تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی
یادش بخیر این دبیرستانم دوره ای بود

روزا آخر سال بود و مام پیش دانشگاهی و روزی دو سه ساعت بیشتر نمرفتم مدرسه مثلا ارواح کلمون مرفتم خونه درس موخوندم اما دیه هر آتیشی بود میسوزوندم و کلومه ای هم درس نموخوندم

یادمه یروز که مدرسه تعطیل شدم ده- دُ ـازه تا شدم و رفتم سر خیابون که با خط برم خونه؛ آغا دردسرتون ندم خط اومد و همه رختم بالا و دنبال صندلی که بیشینم؛ همه نشستم، حالا یادم نیست روز گذشته چطو شد که ممد مخاطبی رفیق ما تک افتید و نشست رو صندلی آخری قسمت آقایون خط را افتید رفت و تو ایسگا بعدی یتا ننه بی بی ۸۰-۹۰ ساله سُوار خط شد و نگاه انداخت ایرا اورا دید هیجا دم دست تر همین جا خالی بر دست ممد نیست اینم راست رفت نشست اونجا

این ممدم از اون بچه شیطونا اونچی بر خودش فک کرده بود نتونست تحمل کنه یهو سر کرد تو گوش ما ـمن جلوش نشسته بودم- که "همه را برق میگیره ما را چراغ موشی"

آغا این گفت و بلا گفت نمیدونم این آبی بی چطو گوشش این فهمید آخه من زورکی فهمیدم شروع کرد که "ها اوروزا چراغ موشیم برا خودش برو بیایی داشته و اقه تو طاقچه مذاشتنش و هادرش مشدن که باکیش نشه و ..........."

حالا من و ممد حیرون که این چطو فهمید بقیه بچام صفیلن که اصلا چطو شده

اوروزا خو پری سرو نمشد که چطوری برخورد کنم و چی چی بگم خاطر همینم گفتم حاجی خانم ما خو چیزی نگفتم و ...اینا و ببخشد و... اینا

اما حالا بر خودم فک مکنم چیچیا مشده بیگی

مثلا:

نمایشنامه اول:

دیدم نه!!! بنه نیس کوتا بیاد گفتمش حاجی خانم میدوند چرا حالا چراغ موشی استفاده نمکنن

خاطیری نفت گیرونه برق ارزونتره، شما یکاری کند نفت ارزون شه بیبیند چطو همه میان دنبال چراغ موشی

نمایشنامه دوم:

مگمه شماره موبایلتون چنده؟ ما فردا شب مخم برم کافی شاپ زنگتون بزنم با هم برم

نمایشنامه سوم:

الهی من قربون این چراغ موشی برم که اقه سر و زبون داره من یتا گیس حنا کرده سرخ این چراغ موشیا نمدم ۱۰۰ تا از این چراغوکا کم مصرف ۲ لوله بیگیرم

نمایشنامه چهارم:

شمام بگد بیبینم ذوقتون چقدره

به نفر اول یک عدد خروس قندی جایزه داده میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06سآات 0:26  توسط حجت  | 

1-  ترم سوم بود که آزمایشگاه مصالح داشتیم، تو این آزمایشگاه انواع مصالح ساختمانی مورد آزمایشهای متفاوتی قرار میگیرند و چون اون اوایله نسبتا جالبه. بین آزمایشات ما یه آزمایشی هست تحت عنوان "آزمایش مقاومت سیمان" که توی اون نمونه هایی از ملات ماسه سیمان ساخته میشه و مورد آزمایش قرار میگیره...

اولین جلسه آزمایشگاه من مثل همیشه دو در کردم و نرفتم ولی کاش رفته بودم چون اون روز گروه ها رو تعیین میکردن و هرکس که نبود دیگه حق انتخاب واسش نمیموند

جلسه دوم که رفتم دیدم این مستر خداداد میگه آقای دانشجو خانم ایکس(یه دختر اصفهانی بود) و خانم وای(این یکی یزدی بود) شما جلسه اول تشریف نداشتین واسه همینم گروه 5 شما هستینعین پتک خورد تو سرم، من با دو تا دختر

