ســــــــــــــــــــــلـــاااااااااااااااااااااااام؛
آخ چقه خشه بعد یخده وقت بیای و به دوستات سلام کنی؛ اونم در حالی که تو این چند وقته همش سعی کرده باشی که به قول خودت پابند بوده باشی و سری بهشون نزده باشی
؛ حالا من خو نمگم شمام نگِد که.....![]()
خوب بذارد از وضعیت خودم اول بگم که حالا خو خیلی بی ریخته
، حالا چراش رو الآن برتو تعریف مکنم:
نمیدونم چقدر این گره زدن سبزه مؤثره؛ ولی من بعد از سالها امسال با نیت سبزه رو گره زدم، امیدوارم همه به حوائج دلشون برسن![]()
خدایا این سال رو سال آخر عمر ما و دوستان و آشنایان و خانوادمون قرار نده![]()
خدایا این سال رو سال توفیق و رشد ما قرار بده![]()
خدایا این سال رو برامون اونطوری رقم بزن بهتر از اونچه در ذهن داریم![]()
خدایا این سال رو سال ................ شماها ادامه بدین![]()
یا علی
آی ملت نمیدونم من خیلی خوش شانسم، شماها دلای پاکی دارت و دعاتون میگیره، استاد ما خیلی خشه، نمیدونم خداییش ولی خدا کنه که همش باشه، که هه؛ چرا؟............. چون من در هر صورت خوش شانسم، دعای شمام خو دیه حرفی توش نیس، استاد مام اگر آدموار نبود خو اینطور نمشد
.
حالا برم سر داستان که چطو شد:
ما صبح دوشنبه رفتم دانشکده که برا این رفیقو یکاری بکنم که استاد نمرش بده و مام اگر قبول مکنه بعدا نمره بیگیرم
که وقتی رفتم دیدم زکی، استاد زودترک رفته و علی مونده و حوضش؛ رفتم بر خانم منتظر خدا خیرش بده زنگ دکتر زد پیداش کرد و بنا شد دکتر بیاد اما یه ۳-۴ سآتی معطلو کرد ولی خدا خیرش بده که اومد. حالا این وسط یتک دوتک قضیه پیش اومد براتون تعریف کنم حال کند و بیبیند تفاوت استاد خش و ناخش چیچیه
یتا استادا سآت ۱۰ کلاس داش اما نیومده بود، بچآ هم زنگش زده بودن و یدستی که استاد ما اومدم کاریتون دارم کجا هستد مخم موضوع پایان نامه تعیین کنم و این حرفا اینم در اومده بود گفته بود من سر کلاسم سآت ۱۱:۳۰ بید دفترم
بدبخت بچک پشت تیلیفون خودشو خیلی کنترل کرده بود که نزده بود زیر خنده
؛ مام تا نیم سآتی سوژه خندیدن داشتم. البته بگم صب که مرفتم چون چند شب بود نخوابیده بودم خیلی پک و کوزم تو هم بود و رنگم پریده بود و هرکه میدیدم مترسید ولی کم کمک بچآ دور و برم گرفتن و رفتم بوفه جاتون خالی دو تا دلستر و چند تا کیک زدم و بهترک شدم.
دردسرتون ندم؛ بالاخره دکی جون مام اومد و رفتم تو اتاقش که بگم جریان چیچیه، دیدم خیلی شنگوله، کفتم تنور داغه بچسبونم سینش که حیفه، گفتم که ایرو شده و اورو شده و من نرسیدم و این طفلک گناهه و از این حرفا و یتا شیت توپ نقشه هم داشتم براش رو کردم، اینو که دید فهمید بازیم نمیاد خداییش زحمت کشیدم
اینطور شد که گف: مشکلی نداره شما هرکاری کردت بردارت بیارت مهم هم نیس که کامله یا ناقص من در همون حد نمره این رفیقتونو مدم، حتی پرینتم نمخواد بیگیرت، مام خو دیه خدامون داده بودن ببخشد دیه تو ..........عاروسی بود که حله. اومدم این رفیقمونو اوُردم خونه و هر چی داشتم دادمش که بره بوخونه صب بره تحویل بده
.
