تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه
دولابی دل یتا یزی

ای باغبان لاله ها سر بریده یا حسین

از شام غم در کربلا زینب رسیده یا حسین

جانم به لب از داغت ای ماه در آرا آمده

خیز و بین این تشنه لب زینب کبری آمده

در این چهل روز از غمت بر قلب زارم خون شده

برخیز و بنگر پیکرم از کعب نی گلگون شده

در این چهل روز از غمت همچون هلالم کرده اند

از تازیانه سنگ کین بشکسته بالم کرده اند

می گویمت در این سفر با  من چه ها شد یا حسین

غم خانه بر من کوفه و شام بلا شد یا حسین

تا بر سر نی دیدمت از پا نشستم یا حسین

هم گریه کردم بهر تو هم سر شکستم یا حسین

ای جان زهرا سوره ای ز قرآنت جدا

شد دختر مظلومه ات در کنج ویرانه فدا

با اشگ خونین بوسه از قبرت بگیرم یا حسین

من آمدم ای تشنه لب اینجا بمیرم یا حسین

 

اربعین سید و سالار شهیدان رو به همه تسلیت میگم اما................


باقیش
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09سآات 4:45  توسط حجت  | 

نمیدونم این دهه اول محرم رو چطور گذروندین؛ ولی امیدوارم معرفت امروزتون به امام حسین و قیام عاشورا از ده روز پیش بیشتر باشه

ایشالا همه حاجت روا شده باشین

ایشالا امام حسین دستمونو توی دنیا و آخرت بگیره

ایشالا .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30سآات 0:35  توسط حجت  | 

چشمم از آب پر و مشك من از آب تهى است

جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهى است

به روى اسب قيامم به روى خاك سجود

اين نماز ره عشق است، زآداب تهى است

جان من مى‏ برد آبى كه از اين مشك چكید

كشتى ‏ام غرقه در آبى كه ز گرداب تهى است

هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسين!

ديده اصغر لب تشنه ‏ات از خواب تهى است

دست و مشك و علمم لازمه هر سقاست

دست عباس تو از اين همه اسباب تهى است

مشك هم اشك به بى ‏دستى من مى ‏ريزد

بى ‏سبب نيست اگر مشك من از آب تهى است

 

تاسوعای حسینی هم فرا رسید؛ امروز روزیه که :

چون روز پنجشنبه نهم محرم الحرام رسيد شمر ملعون با نامه ابن زياد لعين در امر قتل امام عليه السلام به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پليد از مضمون نامه آگه گرديد خطاب كرد به شمر و گفت مالك وَيْلَكَ خداوند ترا از آبادانيها دور افكند و زشت كند چيزي را كه تو آورده‌اي، سوگند با خداي چنان گمان مي‌كنم كه تو بازداشتي ابن زياد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردي امري را كه اصلاح آن را اميد مي‌داشتم والله حسين آنكس نيست كه تسليم شود و دست بيعت به يزيد دهد چه جان پدرش علي مرتضي در پهلوهاي او جا دارد، شمر گفت اكنون با امر امير چه خواهي كرد؟ يا فرمان او بپذير و با دشمن او طريق مبارزت گير و اگرنه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت لا وَلا كَرامَهَ لَكَ من اينكار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پيادگان باش و من امير لشكرم، اين بگفت و در تهيه قتال با جناب سيدالشهداء عليه السلام شد.

شمر چون ديد كه ابن سعد مهياي قتال است به نزديك لشكر امام عليه السلام آمد و بانگ زد كه كجايند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس چه آنكه مادر اين چهار برادر ام البنين از قبيله بني كلاب بود كه شمر ملعون نيز از اين قبيله بوده جناب امام حسين عليه السلام بانگ او را شنيد برادران خود را امر فرمود كه جواب او را دهيد اگرچه فاسق است لكن با شما قرابت و خويشي دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقي گفتد چه بود كارت؟ گفت اي فرزندان خواهر من شماها در امانيد با برادر خود حسين رزم ندهيد از دور برادر خود كناره گيريد و سر در طاعت اميرالمؤمنين يزيد (ملعون) درآوريد.

جناب عباس بن علي عليه السلام بانگ بر او زد كه بريده باد دستهاي تو و لعنت باد بر اماني كه تو از براي ما آوردي، اي دشمن خدا امر مي‌كني ما را كه دست از برادر و مولاي خود حسين بن فاطمه عليه السلام برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ملاعينان درآوريم آيا ما را امان مي‌دهي و از براي پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله امان نيست؟ شمر از شنيدن اين كلمات خشمناك شد و به لشكرگاه خويش بازگشت.

