تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی
یاحسیـــــــن
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27سآات 13:10  توسط حجت  | 

عید بر همتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14سآات 0:15  توسط حجت  | 

و خدا قبل از آنکه بدانم لطفش را بر من تمام کرد

خدایا تو را هزار هزار شکر.....

تو که میدانی.....

.......مبارک


باقیش
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30سآات 3:28  توسط حجت 

تعجب میکنم از این مردم که میدونن مرگشون تو زلزله حتمیه ولی بیخیال بیخیال دارن تو مترو چرت میزنن!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17سآات 15:13  توسط حجت  | 

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را.....
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11سآات 12:50  توسط حجت  | 

یا اول الاولین و یا آخر الآخرین

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/07سآات 17:56  توسط حجت  | 

نمیدونم روز و روزگار چی برام نوشته ولی میدونم خودم چی میخوام میدونم میخوام و میتونم بهش برسم و میدونم خواهم رسید......

امروز اومدم از همه خداحافظی کنم...

چه دنیای پر از پارادوکسیه این دنیای ما

یکی سلام میکنه و یکی خداحافظی

اولش اومدم که بذارم برای یوقت دیگه، ولی گفتم نه!!

آبجی خانوم خوشحالم برگشتی؛ مراقب دولابی باش....

رفتم تا اواخر بهمن...

خداحافظ همگی

یاعلی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24سآات 12:51  توسط حجت 

حدود یک ساعتیه رسیدم خونه

کجا و چرا و چی و با کی و ژطور و اینا باشه واسه بعد از خواب که حواسم سرجاشه

پس فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20سآات 6:9  توسط حجت  | 

راستش اومدم که فقط اعیاد شعبانیه رو به همه تبریک بگو و برم؛ ولی چند تا ایمیل برام اومده بود که دیدیم واقعا نکات قشنگی داره؛ پس:

تولد امام حسین(ع)، حضرت ابالفضل العباس(ع) و امام زین العابدین(ع) رو به همه شماها تبریک میگم

و اما یه داستان و یه نکته:

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. 
 

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. 
 
 

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14سآات 10:32  توسط حجت  | 

فردا روز جهانی شیر مادره

اوممممممن اوممممن

ببین دیگه روز جهانی شیر مادره من و تو که نداره

اومنممم اومممنمنم اومهوممنمم

خوب اینم از بی مادری اومده سراغ این گاوه

خداییش اگه میتونید یکم به ذهنتون فشار بیارید و یادتون بیاد.......

فک نمیکنم هیچوقت زندگی آرامشتون بیشتر از این موقع بوده باشه

در آینده هم نخواهد بود!!!

خوش بحال دخترا، چرا؟؟!!

چون روزی ممکنه آرامش مادری رو که کودکش در آغوششه

و داره شیرمیخوره رو تجربه کنن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10سآات 20:0  توسط حجت  | 

ما خونمون اوروزا تو یتا خیابون بن بست به اسم شهید ابراهیمی بود که تهش منتهی مشد به چاه جهانفر و محله مام معروف به جهانفر بود- قابل ذکره که جهانفر اسم یتا معلم بازنشسته هه  هنوزم زنده هه و تو این محله یتا باغ 4 هکتاری داره و یتا چاه آب و اوروزا خو تا اونجایی که من شنفتم باعث و بانی آبادی این محله همین بنده خدا با برادر زناش بودن که اومدن اینجاها چاه آب زدن و باغ و بند و زراعت و بعدشم یخده زمینا رو قواره بندی کردن و فروختن به ملت و کم کم اینجاها آباد شده، هنوز که هنوزه مادرم مگه که وقتی اومدم تو خونمون(حدود 30 سال پیش و البته خونه قدیمی ما) این چاه دیزلی بوده و شب و روز داشته صدا تق تق و پق پقش میومده، هنوز خیابون اینجا خاکی بوده و خونه ما تو کوچمون سومی یا چارمی خونه بوده که بابام داشته مساخته و بعدش کم کم بعد ما تو یکی دو سال هف هش ده تا دیه هم اومدن و دیه کم کم بعدنا آباد شده- خوب از اصل ماجرا پری دور نشم برم سر خاطره:

