تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی

شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او


زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش


گفتمش : ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ما را که دید ؟


قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود


غنچه خاموش او چون گ ل شکفت
 بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت


با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب


بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت


موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت


قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت


گفت قایق هم به قایق بان خویش

آنچه را بشنید از یاران خویش


 مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او


لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد


گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را


 لا جرم فردا از آن راز نهفت
 قصه گویان قصه ها خواهند گفت


زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14سآات 0:0  توسط حجت  | 

خدا بیامرزد رهی را که گفت:

من نگویم ترک آیین مروت کن، ولی
این فضیلت، با تو خلق سفله را دشمن کند
تار وپودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت
هر که همچون شمع، بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی، مردی که بهمان در نهفت
قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته، ز آنک
من باو نیکی نکردم، تا بدی با من کند
میکنند از دشمنی، نا دوستان با دوستان
آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو، زین مردم نا اهل دور از مردمی
 دیو گردد، هر که آمیزش به اهریمن کند
 منزلت خواهی! مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23سآات 0:10  توسط حجت  |