تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی

امروز اصلا وقتی برای نوشتن ندارم در حالی که باید سه جا رو آپ کنم یسری هم رفتم یه مطلبی پیدا کنم کپیشو بذارم اینجا ولی دریغ که سلیقه من همه چیز پسند نیست رفتم لوتوس رو دیدم که صادق خان با مطلب پاتوق خرداد دیروز آپش کرده بود به خودم گفتم بذار پاتوق رو من به حکایت خودم تعریف کنم:

نمیدونم سه شنبه بود دوشنبه بود که یکی از دوستانی که دو هفته پیش همرامون بودن تماس گرفتن که عکسا و فیلمای برنامه اونروز رو میخوان و اگر میشه براشون ببرم پاتوق؛ خوب منم بچه خوب گفتم چشم ایشالا تو پاتوق میبنمتون؛ فرداش یکی دیگه از دوستان که میخواد یه کارگروه نانوتکنولوژی رو تو انجمن شکل بده تماس گرفت که یه جلسه بذاریم با بچه ها منم دیدم پاتوق جای خوبیه همه هستن گفتم بیاین پاتوق تا من به دوستان معرفیتون کنم و دستتونو بذارم تو دست هم

ولی صبح چهار شنبه که پا شدم از همون صبح دپرس بودم اونقدر دپرس که اصلا حال و حوصله پاتوق رفتن رو نداشتم حدودای ساعت 3-4 اینا بود که یکی از بچه ها تماس گرفت که پاتوق میای یا نه و اینا که گفتم اصلا حسش نیست اگر به این چند نفر قول نداده بودم اصلا نمیومدم ولی چاره ای نیست الوعده وفا

بالاخره حدودای 6:30 رفتم یه دوش گرفتم اطلاح کردم و 7 از خونه زدم بیرون مستقیم رفتم امامزاده؛ سر خاک پدر بزرگم یه فاتحه ای خوندم یه درد دلی کردم و دیدم دارن پیشخونی اذونو میکنن رفتم تو حرم و یه زیارتی و نماز حاجتی و بعدم دیگه اذونو گفته بودن نمازمو خوندم سلام بعد نمازو که دادم دیدم همچین حس بهتری دارم یجورایی به خودم امید دادم که این پاتوق برام فرق خواهد داشت

اومدم از حرم بیرون و رفتم با باباحاجیم خداحافظی کردم و گفتم بذار از طرف بازار برم که یخورده حال و هوام بهتر بشه میرم اونجا نگن فلانی مثل برج زهرماره

پامو گذاشتم بیرون برق رفت گفتم چه شود فرق پاتوقه مثل اینکه اینه

تو بازار رفتم تا دم در مسجد ملا اسماعیل و بعدم تا میدون خان و بعدم حموم خان و حدودای 20 متر مونده به کوچه پذیرایی سنتی یکی از بچه محلامون نبات ریزی داره دیدم داره نماز میخونه پسرشم دم مغازه تو تاریکی نشسته سلامی و حال و احوالی شما کجا اینجا کجا و ...قبلنا هم صحبت شده بودیم میدونست ما برنامه پاتوق داریم گفت جلستونه گفتم بله دیگه چهارشنبه اول ماهه و جلسه مام هست گفت این جلسه شما برکتش اینه که ما تو رو ماهی یبار ببینیم...آخه همیشه قبل از پاتوق اگر مغازه باز باشه یه سری بهش میزنم از اون نقالاست که تو قیافش رو میبینی خنده میاد رو لبات  اصلا یکی از دلایلی که بیشتر از همیشه باهاش موندم همین بود که یخورده بهتر بشم

بالاخره خدافظی کردیم و سلانه سلانه رسیدیم دم پاتوق ولی همچنان برق نیست یه خدا شکری گفتم و رفتم تو چون نبود برق باعث میشد کسی قیافمو نبینه ازاون بالا دیدی زدم دیدم هی یه 10-12 نفری هستن رفتم پایین و کورمال کورمال رفتم پیش که ببینیم کیا اومدن و اونایی که باهاشون قرار داشتم اومدن یا نه که دیدم بله ردیف روی تخت نشستن