تو کوچه ما حدود 30 خونواده زندگی مکردن و تا جایی که من یادمه همه زنا همسایه همیشه بر هم خوب بودن و خیلی کم پیش میومد که حرف و حدیثی باشه و دلخوری پیش بیاد، دوباره یچیزی دیه که بود، این بود که همه بالاخره با یتا همسایه بیشتر بر هم جیکون بودن و با هم رفت و اومد داشتن و بچاشونم بیشتر بر هم بودن و خلاصه زنا همسایه خواهر و عالم یکی مشدن؛ مام با این همسایه مجاورمون که بر زنش مگفتم زمان خانم خیلی خش بودم و دیه هر کاری داشتم بر هم رودرباسی نداشتم، آخه حاجی ماشاا... که شوهر این زمان خانم بود بچگیش بر دست بابا من اسا شده بود و از قدیم همدیه رو مشناختن و بعدشم با همدیه خونشونو ساخته بودن و با همم اومده بودن تو خونه حتی بچه ها هم تقریبا دور و بر هم بودن اقدری که دو تا خواهرا بزرگی من دو تا هم سن و سال داشتن که دخترای همین زمان خانم بودن  بعدش اونا یتا دیه دختر داشتن و بعدشم من و یتا دیه دخترشون هم سال بودم بعدش دوباره خواهر من بود و دوباره یتا دختر ایرا یتا دختر اورا با هم همسن و سال بودن و اگر دقت کرده باشد فهمیدت که اونا همش دختر داشتن البته تا اینجا و دیه اینا کم کم داشتن از پسر دار شدن نا امید مشدن که سال 71 خواهر آخری من دنیا اومد و اینام امیدوار شدن که اِ هنوز دیر نشده آخه بابا و مامان من از اونا بزرگتر بودن؛ همینم شد که بعدش یتا پسر خدا داشون و اینم دیدن حالا سر پسر رو افتیده ایشالا بعدیشم پسره و دیه این شد که اونا یتا بیشتر ما شدن و بچه آخر اونا هم دنیا اومد که خدا رو شکر پسر بود و اینا به حاجتشون رسیدن. خب دیه بسه اقه اینا اونا و ایرا اورا و دختر پسر کردم که فک کنم خودمم گیج شدم بهتره برم سر اصل ماجرا

خوب دیه با همچین شرایطی و هم سن و سالی بچه ها و نزدیکی مادرا طبیعی بود که بچه ها هم بر هم خیلی صمیمی و دوست باشن و همبازی و کاکا بوگوی هم باشن و هر روز یخده ما خونه اونا باشم یخده اونا خونه ما باشن خصوصا  این یکی برا من و دو تا خواهرا بعدیم و دو تا از دخترا خیلی بیشتر بود آخه بزرگی تا کوچیکی اختلاف سنیمون حدود 3 سال بیشتر نمشد و منم بزرگی بودم و همه ایده ها و نقشه های بازی از طرف من طرح مشد- البته بگمم که من از پنج سالگی به بعدم دیه بچه قابل اطمینانی بودم اقدری که یادمه بابام برام چرخ خریده بود و نون خونه خودمون و همسایه رو من مرفتم مخریدم و البته یبارم بخاطر همین نون ایسوندن با یتا موتوری نامرد تصادف کردم و پام شکست - نامرد خاطیری وقتی زده بود بر من فرار کرده بود و اگر زن همسایه نرسیده بود رفته بودم زیر ماشین- ؛ تا پنج شش سال پیشتر هم جور اون پا شکستنو مکشیدم و اگر یوختی پام سرد مشد شب اذیتم مکرد ولی حالا دیه الحمدلله خوب شده و دیه کاریم نداره. نمیدونم چطره که هی از اصل ماجرا دور مشم و باسی دوباره خِر این حافظه رو بیگیرم بیارمش که پری دور نشه...

