ميگرن، سرطان، اعتياد و امراض پوستي و حتي تومورهاي مغزي اثر دارند.
رنگها در هر جا از دنيا و به تناسب فرهنگ و عرف هر جامعه معاني متفاوت و حتي متضاد دارند.براي مثال سفيد در کشوري مثل ايران نشان شادي، پاکدامني است و براي مراسم جشن و عروسي استفاده مي شود، در حاليکه در کشوري ديگر نشان روحانيت است و در مراسم عزاداري کاربرد دارد.
شايد تا به حال از خودتان پرسيده باشيد که چرا کشتي و يا هواپيماي سياه نداريم؟و يا چرا هيچ جعبه شکلاتي سبز نيست؟شايد در
اين مطلب جوابهايتان را پيدا کنيد.
متأسفانه به دليل جذابيت روانشناسي رنگها، اين شاخه از علم مورد سوء استفاده قرار گرفته است.در هر سايت، مجله، روزنامه و يا وبلاگي از اين مطالب زياد ديده مي شود ولي درست يا غلط بودنشان مشخص نيست.
پروفسور لوشر از دانشمنداني است که حدود بيست سال و اندي در اين مورد تحقيق کرده است.
حال بد نيست از نظر اين محقق در مورد روانشناسي رنگها براي بعضي از رنگهاي پر طرفدار نگاهي بياندازيم.

 پروفسور لوشر مي گويد:

سياه:
سياه رنگي مطلق است که در فراسوي آن، زندگي تمام مي شود.سياه يعني نه، که نشانه اي از ترک عشق و انصراف از فعاليتهاي جمعي است.به معني نيستي، نااميدي به آينده و سکوتي ابدي است و حس سنگيني را به افراد القا مي کند.تأثير خوبي بر مزاج ندارد و در کودکان هم اثرات منفي دارد.دوستداران رنگ سياه معمولا" خسته و افسرده اند.اگر خسته نباشند، ناراضي اند.اگر ناراضي نباشند، مغرورند.اگر مغرور نباشند، انکار مي کنند.اگر انکار نکنند هم ناراضي اند، هم مغرور، هم خسته و هم انکار مي کنند اما احتمالا" خودشان هم خبر ندارند..
طرفداران سياه زياد هم نااميد نشوند چون از طرفي ديگر سياه نمادي از آبرومندي و شرافت است(ديده ايد ماشين هاي شيک و کلاس بالا معمولا" سياه و براقند).
قهوه اي:
آدمهاي قهوه اي را بدون قسم خوردن مي توان باور کرد، يعني حرفشان سند است.اما طرفداران اين رنگ معمولا" آواره اند(جالب است بدانيد که رنگ مورد علاقه آوارگان جنگ جهاني دوم، قهوه اي بوده است).قهوه ايها يا يک بيماري جسمي جدي دارند و يا مشکلي که به نظر آنها غير قابل حل است، پس اين افراد از نظر جسمي و روحي در خطرند.
خاکستري:
خاکستري را در کهنسالان و خانه سالمندان بايد پيدا کرد.اين افراد معمولا" غمگينند و محافظه کار و حتي اگر آهنگي گوش کنند(اگر خجالت نکشند)، غمگين است(مثلا" مثل اينکه ايرانيها داريوش گوش کنند)، مثل اينکه به آنها گفته اند خوشي بي خوشي.
قرمز:
قرمز پسندها پر از شوق زندگي، عاشق و مبارزه طلب، پرتکاپو و شجاع، اهل معاشرت، شلوغ و پر سروصدا هستند.ظاهرا" نيرويشان تمام نشدني است، خوب مشت مي زنند و کتک خورهاي خوبي هم هستند.در مجموع و خلاصه اينکه برونگرا هستند.قرمز باعث افزايش نبض و فشار خون مي شود.(هر چي باشه پرسپوليسه ديگه)
آبي:
آبيها خلاقند و هميشه فکرهاي تازه مي کنند، مورد احترام، آرام و دوست داشتني هستند و احساساتشان را خوب کنترل مي کنند.عاشق تنهايي، احساساتي و ملايم اند.نماد ابديت و عمق و کمال گرايي است.از ويژگيهاي افراد آبي دوست صلح، مهرباني و هماهنگي است.(طرفداران آبي به خودشون نگيرند، هميشه و همه جا استثنا هست).اين رنگ سبب کاهش نبض و فشار خون مي شود.
سبز:
آدمهاي سبز مذهبي اند.در انجمنهاي خيريه يا بيمارستان يافت مي شوند!!!مضطرب و انعطاف پذيرند.اگر دنبال شريک(البته شريک تجاري نه زندگي) مي گرديد سعي کنيد سبز باشد(نه اينکه رنگ پوستش سبزه باشد).رنگي مقدس است.سبزها اصلاح گرند و بسيار علاقه به نصيحت کردن دارند.کوشش و پشتکار عجيبي دارند.
زرد:
آدمهاي زرد بر خلاف نظر عموم بيمار و رنجور نيستند و منتظر خوشبختيهاي بزرگند.آرام و قرار ندارند.توسعه طلب و اهل اختراعند.گاهي حسود و معمولا" بلند پرواز.