سلام

اِ شما خانوم دشتی نیستین!!ایشونم که خاتون خانومن و ایشونم که ارشمیدس به به جناب صادق خان عزیز دلم به متی جون خوبی  حسن جان چه خبر....یکی یکی بچه ها رو حال احوال پرسیدم و همچین دیدم نه کم کم داره حالم بهتر میشه

نشسته بودم دم تالار داشتم دید میزدم ببینم کس دیگه هست که ندیده باشم یه خانومی کنار گروه 3 نفره 84 اونطرفتر نشسته بود خیلی هم تنها و گفتم این کیه بچه ها ایشون سر ما هستن هیشکه نمیشناخت بیشتر دقت کردم

سلام خانوم کربلایی خیلی خوش اومدین خانوم کربلایی ایشون خاتون خاتون خانوم ایشون خانوم کربلایی(پایان مأموریت دوم)-البته قابل ذکره که من دیدم تو تاریکی نسبتا خوبه یادتونه جریان برق زدگی چشمو اینا که آره اغلب جاهای هم نور بسر میکنم-

خاتون: من برم شمع بخرم

من: شمع برا چی

- نمیدونم شاید به درد بخوره

- حالا بذارین امشب هم دیگه رو نبینن ملت

ادامه ندادم و رفتم سراغ یکی از بچه ها و مشغول صحبت شدیم در همین اوساط دکتر و امیرحسین و چند تا دیگه هم اومدن سلام و حال احوال

من: یکی بیاد با من بریم بیرون چارتا قدم راه بریم

متی: من میام

بافقی: صبر کنین منم میام

بالا هادی و عیال اون یکی دکتر و خانوم یمودی معطل دکتر وایساده بودن یه حال و احوال رو بسوی خیابون براه

-         بچه ها این ماشین اداره برق نبود رد شد

-         چرا بود

-         خوب حالا راهی نمونده بریم یه نوشابه ای بخوریم

-         آقا شمع دارین

-         آقا مگه نمیبینین برق اومده

-         میبینم ولی اونجایی که ما هستیم نیومده

-         نداریم

-         خوب دلستر داری

-         چی بدم

-         من لیمو میخوام

-         من فرقی نمیکنه

-         منم

-         3 تا بده فقط سرد باشه

-         هورت هورت هورت

-         خوب بچه ها بریم ببینینم این بابا برقیا برق ما رو وصل کردن

رسیدیم سر کوچه پذیرایی که ...بله برق اومد

رفتیم داخل، دم در

-         میگما کنتورو بزنیم حال همه رو بگیریم

-         حال همه رو میگیریم ولی ممکنه همه بیان حال ما رو بگیرن

-         پس بیخیال بریم پایین

خوب خوب میبینم که بر و بچ استقرار یافتن و چند نفری هم اضافه شدن؛ شایدم قبلا بودن من ندیدم

به آقای خان دوست دارم عزیزمی، به به ممد گل فیلما رو آوردی منو کچل کردن، سلام خانوم مالک حال خوبه، ... نه دیگه همچین بفهمی نفهمی حال و هوام خوب خوب شده البته به کوری چشم بعضیا......

حالا جریان فیلم دیدن و اینا رو از اونایی که اومدن بگیرن بپرسین ولی من عکسا رو دادم مثل یه پسر خوب چون همینجوری دارم کچل میشم نیازی به کچل کردن ندارم

کم کم خانوم دکتر هم اومدن و اون دوست میبدیشونم همراشون بود(سلام خُبی)

آمارا نشون میده 42 نفر اومدن پاتوق حدود 20 نفری کم کم رفتن و واسه شام نموندن ولی من مثل همیشه دیزیم و ترشیم براه بود

صحبت از رفتن به یه مسافرت اونم همدان شد که از چهاردهم باشه تا هفدهم حالا هرکی پایه هست به ممد خبر بده که تا شنبه بشه جفت و جورش کرد

برگشتنا با ممد و یاسمن و هادی همراه بودیم

پاتوقی به یاد موندنی شد دلیل دومش نبود برقه.............