حالا خاطره ای که مخوام بگم از همین بازیای ما بچه ها با هم هه که بیبیند بچه های حالا بر اوروزا که میفته اصلا بدی نمکنن و خیلی هم بچه های خوب و عاقل مقولین

فک کنم یبار دیه جریان از پشت بوم پایین اومدن رو براتون گفته باشم که چطوری یکی یکی بچه ها رو مبستم بر شلنگ و از رو پشت بوم مدادمشون پایین برا همینم امبار مخوام جریان سر چاه آب رفتنو براتون بگم:

این چاه آب از سر کوچه ما حدود پنجاه قدم فاصله داشت و تقریبا همه سال کار مکرد مگر اینکه یوختی موتورش خراب مشد یا یه مشکل دیه ای پیدا مکرد و برا تعمیر خاموشش مکردن؛ یادمه ماهام تابستون که مشد از بس هوا گرم بود حدودای ظهرمونو دور و بر چاه مگذروندم و اونجا  آب بازی مکردم؛ یادمه و البته هنوزم همینطوره که این چاه یه قسمت بلندی داشت و اون بالا یه حوضچه ای بود که آب از چاه مستقیم مرخت تو این حوضچه و بعدش دو تا قامه داشت که آب رو به دو تا مسیر مختلف که البته یتاش ایـَد خیابون بود اون یکی اوـَد خیابون هدایت مکرد، مام همیشه همین پاین توی جوب آب بازی مکردم و کارمونو اون حوضچه بالایی نبود راستشا بخد اصلا جرأت نمکردم برم اون بالا چون صدای خیلی ترسناکی داشت و مامانامونم ما رو ترسونده بودن که اون بالا یتا چاه هه و توش یتا لولو هه و ما رو موخوره و نباید برم اون بالا- چون بیچاره ها مترسیدن که یهو یتامون بیفتم تو مسیر آب و خفه بشم-، من خو پسر بودم و با پسرای همسایه ها دیه هم بازی مکردم و اینا برم گفته بودن که اون بالا هیچی نیست و تازه یتا حوضم داره که مشه توش شنا کنن و از این حرفا و دیه من کم کم ترسم رخته بود و مخواسم برم بیبینم چطره، همینم شد که یبار که به بچه ها – یعنی دو تا خواهرا خودم و دو تا دخترا همسایه- رفته بودم اونجا من گفتم که بچه ها بید برم بالا بیبینم چطره و من شنفتم بالاش حوض داره از این حرفا که دیدم اینا مگن نه و فلان و اینا که منم شروع کردم اصرار بالاخره راضیشون کردم همه برم بالا بیبینم چطره؛ بالاخره با ترس و لرز کمکم کردن که من برم بالا و وقتی دیدم هیچیز علاوه تری نداره دست یکی یکی رو گفتم و اونام رو کشیدم بالا و نشستم دور حوض ، اولش هنوز یخدک مترسیدم اما بعدش دیه کم کم ترسمون رخت و اول من رفتم تو آب و بعدشم اونام یکی یکی اومدن تو آب و سرگرم آب بازی و سر و صدا شدم. وقتی اومدم در بیِم و بِرِم خونه یهو دختر همسایه گفت که من دمپاییم نیست به به حالا خر بیار و باقالی بار کن همین دیه مونده بود حالا خونه مرم چی چی جواب بدم خدا اینجا بود که من یتا فکر بکر کردم سریع قامه مسیری که آب داشت مرفت رو هِشتَمو بر بچه ها گفتم زودی باشد برم بیبینم دمپایی کجا هه؛ راه افتیدم دنبال مسیر آبو رفتم رفتم تا رسیدم پشت در یتا خونه اما مترسیدم در بزنم و بگم چطو شده این شد که رفتم از راه آب یکی یکی رفتم تو خونه و بالاخره تونستم دمپایی رو پیدا کنم، همه خوشحال و خندون برگشتم برم خونه دیه هیشکه یادش نبود که همه پر گِل شدم و پچل پوچول شدم، دم چاه که رسیدم دیدم  اوخ اوخ چی چی میبینی همه خیابونو آب گرفته آخه وقتی من قامه رو هِشته بودم دیه فکرش نکرده بودم که حالا که این کارو مکنم این آبا کجا مره، یتا بنده خدا هم که ظاهرا آبیار اون خونه بود رفته بود اون بالا داشت قامه رو برمداشت به زمین و زمان داشت فحش مداد منم تا دیدم اوضاع بیریخته دست بچه ها رو گرفتم و اُ بُگُریز؛ دیه خونه و قایمکی رفتن رو حیاط خونه ما و شستن دست و پاهامونو اینا بماند؛ همینقدری بگم که از اون به بعد اومدن برا این چاه یتا قامه هشتن تا هیچوقت هر دو تا راه آبا بسته نشه و دوباره محض احتیاط یتا راه سرریز هم ساختن که آب اضافه رو برمگردوند به خود چاه اصلی