توی آزمایشگاه باید بعد از تموم شدن آزمایش همه چیز رو تمیز میشستیم و تحویل میدادیم؛ همون جلسه باهاشون قرار کردم انجام آزمایش با من ولی شستن ظروف با اونا در ضمن آزمایشات رو هم هر جلسه یکی مینویسه

بالاخره آزمایشات پشت سر هم انجام میشد تا رسید به این آزمایش مقاومت ملات ماسه سیمان، روز آزمایش من دستم زخم بود و بانداژ بود و نمیتونستم آزمایش رو انجام بدمحالا این آزمایشم زمان بر و دقیق و مهم، بالاخره قرار شد خانوما آزمایش رو انجام بدن

مصالح مورد نیاز وزن شد و آماده واسه قاطی کردن، از بد روزگار این دستگاه خلاطه هم خراب بود و خانومای محترم باید با دست و به وسیله کاردک ملات رو قاطی میکردن

دختره(همون خانم ایکس) آب رو ریخت و بعدشم سیمان و قاطی کرد و بعدم ماسه ها رو ریخت ولی نمیتونست خوب قاطی کنه هی وایسادم و هیچی نگفتم یوقتم حوصلم سر رفت و گفتم "هم مال" دختره هم همچین بهم نگاه کرد و چشم غره رفت و گفت: آقای دانشجو خیلی بی ادبین

یخورده فک کردم که چرا مگه چی گفتم که اون یکی دختره(همون خانوم وای) گفت"الهه جون این "هم مال" به زبون یزدیه و یعنی هم بزن و آقای دانشجو قصد توهین نداشتن"

حالا فهمیدم بله ما یه سوتی بخاطر لهجه یزدیمون دادیم و خانوم "هم مال" ما رو "حمّال" شنیدن

2-     ..... باید یادم بیاد تا بنویسم

پس فعلا یا علی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28سآات 0:23  توسط حجت  | 

اولا که خیلی خیلی خوش اومدن ماری خانم؛ وبلاگ و سایت خودشونا روشن کردنبنده وکیلم از طرف خوانندگان ۱۰۰۰ شاخه گل سرخ پا اِندازشون بِدَم و از طرف حجت هم قول آموزش لهجه یزی بطور کامل  رو به عنوان هدیه خوش آمد گویی بهشون بدم؛ ایشالا که همیشه سالم وخش باشد و بیتوند لهجه یزیا خوب یاد بیگیرد. و متقابلا از طرف ماری خانم از لطف و مرحمت خوانندگان تشکر مُکُنم و امیدوارم که هر روزشون بعض دیروزشون باشه و بیتونن که بیشتر سر ما بیانو ضمنا از طرف ایشون  برای خوشحال شدن خوانندگان قول مدم که لااقل هفته ای ۲تا مطلب براتون بنوسن. و در پایان برای همه و همه از نویسنده و خواننده و طراح و گرافیست و اونی که این بلاگفا را را انداخته و اونی که اینترنتو درس کرده و.....اصقر آغا بقال سر کوچه و اکبر آغا شوـَر زری خانم همسایه، شمسی خانم خوار شوـَر بیتا خانم، ممد اگزوزی شوفر دایی بیژن خان پابرهنه، .... و خلاصه همه و همه آرزوی سلامتی و بهروزی و سرافرازی دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06سآات 14:23  توسط حجت  | 

خوب عرضم به حضور انورتون که اِمبار بنه دستور پخت یتا آش مخصوص یزی را براتون بگم تا ظرف سه سوت بپزت و بوخورد و یاد ما کند بگِد خدا سلومت داره حجتا که اینو براـو گُف:

اِهِم. اِهِم......