صبی هم سآت ۱۰ بود رفتم دانشکده دیدم موضوع صلاح و مسلمی هم در رفته و دکتر یتا ۱۴ هم داده این رفیق ما، اینجا بود که دیه خیلی امید وار شدم، میدونی اگر دکتر به اون چیزا ۱۴ بده حتما به کاملش لا اقل ۱۹ مده و منم همینا مخوام؛ شمام دعا کند که بشه؛ مگن خدا کنه هرچی دل مهمونه دل صابخونه هم باشه![]()
مام تا بعد عید وخ دارم که پروژه کامل رو تحویل بدم؛ البته امید با خدا اگر حضرت عباس بذاره![]()
و اما این قصه سر دراز دارد![]()
فعلا یا علی![]()
نمیدونم تو این هف هش ده روز گذشته سر جمع چقه خوابیدم، ولی میدونم خیلی کم خوابیدم خیلی، اقدری که الآن درم از حال مرم ولی باسی برم دانشکده، برا تحویل پروژه...............البته چیزی نیست که تحویل بدم چون خیلی اوضا بی ریخته، از قشم که برگشتم دیدیم خیلی از فایلام نیس؛ نمیدونم چطو شده ولی هرطوری شده فقط پدر من در اومده که مجبور شدم ۳-۴ روز اخیر رو با روزی یکی دو ساعت خواب بگذرونم و با همه تلاشی که کردم نتونستم پروژم رو آماده کنم...............اقدر خسته هستم که حتی حال شکلک هشتن هم ندارم؛ خودتون دیه با این اوضاع و احوال بفهمد قیافه من چجوریه...............
خودم میدونم چرا اینطوری شده؛ تاوان دارم مدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فقط دعام کند
یا علی
این سلام بعد از چند روز دوری خیلی بهم حال میده، آخه سلام کردن به آدمای با معرفت آدمو شاد میکنه، آخه سلام شروعه، سلام به با معرفتا شروع بودن با اوناست، و من دوس دارم با آدمای با معرفت زیاد بچرخم
... قربون هرچی آدم با معرفته![]()
آره از قشم برگشتم ولی...............
ولی خیلی دلم پره، دلم پره از خودخواهی ها، از منم منم ها، از کلاس گذاشتنهای بی پایه و اساس، از تظاهرات تابلو، از سر و صدای بی موقع و از سکوت شکایت، از من و تو دیدن و ما رو ندیدن، از توقعات بیجا، از زرنگی خرج رفیق کردن، از دیگرون رو ندیدن و فقط خود رو دیدن، از شب ناراضی، از تشکر توخالی، از دروغ، از هر چی که ..................بی خیال....بی خیال معرفت، بی خیال بزرگی، بی خیال رفاقت، بی خیال صداقت، بی خیال اصلا عقل!!!!
با یه حرف شروع ولی با هزار حرف تموم نمیشه، با یه لحظه شروع و با سالها تموم نمیشه، با یه نگاه شروع و با هزار نگاه تموم نمیشه..........شرع خوبی و تمومی خاطرات رو میگم، حالا تلخ و شیرینش بماند که زمان تلخاش رو از یاد میبره ولی من برای اینکه تلخیاش یادم نره پشت دستم رو داغ گذاشتم؛ داعغ گذاشتم تا دیگه به هیچی اعتماد نکنم، مدیریت و رفاقت سیخی چند، تو ساز خودتو بزن که همه همین کارو میکنن، رهبر ارکستر که باشی اگر بد شد تو خراب کردی اما اگه خوب شد نوازنده خوب بوده..........بی خیال.........
با همه دلگیریام نسیان ذهنم رو پر نکرده؛ معرفت و رفاقت و صداقتم دیدم ولی گفتم که زمان باید اینا رو برام پررنگتر کنه تا ازشون یاد کنم.........
از هیشکه اسم نمیبرم چون اگر حتی از اونایی اسم ببرم که دمشون گرم ما بقی رو خراب کردم پس از هیشکه نمیگم؛ فقط کلی بگم:
قربون با معرفتای جمع، دستتون درست، دمتون گرم، ایشالا بازم با هم باشیم، ما مخلصیم.......................یا حق.