بنفش:
بنفش دوستها صميمي و حساسند وذوق عارفانه دارند.گاهي آنقدر صميمي مي شوند که قضاوت و تصميم درست نمي توانند بگيرند.
نارنجي:
نارنجي پسندها اهل مسابقه و سلطه طلبند و سرشار از آرزوهاي دور و درازند.
ارغواني:
ارغواني ها پايشان روي زمين است و سر و فکرشان در ابرها پرواز مي کند(البته فکر بد نکنيد!!).عاشق دين و عرفان اند.انديشمند و عاشق مناظره و اثبات حقايق، اما هنوز معلوم نيست که چرا يک دفعه از اين رو به آن رو مي شوند و بنابراين اصلا" به فکر پيش بيني آنها نباشيد.
تغيير رنگ محبوب با گذشت زمان امري طبيعي است اما اگر ناگهاني باشد خطرناک و بحث برانگيز و عجيب است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10سآات 15:0  توسط حجت  | 

یادش بخیر این دبیرستانم دوره ای بود

روزا آخر سال بود و مام پیش دانشگاهی و روزی دو سه ساعت بیشتر نمرفتم مدرسه مثلا ارواح کلمون مرفتم خونه درس موخوندم اما دیه هر آتیشی بود میسوزوندم و کلومه ای هم درس نموخوندم

یادمه یروز که مدرسه تعطیل شدم ده- دُ ـازه تا شدم و رفتم سر خیابون که با خط برم خونه؛ آغا دردسرتون ندم خط اومد و همه رختم بالا و دنبال صندلی که بیشینم؛ همه نشستم، حالا یادم نیست روز گذشته چطو شد که ممد مخاطبی رفیق ما تک افتید و نشست رو صندلی آخری قسمت آقایون خط را افتید رفت و تو ایسگا بعدی یتا ننه بی بی ۸۰-۹۰ ساله سُوار خط شد و نگاه انداخت ایرا اورا دید هیجا دم دست تر همین جا خالی بر دست ممد نیست اینم راست رفت نشست اونجا

این ممدم از اون بچه شیطونا اونچی بر خودش فک کرده بود نتونست تحمل کنه یهو سر کرد تو گوش ما ـمن جلوش نشسته بودم- که "همه را برق میگیره ما را چراغ موشی"

آغا این گفت و بلا گفت نمیدونم این آبی بی چطو گوشش این فهمید آخه من زورکی فهمیدم شروع کرد که "ها اوروزا چراغ موشیم برا خودش برو بیایی داشته و اقه تو طاقچه مذاشتنش و هادرش مشدن که باکیش نشه و ..........."

حالا من و ممد حیرون که این چطو فهمید بقیه بچام صفیلن که اصلا چطو شده

اوروزا خو پری سرو نمشد که چطوری برخورد کنم و چی چی بگم خاطر همینم گفتم حاجی خانم ما خو چیزی نگفتم و ...اینا و ببخشد و... اینا

اما حالا بر خودم فک مکنم چیچیا مشده بیگی

مثلا:

نمایشنامه اول:

دیدم نه!!! بنه نیس کوتا بیاد گفتمش حاجی خانم میدوند چرا حالا چراغ موشی استفاده نمکنن

خاطیری نفت گیرونه برق ارزونتره، شما یکاری کند نفت ارزون شه بیبیند چطو همه میان دنبال چراغ موشی

نمایشنامه دوم:

مگمه شماره موبایلتون چنده؟ ما فردا شب مخم برم کافی شاپ زنگتون بزنم با هم برم

نمایشنامه سوم:

الهی من قربون این چراغ موشی برم که اقه سر و زبون داره من یتا گیس حنا کرده سرخ این چراغ موشیا نمدم ۱۰۰ تا از این چراغوکا کم مصرف ۲ لوله بیگیرم

نمایشنامه چهارم:

شمام بگد بیبینم ذوقتون چقدره

به نفر اول یک عدد خروس قندی جایزه داده میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06سآات 0:26  توسط حجت  | 

