اگر من از دعا محروم مانم، بر من بسی دشوارتر بود، از آن که از اجابت.
ابوحازم مکی رحمة الله علیه
هر یک از سخنان و کارهای انسان در خود او و دیگران انعکاسی به جای می گذارد. بسیاری از آنها ممکن است بدون قصد و التفات صورت گیرد، اما آثار و انعکاس آن بر دیگران قطعی است. عده ای را به موافقت و جمعی را به مخالفت می انگیزد. هر چند گقتار و رفتار آدمی از اعراض است،و به فنا می رود ولی آثار آن ممکن است تا زمانی دراز و حتی ادواری مدید بر جای ماند و نسل به نسل منتقل شود. البته این آثار در حیطه اختیار فاعل آن نیست ولی به هر حال از آثار و نتایج فعل اوست.
فعل انسان درست مانند ریگی است که به برکه ای افکنده می شود و بلافاصله در تک آب فرو می نشیند و از نظرها ناپدید می گردد، اما در پی آن دوایری زه وار بر سطح آب پدید می آید و مدتها بر جای می ماند. از اینروست که آدمی باید مواظب کار و گفتار خود باشد و بداند که هر سخنی یا کاری از او به ظهور می رسد، نتایجی خوش یا ناخوش به همراه خواهد داشت که آن نتایج از اختیار او بیرون است و نمی تواند بر آن احاطه یابد.
شرح جامع مثنوی معنوی
ابو عطاء -رحمة الله عليه- مي فرمايد:
باطن جاي نظر حق است و ظاهر جاي نظر خلق. جاي نظر حق، به پاكي سزاوارتر از جاي نظر خلق.
آنچه مرا نکشد، قویترم خواهد ساخت...
نیچه
حجت عزيز! عزيز الدين نسفي در باب عشق گويد: "عشق براق سالكان و مركب روندگان است. هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عقش در يك دم، آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاك و صافي گرداند و سالك به صد چله، آن مقدار سير نتواند كرد كه عاشق در يك طرفة العين كند."
مدتهاست كه آرد خويش بيخته و غربال آويخته ام...حوصله ي تجربه اي را ندارم از اين دست...
براي تو و كسي كه دوستش داري خوشحالم...
پس اين چند خط را كه در 22 آذر ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه سرودم و خوشبختانه به هيچ كس تقديم نكردم؛
براي تو مي نگارم...شاد باشيد...در پناه پروردگار نور و راستي...
.
.
مستم چنان اي عاشقان!..... تا گزمه مي نشناسدم
شادم چنان اي زندگان!..... تا مرگ مي نشناسدم
آفاق را شهره شدم.....تا ننگ مي نشناسدم
لبريز جام راستي.....از كذب پروا مي كنم
درد غم تو در دلم.....رد طبيبا مي كنم
گويم كه عاشق نيستم.....داني كه حاشا مي كنم
زردست رخ از هجر تو......سوداي صفرا مي كنم
جان مرده ام از بي كسي......ياد مسيحا مي كنم
اينك شراب عشق تو.....كار مسيحا مي كند...
(البته حق چاپ محفوظ است!!!)
بر هیچ گم کرده ای آن غم نباید خورد که بر گم کرده ی نیت، که هیچ کار خیر، بی نیت درست نباشد.
(محمد بن علی الترمذی)
مثل اینکه جدی جدی حرف آخر را باید کمی جدی بگیریم، نه! صبر کنید، درسته که صد تا پست بذارم، یتاش پستای اسای خودون نمشه، ولی شما بمونید لطفا...
معروف کرخی ـرحمة الله علیه- فرمود: "جوانمردی سه چیز است: یکی وفا بی خلاف، دوم: ستایش بی جود، سیوم: عطاء بی سوال".
مرا به وادی سرسبز خردسالی بر
مرا به خامی آغاز زندگی بسپار
ایا بهار، الا ای بشیر تازه ی طور!
ایا بهار، الا ای مسیح سبز بهار
سال نو مبارک
دیریست جهل مغزها را بلعیده است، شگفتا!
نقص عضوی چنین بزرگ، کسی را متعجب نمی کند.
(آینه ی مردگان اثر علی رضا محمدی)
با خدا یار باش در خصمی نفس خود، نه با نفس یار باشی در خصمی خدای -تعالی- و هیچ کس را خوار مدار، اگرچه مشرک بود و در عاقبت او نگر، که تواند بود که معرفت از تو سلب کنند و بدو دهند.
(ذوالنون مصری)
ذوالنون مصری
بخشيدن در پاسخ درخواست، نيكوست؛ اما نيكوتر از آن، بخشيدن است پيش از درخواست، از راه فهم و براي انسان گشاده دست، جستجوي پذيرنده بخشش لذتي است كه بر بخشيدن فزوني دارد.
آيا چيزي هست كه بايد از بخشش آن دريغ كرد؟
هرچه هست به ناچار روزي خود به خود بخشيده خواهد شد، پس چه بهتر، اكنون كه كسي را بدان نيازي هست آن را ببخشي تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند.
چه بسيار كه مي گوييد: "من مي بخشم، اما آن كس را كه سزاوار است"؛ اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنين نمي گويند. آنها مي بخشند تا زنده بمانند؛ زيرا نگاه داشتن و دريغ كردن، هلاك شدن است.
بي گمان آن كس كه خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا كرده است، به هرچه تو بر وي نثار كني، سزاوار است.
(پيامبر اثر جبران خليل جبران)
گفت: "آن که چون بیمار شوی، تو را باز پرسد و چون گناهی کنی، توبه قبول کند و هر چه حق ـتعالی- از تو داند، از او پوشیده نبود.
(بایزید بسطامی)
من نه یزدی هستم و نه بلدم یزدی بنویسم، ولی محبت آقای دانشجوی عزیز را نمی توان نادیده انگاشت، که در تذکره خوانده ام: هر که را بی سوال چیزی دهند و رد کند، بر حق -تعالی- رد کرده است.
و دیگر اینکه، حجت خان حق معلمی گردن من دارند...
همه چیز در دو چیز یافتم: یکی مراست، دوم دیگری را. آن که مراست، اگر من از آن بگریزم، او به سوی من آید. و آن که دیگری را است، به جهد بسیار به من نیاید. (ابو حازم مکی)