دلم گرفته بود؛ به حضرت حافظ تفألی زدم
. من بیت خودم رو برداشتم؛ حتما بیتی هم برای شما پیدا میشه
:
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
خوب دیروز خو گفتمتون که کی فهمیدم امتحان دارمو این حرفا ؛ حالا مخوام براتون از امتحان دادن تعریف کنم![]()
دیشب تا ساعت ۴ صبح بیدار بودم و داشتم تو نت ول مچرخیدم و پروژم رو انجام مدادم،دیه دمکای صبح رفتیم خوابیدم و ساعت موبایلمو هشتم رو ۸ که بیدار شم برم دنبال کارت گرفتن و این حرفا. خوابیدم، یهو دیدم موبایله زنگ مزنه، بیدار شدم دیدم حسش نیست پس دوباره ساعتو هشتم رو ۹ و خوابیدم، دوباره زنگ زد بیدار شدم دیدم هنوز حسش نیست این شد که موبایلو خاموش کردمو خوابیدم؛ دیه دمک ظهر بود که سیر خواب شدم و ساعت ۱۲ربع کم بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم اومدم در که برم ییچیزی بوخورم دیدم زکی هنوز تازه برنجا دم هشتن و خورشتم هنوز پخته نیست؛ این شد که رفتم از زیر خانم مرغه دو تا تخم مرغ تازه بلند کردمو اومدم زرده هاشو جدا کردمو نصف قالب کره هم از یخچال در اوردمو بعدشم برنجه دم کشیده رو یخدک برا خودم طرف کردمو بعدشم زرده تخم مرغا و کره رو رختم و روشو نمکش زدمو قاطی کردمو نشستم با یتا پیالک ماست تا تهش رو خوردم![]()
بعدشم ساعت ۱:۳۰ بود که زنگ آژانس زدمو رفتم دم در تا اومد، رفتم دانشگاه و رفتم دم باجه توزیع کارتو بر طرف گفتم آغا کارت مارا بدت یه ساعت دیه امتحان دارم
طرفمم یخدک بر و بر نگام کردو بعدش کارتما پیدا کرد و دادم. رفتم تو دم ساختمون پایه که باسی امتحان مدادم؛ یخده بچه ها را دیدمشونو سلام و چاق سلامتی و این حرفا اومدم برم تو دیدیم درن مگردن ملتو و مگن که موبایلو ماشین حساب همراشون نباشه. مام ماشین حسابونو کردم جوف کمربندو موبایلم هشتم تو جیب بالا کت و رفتم جلو؛ بچه ها یخوده فیلم بازی در اوردنم ولی ما بی خیال رد شدم رفتم؛ طرفم یا نفهمید یا تن خود سر داد.
بالا خره رفتم تو سالن و هنوز ساعت ۲:۳۵ بود و تا ۳ پر مونده بود؛ منم راه افتیدم دور سالن هرچی آشنا دیدم رو دسته صندلیش براش پیام هشتم و برگشتم سر صندلی خودم
نشستم رو صندلی دیدم هنوز ساعت ۲:۵۰ هه پس هنوز مشه ول چرخید. پس رفتم تو سالونو با بچه ها یخوده شوخی کردمو ۴ تا جک گفتمو اومدم دوباره سر صندلیم.
دیه امتحان شروع شد ولی از اونجا که من تا ساعت ۴ بیشتر وقت نداشتم ۱۰ تا سوالو خوندم زدم باقیشم خدا زد
حالا تا بیبینم چطو مشه![]()
امید خدا و حضرت عباس![]()
پ.ن: برای یکی از خوانندگان یه ایمیل نوشتم؛ اگر دیر به دیر به ایمیلاتون سر میزنین یه سری بزنین منتظر جوابم![]()
حالا بیبین؛ بیبین که ما جماعت عمرانی به چه چیزایی دلمون خش مشه؛![]()
از یشنبه گذشته خونه بابا بزرگم و اینا روضه خونی سالگرد بابا بزرگم بود؛ به همین خاطرم کمتر تونستم به کارای دیه برسم و این شد که حالا من موندم یتا کوه کار![]()
از جمعه مشغول شدیم برای آماده کردنم مجلس؛ پوش بکش، دیوارا را سبز پوش کن، فرش پهن کن، چایخونه راه بنداز، تو کوچه علم بند کن و چراغ بزن، دسگاه بیار و سیستم صوتی راه بنداز؛ فکر پذیرایی و شام دادن ۵ شب روضه باش و........ هزارتا کار ریز و درشت دیه