شما اول باسی دو کیلو سبزی تازه شامل اسفناج(اگر نبود پر چغندرک هم خوبه) و شیبج به عنوان سبزیای اصلی و در کنارش تره و شمبیلیله داشته باشد. بعدش دو  سه تا دونه چغندرم مِخِد؛ خوب حالا دیکا بار بذارت و چغندرا را که خلالشوـ کردت بپزت؛ نیم پز که شد سبزیارَم بیریزت تو دیک و خوب بذارت پخته شه؛ البته شما خو میدونت خو آب مخواد خاطر همین من نمگم. خوب بعدشم بید و یخدک(مثلا یتا و نصفی لیوان) آرد گندما تو آب شیره کند و بیرزت تو قابلمه و اینا را هم بزنت، خوب حالا یخدک سِرکَش کُنِد(مقدارش بستگی به ذاعقه شما داره). خوب حالا اینا را بذارت تا بوی خومی سرکه ازش در ره. شمام بیکار نشیند، بید دو سه تا دونه پیازک اندازه بردارت خلال کند و تو روغن سرخ کند و بعدشم یخدک آل و ادویَش کند(فلفل سرخ، نمک، زرچوـَ) بعدشم یتا مشتک نعنا خشک و تلخونیش کند و یلُک تفتش بدت. خوب اینا را خالی نخورت بیریزت تو همون دیکه. خوب حالا نیم ساعت دیه شولی شما آماده هه.

البته این شولی به خاطر اینکه او پرک هه نباسی پری سف باشه و باسی او تُرتُریُک باشه.

اگرم اصول پختنش ندارد خدا وکیلی سبزی و چیزی خراب نکند حیفهبید خودم براتون بپزم

امیدوارم شولیتون خوب تو آب در بیاد؛ تا آشپزی بعدی، یا علی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/03سآات 21:6  توسط حجت  | 

امروز به روایت اهل خارج روز ولنتاینه و مگن تو این روز اونایی که هم دیه رو دوس دارن به هم هدیه مدن و از این حرفاولی ما یزیا خصوصا قدیمیا امروز رو اول اسفند رعیتی میدونن و براش برنامه های خاص خودشونو دارن که یتا دوتاش را من اینجا برتون مگم:

یکیش پختن آش ژِژه هه که در حقیقیت همون آش گندمه که بجای گوشت از چربی استخون قلم شتر یا گاو استفاده مشه و بعدشم زیر آتیش بوچونش مکنن(فک کنم از صبح تا شب وقت بیگیره پختنش) البته این آش خونه بزرگترا پخته مشه و همه شب مرن خونشون هم دیدینی مکنن هم آش موخورن

رعیتا قدیمی اگر شده یتک تخم گیاه هم باشه امروز مکارن؛ چون عقیده دارن از اول اسفند رعیتی هوا شروع مکنه خوب شدن و ماه کاشت چیزاییه که برا فصل نوروز بدست میاد

امروز صبح خیلی پیر زنا قدیمی رفتن رو بوم خونه و اسفند و کندر آتیش کردن که نمادی از گرمی و خوب شدن هوا برای کشاورزیه

و و و  و

خوب ما خو بنه شبی برم آش بوخورم ولی مطمئن باد جا همه شماها رو خالی مکنم

برا اونایی هم که ولنتاینی هستن این روزو تبریک مگم و از همینجا مگم همشونا دوس دارم یعنی همتونا دوس دارم انشالا همیشه صحیح و سالم و خش باشد


پ.ن: راستی یادم هه چه قولی دادم؛ میدونمم از یلمک گذشتهولی مطمئن باشد حتما اون کارو مکنم

باز از راه دور همه را میبوسمو امیدوارم تا نوروز روزای خوبی رو در پیش رو داشته باشد

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25سآات 13:20  توسط حجت  | 

رفتم به وبلاگ خانم دشتی سر زدم دیدم درمورد بچگیای خودش و داداشش نوشته؛ این شد که منم اومدم یتا خاطره از اوختا تعریف کنم

من متولد ۶۲ هستم آبجی بعد خودم متولد ۶۴ و اون یکی هم ۶۶؛ یتا همسایه هم داشتم که همش دختر داشت و همه دختراشم حدودای هم سن و سالای ماها بودن یعنی دو تا بزرگیاش با آبجی بزرگای من و بعدشم یتا هم سن و سال من و یتا هم همسن آبجی کوچیکه من.