امیدوارم از این خاطره طولانی پر انحراف من خوشتون اومده باشه خصوصا اونی که درخواست نوشتن به لهجه یزدی رو از من کرده بود

یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05سآات 14:55  توسط حجت  | 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26سآات 1:38  توسط حجت  | 

امروز نزدیک بود از تعجب سکته کنم

ظهری داشتم توی یکی از این کتابای ادعیه کوچیک دنبال یه نماز میگشتم پیدا نکردم ولی چیزی دیدم که تا نیم ساعت حیرون مونده بودم

فک میکنید چی بود...!!!؟؟

زیارت امام خمینی

 

دارم به همه زیارتنامه ها و دعاها شک میکنم

اصلا یه سوالی؛ فارسی با این همه شاعر و ادیب چیش کمه که ما مجبوریم دو ساعت به عربی که حتی یک کلمه هم ازش نمیفهمیم دعای حاجت بخونیم!!!!!!؟؟؟ خوب فارسی خیلی راحت بگیم خدایا جون مادرت جون آبجیت اصلا تو که خواهر مادر نداری بیخیال جون خودمون که بنده توایم و دوسمون داری بیا و اگر ممکنه و صلاح و مصلحتمونه یه زن خوبی نصیب ما کن

حالا خوبه تو کتابه ننوشته بود که راوی میگه توی خواب امام زمانو دیدم گفتم ای آقا جانم فداتون یه چیزی به من یاد بدید که بتونم با خوندنش دلم رو آروم کنم و نسبت به این انقلاب و بنیانگذارش اخلاص خودم رو نشون بدم و امام زمان به لحنی زیبا این زیارت رو برام سه بار خوندن و گفتن اگر روزی سه بار بعد از هر اذان این زیارت رو رو به تهران حرم امام بخونی در دنیا و آخرت آمرزیده میشوی و در آخرت همجوار با امام و یارانشون و در دنیا همنشین علمای قم میشی

اگر اینا بود دیگه مطمئن میشدم همه ادعیه و زیارت ها چرت و پرته و همش ساخت یک مشت آخوند......

ای خدا ما که هیچی نمیگیم تو هم اونقدر هیشکاری نکن تا همین دو مثقال دین و ایمون و اعتقاد سست و بی ارزش ما هم تو دولت این مرتیکه برباد بره

اینم مشخصات اون کتاب:

منتخب ادعیه و قرآن کریم/خوشنویس افشاری- تهران:پیام عدالت

ISBN   964-5977-52-5

اینم یه تیکه ار متن زیارت نامه:

السلام علیک یا روح الله الامام الخمینی و السلام علی الشهداء الذین بذلو مهجهم دونک و انا خوابرحمتک و رحمة الله و برکاته

اشهد انک دعوت الی ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و.....

صفحه۳۰۷

 

آهای ملت دینتونو بچسبین که تا با فنا دادن دینتون ۲ قدم احمدآقا بیشتر فاصله نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20سآات 19:32  توسط حجت  | 

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است


گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است

 
تا بینی عشق را ایینه وار

آتشی از جان خاموشت برآر


هر چه می خواهی به دنیا نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر


عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من


عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشیدوار


عشق هستی زا و روح افزا بود

هر چه فرمان می دهد زیبا بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20سآات 1:2  توسط حجت  | 

این روزها حرفهایی میشنویم

نائب امام زمان

امام روح الله

دولت امام زمان

و.........