امروز اصلا وقتی برای نوشتن ندارم در حالی که باید سه جا رو آپ کنم یسری هم رفتم یه مطلبی پیدا کنم کپیشو بذارم اینجا ولی دریغ که سلیقه من همه چیز پسند نیست رفتم لوتوس رو دیدم که صادق خان با مطلب پاتوق خرداد دیروز آپش کرده بود به خودم گفتم بذار پاتوق رو من به حکایت خودم تعریف کنم:

نمیدونم سه شنبه بود دوشنبه بود که یکی از دوستانی که دو هفته پیش همرامون بودن تماس گرفتن که عکسا و فیلمای برنامه اونروز رو میخوان و اگر میشه براشون ببرم پاتوق؛ خوب منم بچه خوب گفتم چشم ایشالا تو پاتوق میبنمتون؛ فرداش یکی دیگه از دوستان که میخواد یه کارگروه نانوتکنولوژی رو تو انجمن شکل بده تماس گرفت که یه جلسه بذاریم با بچه ها منم دیدم پاتوق جای خوبیه همه هستن گفتم بیاین پاتوق تا من به دوستان معرفیتون کنم و دستتونو بذارم تو دست هم

ولی صبح چهار شنبه که پا شدم از همون صبح دپرس بودم اونقدر دپرس که اصلا حال و حوصله پاتوق رفتن رو نداشتم حدودای ساعت 3-4 اینا بود که یکی از بچه ها تماس گرفت که پاتوق میای یا نه و اینا که گفتم اصلا حسش نیست اگر به این چند نفر قول نداده بودم اصلا نمیومدم ولی چاره ای نیست الوعده وفا

بالاخره حدودای 6:30 رفتم یه دوش گرفتم اطلاح کردم و 7 از خونه زدم بیرون مستقیم رفتم امامزاده؛ سر خاک پدر بزرگم یه فاتحه ای خوندم یه درد دلی کردم و دیدم دارن پیشخونی اذونو میکنن رفتم تو حرم و یه زیارتی و نماز حاجتی و بعدم دیگه اذونو گفته بودن نمازمو خوندم سلام بعد نمازو که دادم دیدم همچین حس بهتری دارم یجورایی به خودم امید دادم که این پاتوق برام فرق خواهد داشت

اومدم از حرم بیرون و رفتم با باباحاجیم خداحافظی کردم و گفتم بذار از طرف بازار برم که یخورده حال و هوام بهتر بشه میرم اونجا نگن فلانی مثل برج زهرماره

پامو گذاشتم بیرون برق رفت گفتم چه شود فرق پاتوقه مثل اینکه اینه

تو بازار رفتم تا دم در مسجد ملا اسماعیل و بعدم تا میدون خان و بعدم حموم خان و حدودای 20 متر مونده به کوچه پذیرایی سنتی یکی از بچه محلامون نبات ریزی داره دیدم داره نماز میخونه پسرشم دم مغازه تو تاریکی نشسته سلامی و حال و احوالی شما کجا اینجا کجا و ...قبلنا هم صحبت شده بودیم میدونست ما برنامه پاتوق داریم گفت جلستونه گفتم بله دیگه چهارشنبه اول ماهه و جلسه مام هست گفت این جلسه شما برکتش اینه که ما تو رو ماهی یبار ببینیم...آخه همیشه قبل از پاتوق اگر مغازه باز باشه یه سری بهش میزنم از اون نقالاست که تو قیافش رو میبینی خنده میاد رو لبات  اصلا یکی از دلایلی که بیشتر از همیشه باهاش موندم همین بود که یخورده بهتر بشم

بالاخره خدافظی کردیم و سلانه سلانه رسیدیم دم پاتوق ولی همچنان برق نیست یه خدا شکری گفتم و رفتم تو چون نبود برق باعث میشد کسی قیافمو نبینه ازاون بالا دیدی زدم دیدم هی یه 10-12 نفری هستن رفتم پایین و کورمال کورمال رفتم پیش که ببینیم کیا اومدن و اونایی که باهاشون قرار داشتم اومدن یا نه که دیدم بله ردیف روی تخت نشستن

سلام

اِ شما خانوم دشتی نیستین!!ایشونم که خاتون خانومن و ایشونم که ارشمیدس به به جناب صادق خان عزیز دلم به متی جون خوبی  حسن جان چه خبر....یکی یکی بچه ها رو حال احوال پرسیدم و همچین دیدم نه کم کم داره حالم بهتر میشه

نشسته بودم دم تالار داشتم دید میزدم ببینم کس دیگه هست که ندیده باشم یه خانومی کنار گروه 3 نفره 84 اونطرفتر نشسته بود خیلی هم تنها و گفتم این کیه بچه ها ایشون سر ما هستن هیشکه نمیشناخت بیشتر دقت کردم