اوروزا خو مث حالا اقه آپارتمان نیشینی و ننه سر کار و بچه تو مهد و این حرفا نبود، بچه ها مرفتن تو کوچه و رو حیاط خونه و اینا بازی مکردن. یادم میاد که ما ۵ تا هم همبازی هم بودم و دیه آتیشی نبود که نسوزونم؛ از خوبیاش که هف سنگ بازی و لیّ لیّ بازی و یَغُل دو غُل و وسط بازی و گرگم به هوا و کـَل بازی و اینا بود تا بدیاش که گربه گرفتنو شستنش تو حوض خونه، آب تو خونه مورچه ها کردن و خونشونو خراب کردن، آتیش بازی تو زمین سر کوچه، در خونه مردمو زدنو فرار کردن و هزار هف تا دیه بدی.

یادمه یبار ۵ تایی باهم رفتم رو بوم خونه ما و  داشتم با کفترا بازی مکردم که یهو من یتا شِلِنگ تراز دیدم کنار بوم افتیده یهو به سرم زد که با این شلنگ تراز بچه ها رو از بوم بدم پایین رو حیاط این شد که شلنگو بستم دور کمر آبجی کوچیکه و از لب بوم دادمش پایین همینطور داشتم بازی مکردم به نوبت هم دیه رو مفرستیدم پایین و اونی که پایین رفته بود میومد بالا ته صف کمک یادم نیس چند بار تکرار شد که مادرم از آشپزخونه در اومده بود و دختر همسایه رو وسط هوا زمین دیده بود بیچاره خوبه سکته نکرده بود از ترس اومده بود رو حیاط و اینو گرفت و داد و فتراتش هوا رف که حالا من حسابتونو مرسمو.......................جاتون خالی سر اون قضیه من بدبخت که بزرگتر همشون بودم یتا کتک سیر خوردم تا دیه باشه دختر مردمو نبرم رو پوشت بومو با شلنگ تراز بدمش پایین

یبار دیه هم با کمک خواهرام رفتم تو درخت نارنج که بچکای بلبلکا خرما را بیگیرم اینم تو درخت گیر افتیدمو دیه نمیتونستم بیام پایین؛ حالا این درختم پر خار، مادرمم خونه نبود؛ دیه خواهرام رفتن بر زن همسایه گفتن، بیچاره اومد نردبوم اوُرد و من اومدم پایین، اما دس و بالم پر زخم و زیلی بود بیچاره با آب گرم و دسمال سرو صورت و دس و بالمو تمیز کرد و رف از خونشو یتا روغن اوُرد مالید رو زخمام که خوب بشه؛ از اون ببعد دیه اذیت بلبل خرما نمکردم، حتی اومدم یتا خونه خالیشونو برداشتم هشتم تو یتا قفس و در قفسه رو هم با نخ بستم که بسته نشه، بابام قفسه رو بند کرده بود رو خوروجی و وقتی بلبلا میومدن پریدن یاد بچکاشون بدن و اینا میفتیدن پایین مرفتم مگرفتمشون مذاشتمشون تو قفسه و بعدش ننه باباشون میومدن چیزیشون مدادن، تا هف هش سال پیش این برنامه هرسال ما بود تو خونه.

یسال اومدم دوتا بچه فاخته گرفتم و کردمشون تو قفس، اینا بلد نبودن چیزی بوخورن برا همینم گندم آب مکردم نشکشونو باز مگرفتم منداختم تو حلقشون بعدشم با سرنگ آبشون مدادم؛ اینا بزرگک شده بودن و مخواسم کم کم ولشو کنم برن اما یروز رفتم در یادو رف که در اتاق ته خونه که قفس اینا توش بود ببندم؛ یتا گربه سیا بود اون دور و برا بود، بی رحم اومده بود از لای میله های قفس کله این دو تا را کنده بود و هی تکه تکه پر و پوسشونو کنده بود، وقتی اومدم خونه اینا را دیدم اقدر نشستم گریه کردم؛ بعدش تصمیم گرفتم پدر همه گربه های محله رو در بیارم؛ این بود که یتا قفس گنده داشتم، رفتم با نخ جنازه این فاختکا رو بستم وسطش و یتا نخم بستم بر درشو رفتم تا تو اتاق کمین نشستم؛ نیم سآت نشده بود سرو کله گربه هه پیدا شد و رف تو قفس، منم درشو بستم و رفتم رو حیاط در قفسو قفل کردم، بعدشم شلنگ آب و برداشتم و گرفتم تو گربه هه این بدبختم هی مرف اید هی مرف اوَد؛ بعدشم تا سه روز نذاشتم هیشکه در قفسو باز کنه و حتی نذاشتم هیشکه چیزی گربه بده؛ تا اینکه دیه روز چارم بابا بزرگم ضامن گربه شد که ولش کنم بره؛ منم دیه گوش به حرفش کردمو ولش کردم ولی دیه اوتو محله ندیدمش.