به کجا قرار است برسیم خدا میداند!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/14سآات 23:54  توسط حجت  | 

دنیای امروز شده پر از پارادوکس و جالب اینکه همه این پارادوکسها مشتری خودش رو داره؛ و خدا رو شکر که اینا پارادوکسه، نه تناقض!! که اگه تناقض مطلق بود همه دنیا باید به جون هم میپریدن و هم دیگه رو پاره پاره میکردن

من براتون یه چندتا از این پارادوکسا رو میگم شماهام ببینین حرفم درسته یانه

یه ملتی و مملکتی تریاک میکاره و روزگار میگذرونه یه ملت و ملکتی هم مصرف میکنه میگذرونه وجه شباهتش هم اینه که هر دو راضین

یکی پول در میاره واسه زندگی کردن یکی زندگی میکنه واسه پول در آوردن فقط موضوع اینه که زندگی و پول هردو لازمه

یکی میشه پولدار عاشق یکی میشه عاشق پولدار، اولی خیلی مشکل نداره ولی دومی خدا بدادش برسه

یکی میشه خانومِ دکتر یکی هم میشه دکتر خانوم، هر دو هم زحمت کشیدن اولی واسه پیدا کردن شوهر دکتر دومی واسه دکتر شدن

مملکتی تحریم میشه و پیشرفت میکنه مملکتی پیشرفت میکنه تحریم میشه فقط مثل اینکه این دو تا مملکت یکی هستن

یکی آش میده واسه یاحسین گو یکی هم یاحسین میگه واسه آش و فک کنم دومی آش اولی رو میخوره

یکی زن میگیره سر و سامون بگیره یکی سر و سامونش میدن که زن بگیره

یکی صد وخرده ای گل جهانی میزنه که بشه مربی تیم ملی یکی هم مربی تیم ملی میشه که یکیو تربیت کنه که اونقدر گل بزنه

یکی میشه عاشق سینه چاک یکی هم میشه عاشق چاک سینه

یکی شهردار بوده میشه کاندیدای ریاست جمهوری یکی هم کاندیدای ریاست جمهوری بوده میشه شهردار

یکی میره تو صندوق انتخابات یکی در میاد فقط صندوقش همونه ولی آدماش نه

یکی بچه های دانشگاه رو میبره سر گلزار شهدا یکی هم شهدا رو میاره دانشگاه

یه مملکتی انقلاب میکنه آزاد میشه یه مملکتی هم آزاد میشه انقلاب میکنه

و........

 

این داستان ادامه دارد حتی توی ریزترین جزئیات دور و برمون...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08سآات 0:5  توسط حجت  | 

مادر

زن

مادران

زنان

اصلا همه آنان که مادرند یا میتوانند مادر شوند

روزتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04سآات 2:46  توسط حجت  | 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
و اين راز سر به مهر به عالم   سمر شود
گويند سنگ لعل  شود  در  مقام  صبر
اري  شود  وليک  به خون  جگر شود
از هر کرانه  تير دعا  کرده ام  روان
باشد  کز ان  ميانه  يکي کار گر شود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03سآات 0:32  توسط حجت  | 

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد
.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد
.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم
.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد
.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد
.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید
.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد
.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد
.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد  ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد
.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید
.
و در آخر
:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31سآات 22:30  توسط حجت  | 

همین چند روز پیش، یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: بنشینید، یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا
! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

چهل روبل.
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.. شما دو ماه برای من کار کردید.
دو ماه و پنج روز.
دقیقا دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته بایدن نه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید و سه تعطیلی… یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. کولیا چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب وانیا بودید فقط وانیا و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان
چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: به خاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما کولیا از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. هم چنین بی‌‌‌‌توجهی تان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های وانیا فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم...
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا نجواکنان گفت: من نگرفتم امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام. خیلی خوب شما، شاید
از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
من فقط مقدار کمی گرفتم.
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد، من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم نه بیشتر.
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت، متشکّرم.
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم : چرا گفتی متشکرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟
تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم.
همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟

چرااعتراض نکردید؟

چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. به خاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت، متشکرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکرکردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 

آنتوان چخوف

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28سآات 13:49  توسط حجت  |