حالا بقول این شادیسا پیدا کنید پرتغال فروش را....

و بقول ارشمیدس زیادی فضول بشین با بیل میام خدمتتون

و به قول.....اِ ضایع شدم چون دیگه از کسی حرفی یادم نمیاد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03سآات 21:35  توسط حجت  | 

چشم بهم بزنی ساعت ۱۶ روز ۱۱/۱/۸۷ هم میرسه و یه یازده فروردین دیگه.......و تو قراره چکار کنی؛ اصلا تا حالا چکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چکار میخوای بکنی؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17سآات 1:55  توسط حجت  | 

راسشا بخت بنه نبود شُویی چیزی بنوسم ولی وقتی رفتم نظراتو خوندم دیدم بنه یکی از خواننده ها رو از دس بدم(مام خو به قول یارو گفتنی خون طمع از سر یتاشم نمگذرم-حالا یکسی بگه کلا چندتا هسن که تو بخوای از سر یتاشون بگذری-)این شد که اومدم که ییچیزی بنوسم(همشیره تحویل بیگیرت که دیه نگت"چشم ما شور بود؟؟!!")

خوب جونم براتون بگه که: طبق سنت حسنه سمپادیا امشب شب پاتوق بود و ملت جمع شده بودم تو پذیرایی سنتی که این رسم ماهیانه رو بجا بیارن؛ اما امشب یخدکی فرق مکرد با شبا دیه حالا چراشو مگمتون:

جدیدا مامان یکی از بر و بچ سمپاد دارن با انجمن همکاری مکنن- جا داره همینجا بهشون خیر مقدم بگم- بعدش توی یکی از برنامه ریزیهای انجمن یکی دو تا از بچه های دیه را به کمک گرفتن که یکیشون هادی بود؛ این داش هادی مام تا میتونست مایه هِشت و به طور جدی تو این قضیه کمک کرد، برا همینم مامان دوستون خواستن یَطوری ازش تشکر کرده باشن برا همینم با هماهنگی با چندتا دیه از برو بچ برای هادی جشن تولد پیش از موعد گرفتن-حالا همش یَه هفته زودتر-. بالاخره یتک کیک- کیکه ۴۵ نفرو سیر کرد به نظرتون بازم کیکُکَه- سفارش دادن و کادو هم خریدنو با ممد هم هماهنگ کردم که هادیا بیاره پاتوقو بعدشم با هم برم کادو و کیک و بیارم. با ممد رفتم اینا را اُوردِمو، شمعم عددی خریده بودم که ممد اولش بجا ۲۶ جابجایی هِشت ۶۲ ولی بعدش بچه ها درستش کردن. بالاخره سرتونو درد نیارم که خیلی خوش گذشت و خصوصا هادی خیلی سورپرایز شد.

دوباره هم جا داره که در اینجا از مامان دوستمون تشکر کنم و بهشون بگم که:

نمرتون بیسته خوش بحال بچه هاتونایشالا همیشه صحیح و سالم و دلخش باشِد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04سآات 1:2  توسط حجت  | 

بالاخره شرکت تعاونی مسکن سمپاد هم با نام ثبتی"شرکت تعاونی درخشان ساز یزد" به ثبت رسید

امیدوارم این شرکت بتونه برای اعضاش مفید باشه و اونا رو راضی نگه داره

خدا کنه که همش خیر باشه

منتظر راهنماییها و نظراتتون در این زمینه هستم

در ضمن این آدرس هم برای اطلاعات بیشتر درمورد این شرکت به شما کمک مکنه:

http://www.sampad.info/sampadnews.php?id=130

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03سآات 1:8  توسط حجت  | 

دیشب یه پاتوق ابدی تو ذهنم نقش بست عالی بود از خیلی نظرا:

شلوغ بود

یه چندتا چهره تازه دیدم

از خیلیها خوشم اومد و از بعضیا بیشترکارتونو خیر و شر نباشه

یه بچه شیرین بود که نشون مداد چراغ سمپاد همیشه روشن خواهد موند

و یه چهره که تو دل من نقش بست چون دلنشین و اصیل بود.(هوی دو رو دیه حرف در نیارت که فلان و بیسار فقط گفتم به دلم نشست)