یادمه یبار دیه یتا گربه را به جرم خوردن کفترام گرفتمشو نف رِختم رو دمشو آتیش زدم؛ بیچاره فقط مِدویید

 

خوب اینم خاطرات من؛ البته اینا فقط یخدکش بود اگر بخوام همشو بگم لا اقل دیویس سیصد صفحه مشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07سآات 21:43  توسط حجت  | 

تصمیم گرفتم  سلسله مطالبی رو از زبون ننه خوش کلام براتون بنوسم که حرفایی پندگونه از زبون یتا ننه بی بی  یزیه

قسمت اول:

ننه قربونت شم در که میری دل خود دار کنار کنارک برو کنار کنارک بیا؛ سرت زیر انداز و کارتو خیر و شر دور و برت نباشه؛ با دوستات که میری در با هم شوخی نکند و هرک ترک کند زشته؛....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11سآات 0:51  توسط حجت  | 

اینم یتک شعر لاتی:

دوسِت مِِدارَم امّا تا وختی که کَسِِِت شم

هر شو نَمیام اونجــا مِتََـَرسـََم که بَسِــت شَم

پُشتُ پَسَلِ خونَتون هر وَخت منودیدی

نِشکِتُ وا کُن گَف بِزَن آخ جون نَفَسِت شَم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08سآات 23:46  توسط حجت  | 

 این شعرو من تو یتا دیه وبلاگ دیدم اما حالا آدرسش یادم نیس.

شعر از زبون یتا مادره که دره از زندگیش شکایت مکنه:

من که زِعالم بِدَرَم             خون شده از غَم  جگرُم
خَر شده مَشتی خََرُم             تا که دیدن شور وشَرُم
ویله زدن دور وبرم               زورکی دادن شوَرُم
                
آخ که زدس شوَرُم
            
خاک سیا شد تو سرُم
مِثِّ پِِلاسِ * دَمِ دَر               بَسکی پا خوردم ساییدم
سه تا تک وجُف جُمُلی *       پَینِ سال اول زاییدم
چَش* وا نَکِردم که گِرِف        هَف تا بچه دور و بَرُم
                 
آخ که زدس شورم
              
خاک سیا شد تو سرم
اولی باریم  پُسَرَه              تا پَسِ مُل هم کَچَله
بینِ بَچَآ مدرسه ای           خوار و ذلیل و مَچَله
وا میگیرن شِش تا دیه     از پُسَرِ کَلَّه گَرُم
                 
آخ که زدس شورم
              
خاک سیا شد تو سرم
یَکتا نماز دِل جَمع           من نمی توُ نَم بوخونَم
یا یکی الحَم سر دیگ         گو شه مُدبَخ* بِمُو نم
مَعرِکه وَر پا مُکُنَن            هَفتا بچه کور و کَرُم
               *
آخ که زدس شورم
              
خاک سیا شد تو سرم
چار تا  بچه  بُزُرتَریم             روز توی هَم اوُّ *مِپاشَن
سه تایی کوچیک تریم          شُّو* تو لاحافوم* مِشاشَن
سی رو باید عوض کنم          پیرهَن ِشاشی و تَرُم
                
آخ که زدس شورم
              
خاک سیا شد تو سرم
پیر شُدَموُو مُنده ِهَنوز            آرزِ * زیارت تو دِلُم
کِی مِکَشَن دَسِّ از سَرُم           کِی مُکنن چار رو ولُم
من نمیدونم کجا-کی            وا مُکُنَن بال و پَرُم
                 
آخ که زدس شورم
              
خاک سیا شد تو سرم
کُنجِ دِل هر عاروُسی            صَد تا خیال و هَوَسه
بِشنُوِد ازمن عاروسا            بچه یکی دو تا بَسه
چَش *وا کُند خوب ببیند     زندگی بی ثمرُم 
                