حالا هنوز اینم داری که به این جرم که پسر پسر ارشد هستی باید هر ۵ شبا دم در واسی و خوشبا خوش اومد مردم بکنی
که این یکی خصوصا تو این شبای سرد اعمال شاقه هه![]()
ولی از ایناش بگذرم خودم خوشم میاد که این روضه رو آبرومندانه برگزار مکنم و تا حالا هم الحمد لله خوب بوده![]()
دیشب روضه تموم شد و شام هم با تصویب هیأت امنا خونه(یعنی بابام، عموم و عمم) استبولی پلو بود که پختنش مثل شام سالای قبل گردن من افتید(حالا این وسط انجمن گفتن برم اونجا؛ اونطرف مادر مهندس زینی خدا بیامرز شده بود و هفتش بود مخواسم یتا پا برم مراسمشون؛ اید شام....خلاصه اوضاعی بود)
حالا بیبیند چطو همش انجام شد:
ظهر یتا پا رفتم انجمن و بعدشم جلدی رفتم آشپزخونه زینبیه و مواد استنبولی رو آماده کردم و زنگ بچه ها زدم که ساعت ۵ بیان دنبالم اوَدم زنگ گل فروشی زدم سفارش دادم و حدود ۴:۴۵ مواد استنبولی رو کردم تو قابلمه و هشتم تو یتا کمایدون آب و زیرش روشن کردم و رفتم در گل فروشی؛ بچه ها هم اومدن اونجا ولی تا دیدنم گفتن چرا اقه بو روغن پیاز میدی
، فهمیدم که اوه اوه اینجاشو نخونده بودم
؛ بهشون گفتم هیشتاتون ادکلنی چیزی تو ماشین دارین که یکی گشت یه چیزایی پیدا کرد و منم خالی کردم رو خودم
بالا خره رفتم امامزاده مراسم و بعدشم دوباره رفتم آشپزخونه و تا ساعت ۸:۳۰ که پلو ما آماده شودو زنگ بچه ها زدم که بیان ببرم روضه(جاتون خالی عجب استنبولییی شده بود
)
امروزم رفتم همه چیا جم و جور کردم و خونه را ظََف دادم و یَساعت پیشم اومدم خونه و اومدم بیبینم دنیا دست کیه![]()
ایشالا همه خوش و خرم باشد![]()
فعلا یا علی







صبح مِرم باش صحبت کنم تا اول هفته بعد وقتم بده؛ خدا کنه قبول کنه![]()
به جون خودم
اگر قبول کنه و من از این قضیه به خیر و خوبی بگذرم هر سه تاییتونو شام مدم![]()
حالا دعا کند که به خیر و خوبی هم در بره

| برقع از ماه برانداز امشب | ابرش حسن برون تاز امشب | |
| دیده بر راه نهادم همه روز | تا درآیی تو به اعزاز امشب | |
| من و تو هر دو تمامیم بهم | هیچکس را مده آواز امشب | |
| کارم انجام نگیرد که چو دوش | سرکشی میکنی آغاز امشب | |
| گرچه کار تو همه پردهدری است | پرده زین کار مکن باز امشب | |
| تو چو شمعی و جهان از تو چو روز | من چو پروانهی جانباز امشب | |
| همچو پروانه به پای افتادم | سر ازین بیش میفراز امشب | |
| عمر من بیش شبی نیست چو شمع | عمر شد، چند کنی ناز امشب | |
| بودهام بی تو بهصد سوز امروز | چکنی کشتن من ساز امشب | |
| مرغ دل در قفس سینه ز شوق | میکند قصد به پرواز امشب | |
| دانه از مرغ دلم باز مگیر | که شد از بانگ تو دمساز امشب | |
| دل عطار نگر شیشه صفت | سنگ بر شیشه مینداز امشب |
شمام حتما برت خشه![]()
خدا جون هزار بار و هزار هزار بار شکرت![]()
با هادی ۶ وعده کردم و اومدم ملتا خبر کردم و بعدشم رفتم خرید وآجیل پر ایسوندم. بنا شد جمعه ۴ بعد از ظهر در برم تا آخر شب.
بالاخره جمعه ۵ در رفتم و ۱۰ برگشتم و رفتم خونه یتا بچه ها تا ۱ بعد نصف شب موندم.
جا شما خالی خیلی خش بود؛ بساطمون جور جور بود !!