سلام خانوم کربلایی خیلی خوش اومدین خانوم کربلایی ایشون خاتون خاتون خانوم ایشون خانوم کربلایی(پایان مأموریت دوم)-البته قابل ذکره که من دیدم تو تاریکی نسبتا خوبه یادتونه جریان برق زدگی چشمو اینا که آره اغلب جاهای هم نور بسر میکنم-

خاتون: من برم شمع بخرم

من: شمع برا چی

- نمیدونم شاید به درد بخوره

- حالا بذارین امشب هم دیگه رو نبینن ملت

ادامه ندادم و رفتم سراغ یکی از بچه ها و مشغول صحبت شدیم در همین اوساط دکتر و امیرحسین و چند تا دیگه هم اومدن سلام و حال احوال

من: یکی بیاد با من بریم بیرون چارتا قدم راه بریم

متی: من میام

بافقی: صبر کنین منم میام

بالا هادی و عیال اون یکی دکتر و خانوم یمودی معطل دکتر وایساده بودن یه حال و احوال رو بسوی خیابون براه

-         بچه ها این ماشین اداره برق نبود رد شد

-         چرا بود

-         خوب حالا راهی نمونده بریم یه نوشابه ای بخوریم

-         آقا شمع دارین

-         آقا مگه نمیبینین برق اومده

-         میبینم ولی اونجایی که ما هستیم نیومده

-         نداریم

-         خوب دلستر داری

-         چی بدم

-         من لیمو میخوام

-         من فرقی نمیکنه

-         منم

-         3 تا بده فقط سرد باشه

-         هورت هورت هورت

-         خوب بچه ها بریم ببینینم این بابا برقیا برق ما رو وصل کردن

رسیدیم سر کوچه پذیرایی که ...بله برق اومد

رفتیم داخل، دم در

-         میگما کنتورو بزنیم حال همه رو بگیریم

-         حال همه رو میگیریم ولی ممکنه همه بیان حال ما رو بگیرن

-         پس بیخیال بریم پایین

خوب خوب میبینم که بر و بچ استقرار یافتن و چند نفری هم اضافه شدن؛ شایدم قبلا بودن من ندیدم

به آقای خان دوست دارم عزیزمی، به به ممد گل فیلما رو آوردی منو کچل کردن، سلام خانوم مالک حال خوبه، ... نه دیگه همچین بفهمی نفهمی حال و هوام خوب خوب شده البته به کوری چشم بعضیا......

حالا جریان فیلم دیدن و اینا رو از اونایی که اومدن بگیرن بپرسین ولی من عکسا رو دادم مثل یه پسر خوب چون همینجوری دارم کچل میشم نیازی به کچل کردن ندارم

کم کم خانوم دکتر هم اومدن و اون دوست میبدیشونم همراشون بود(سلام خُبی)

آمارا نشون میده 42 نفر اومدن پاتوق حدود 20 نفری کم کم رفتن و واسه شام نموندن ولی من مثل همیشه دیزیم و ترشیم براه بود

صحبت از رفتن به یه مسافرت اونم همدان شد که از چهاردهم باشه تا هفدهم حالا هرکی پایه هست به ممد خبر بده که تا شنبه بشه جفت و جورش کرد

برگشتنا با ممد و یاسمن و هادی همراه بودیم

پاتوقی به یاد موندنی شد دلیل دومش نبود برقه.............

حالا بقول این شادیسا پیدا کنید پرتغال فروش را....

و بقول ارشمیدس زیادی فضول بشین با بیل میام خدمتتون

و به قول.....اِ ضایع شدم چون دیگه از کسی حرفی یادم نمیاد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03سآات 21:35  توسط حجت  | 

گُرُمب گُرُمب........

فردا ساعت ۱۸ نتایج ارشد خواهد آمداین برا اون رئیس ابله سازمان سنجش بود که تا حالا ملتو سر کار گذاشته

حالا نه که من خیلی خونده بودم و واقعا مطمئنم قبول میشم

http://82.99.202.130/Arshad/1387/870230_01.php




هرچی خواستم پست جدید بذارم نشد واسه همینم اینجا میگم:

آبجی خانوم تبریک میگم

امید وارم موفقیت هات ادامه داشته باشه و دلشاد باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30سآات 13:25  توسط حجت  | 

1-  ترم سوم بود که آزمایشگاه مصالح داشتیم، تو این آزمایشگاه انواع مصالح ساختمانی مورد آزمایشهای متفاوتی قرار میگیرند و چون اون اوایله نسبتا جالبه. بین آزمایشات ما یه آزمایشی هست تحت عنوان "آزمای