آخ که زدس شورم
              
خاک سیا شد تو سرم
*&*
نکته اخلاقی فرزند کمتر زندگی بهتر*&*
********************************************
لغت نامه:

پِِلاسِ = کنایه از فرشی که جلو در پهن میکنن
جُمُلی = دوقلو
مُدبَخ=آشپزخونه

اوُّ=آب
شُّو=شب
لاحافوم=رختخواب

آرز = آرزو

چَش = چشم

شوَرُم = شوهرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29سآات 12:8  توسط حجت  | 

حتما بر خودتون مگد این دیه چیچیه....

تیجیر همون پرده پشت دربای رو به حیاط قدیمه که نسبتا هم باریکه و با نخی که از بالا و پایینش رد شده و به میخای طرفین بسته شده رد جای خودش قرار میگیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06سآات 22:35  توسط حجت  | 

یهو هوس کردم که براتون دستور تهیه یجور غذا را بنوسم که یزیا برا صبحونشون مپزن

حالا اینم از دستور تهیه:

اول خو یخدک روغن پیاز درس مکند و آل و ادویش مکند(هرچی دوس دارد بیریزد توش از فلفل نمک تا زیره و جوز) بعدشم یتا دو تا سیب زمینی را خرد مکند و تو این روغن پیازا یلک تفتش مدد؛ حالا دوتک گوجه را رو اینا خرد مکند و مذارد که آب بیافته- تو حساب باشد یهو نسوزه- ؛ گوجکا که وا رفت آب ببندد بر توش تا همه یی که هسد سیر شد. حالا مذارد سیبا خوب پخته شه؛ پخته که شد اشکنه سیب و گوجتون(سیب و تماته) آماده خوردنه.

راسی بگم اینم رو مثل آبگوش باسی نون توش تیلیت کرد و خورد.

نوش جونتون.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28سآات 1:31  توسط حجت  | 

پی نوشت:

والا نمیدونم چرا بعضیا فک کردن که این شاعر طفلک منظور بدی داشته من فک مکنم که اینا خوب قضیه رو نفهمیدن برا همینم خلاصه شا مگم که بفهمن چی چی به کجا مخوره:

این شاعر دره جریان یتا لات عاروسی گردونا تعریف مکنه که عاشق یتا دختر مشه و تو یتا جشن عاروسی میبینه که یتا دیه دره دورو بر دخترک مپلکه اما دختره محلش نمله اینم دلش خش مشه و از دختره تعریف مکنه.

 

حالا شما بگد اینا کجاش بده؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24سآات 20:18  توسط حجت  | 

و اما

و اما این که برای آغاز این چند بیتو که از یجایی کش رفتم که خیلی تابلو هه ولی مذارم برا ملتی که نمیدونن از کجا کش رفتم بوخونن کیف کنن

وَر بـــاد نَـــدِه اِقّــَــدَه ايـــن زُلــف چُــلُـفـتَـه

بــِــيـزار كه باز بشه دور  مُـلِت يَـخـودَه شُلُفته


ايــن بي پـيَري را كـه رَقيـبوم شُـدَه اِمـشـو

زَنجـيـل مِزَنـَـم اِقّــَه تـو فَـرقِــش كه پَسُفته


هيـشكَه را نَمـِلّــَم كه گَلِت بَن شَه عزيزوم.

هـر چـي ديَه از هـر كَه شِنُفتي گَف مُــفته


ديـشُو كه مَحَلِّش نَمِـذاشتي تو خَشُم شد

فهميـد عاقّلی و  در دهنت دارای چُفته 


اين شَملَق شَخ شُل خودِشا مَسقَره كِردَه.

سِف باش تا بفَهمه كي زير جُف پاشا رُفته


اِمــرو ديَــــه اُو بُــردَه دُرُس بَــرگــاه شــعــرا

شعرش بيدون هر جا كه فقـط قافيه جُفته


جُف كِردن شـعر مُد شـده هر چند جـلالي

هـيـشـكَـه ديَـه مــثِّ تـــو ايَــچّـوني نَـگُـفته

 

 

پسند بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24سآات 0:49  توسط حجت  |