راستی فامیل بازی هم پر به چشم موخورد که جای خوشحالی داره ایشالا کم کم بیشتر فامیلی مشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06سآات 13:39  توسط حجت  | 

این متن قسمتی از نوشته من برای مجله شماره تابستان  سمپاده در مورد گروه کوهنوردی سمپاد:

 

دیباچه

شیوخ دیر سمپاد مرا امر نمودند که شرحی بر تشکیل گروه کوهنوردی فرقه سمپاد نویسم. مرا وقت بسی تنگ بود و چندین روز این مهم به تعویق افتاد که ناگهان شیخ بزرگ صورت برافروخته نزدم آمد که ای فلان فلان شده نه تو را مکنت و جا دادیم و نماینده خود قرار دادیم که خود دانی که مکتوبه را چگونه سامان دهی که همانا مکتوبات آن آبروی ماست؛ و نه تو را گفتیم که شرحی نویس بر گروه کوهپیمایی و نه تو را گفتیم که این زود انجام ده که آنرا نیازیست فوری و اگر دیر شود باید خجالت خلق کشیم که قول خود وفا ننموده ایم؛ چگونه تو را جسارت به تقصیر افتاد که جزایت برداشتن لقب سمپادی از پس نامت و اخراجت از دیر است. چون فرمایش شیخ بدینجا رسید مرا لرزه بر اندام افتاد که آبروی چندین ساله ام بر باد شد؛ باید که چاره ای جویم که مرا عقوبتی سخت در راه است. چون اندکی بگذشت و دیدم که شیخ را آرامشی بیشتراست، فکرتی برآوردن عذر تقصیرکردم که گویم: "مرا فلان کار بود و از بد حادثه خانه ام(یعنی عیال) هم مریض شده است و قسط مرکبم به اجرا رفته و ............. وغیرذالک" که چون یانگوم (ای وای ازاین کره‌ایها که توی این نشریه هم نفوذ کردند) مرا راه حلی مدبرانه به ذهن رسید که چون خطرش از سر بگذرانم مرا قدر و شوکت (نترسین منظورم محمود شوکت نیست) افزون شود؛ پس سر به زیر انداخته شیخ را خطاب قرار دادم که یا شیخ! مرا عفو فرما و اجازه ده که رفع تقصیر نمایم؛ شیخ چون این بشنید سر بالا گرفت و عطابانه گفت: چگونه توانی این کردحال آنکه وقت اندک است وآبرویمان در خطر؛ بگفتم: "یا شیخ من این گنه خود کرده ام و خود آن جبران نمایم، اجازه ام ده و نیم روزی فرصت، اگر توانم که هیچ و اگر نتوانم مرا هر چه تو گویی گردن از مو باریکتر است" چون شیخ این بشنید سر به جیب فکرت فرو برد و بعد از زیادتی رنگ نمایی و چشم گفتاری و ابرو نگاری و چانه مالی سر برآورد که تو را فرصت دهیم ولی اگر نتوانی پوست از کله ات بر کنیم و نگاره سمپاد در میان آن نگاشته بر سر دروازه دیر بیاویزیم تا آیندگان را عبرتی باشد.

و این اندکی باشد برای خلاصی از خطر بی پوستی کله؛ که کله بی پوست را با کوه بی قله فرقی نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21سآات 0:8  توسط حجت  | 

مثل اینکه من و انجمن ول کن هم دیه نیسم؛ دوباره قراره برم انجمن؛ امید خدا نکنه بیتونم یَکارُکایی بکنم.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19سآات 22:0  توسط حجت  | 

فردا روز موعود

انتخابات هیات مدیره انجمن سمپاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04سآات 13:10  توسط حجت  | 

امسالم بر و بچ سمپاد ترکوندن از همینجا بر همشون تبریک مگم و امید وارم اوناییم که پری خوب نشدن امیدشونو از دس ندن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10سآات 21:22  توسط حجت  |