پس ابن سعد لشكر خويش را بانگ زد كه يا خليل الله اركبي و بالجّنه ابشري اي لشكرهاي خدا سوار شويد و مستبشر بهشت باشيد، پس جنود نامسعود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام آوردند در حالي كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام در پيش خيمه شمشير خود را برگرفته بود و سر به زانوي اندوه گذاشته و به خواب رفته بود و اين واقعه در عصر روز نهم محرم الحرام بود.

شيخ كليني از حضرت صادق عليه السلام روايت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزي بود كه امام حسين عليه السلام و اصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه و عمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسياري لشكر كه براي آنها جمع شده بودند و حضرت امام حسين عليه السلام و اصحاب او را ضعيف شمردند و يقين كردند كه ياوري از براي آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود پدرم فداي آن ضعيف و غريب.

و بالجمله چون جناب زينب سلام الله عليها صداي ضجه و خروش لشكر را شنيد نزد برادر دويد و عرض كرد برادر مگر صداهاي لشكر را نمي‌شنويد كه نزديك شده‌اند، پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اي خواهر اكنون رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود تو به سوي ما خواهي آمد، چون حضرت زينب سلام الله عليها اين خبر وحشت اثر را شنيد طپانچه بر صورت زد و صدا را به واويلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اي خواهر ويل و عذاب از براي تو نيست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس جناب عباس عليه السلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد برادر لشكر روي به شما آورده حضرت برخاست و فرمود اي برادر عباس سوار شو جانم فداي تو باد و برو ايشان را ملاقات كن و بپرس چه شده كه ايشان رو به من آورده‌اند. جناب عباس عليه السلام با بيست سوار كه از جمله زهير و حبيب بودند به سوي ايشان شتافت و از ايشان پرسيد كه غرض شما از اين حركت و غوغا چيست؟ گفتند از امير حكم آمده كه بر شما عرض كنيم كه در تحت فرمان او در آئيد و اطاعت او را لازم دانيد و اگرنه با شما قتال و مبارزت كنيم، جناب عباس عليه السلام فرمود پس تعجيل مكنيد تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم. ايشان توقف نمودند جناب عباس (ع) به سرعت تمام به سوي آن امام انام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت. حضرت فرمود به سوي ايشان برگرد و از ايشان مهلتي بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزار به فردا اندازند كه امشب قدري نماز و دعا و استغفار كنم چه خدا مي‌داند كه من دوست مي‌دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوي اصحاب عباس در مقابل آن لشكر توقف نموده بودند و ايشان را موعظه مي‌نمودند تا جناب عباس (ع) برگشت و از ايشان آن شب را مهلت طلبيد.

سيد فرموده كه ابن سعد خواست مضايقه كند عمرو بن الحجاج الزبيدي گفت به خدا قسم اگر ايشان از اهل ترك و ديلم بودند و از ما چنين امري را خواهش مي‌نمودند ما اجابت مي‌كرديم ايشان را، تا چه رسد به اهل بيت (صلي الله عليه و آله).

و در روايت طبري است كه قيس بن اشعث گفت اجابت كن خواهش ايشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه اين جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بيعت نخواهند نمود. عمر سعد گفت به خدا قسم اگر اين بدانم امر ايشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد رسولي در خدمت جناب عباس (ع) روان كرد و پيام داد براي آن حضرت كه يك امشب را به شما مهلت داديم بامدادان اگر سر به فرمان درآوريد شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد و اگر نه دست از شما برنخواهيم داشت و فيصل امر را بر ذمت شمشير خواهيم گذاشت، اين هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند

برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28سآات 0:52  توسط حجت  | 

خوب هشتم محرم هم فرا رسید.

از امروزه که سختیهای آل الله شدت میگیره

خدایا به حرمت آنهمه سختی و مصیبت که بر امام حسین و همراهانش در این چند روز گذشت به شیعیان حسین(ع) رحم کن

مسیحیان اعتقاد دارند که مسیح فرستاده شد و به صلیب کشیده شد برای بخشوده شدن گناهان امتش

حالا من میگم ما این اعتقاد رو نداریم  و رد هم میکنیم که ائمه برای بخشیده شدن گناهان ما رنج و مصیبت دیدن ولی میتونیم به سوز دلشون و رنجشون خدا رو قسم بدیم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27سآات 1:56  توسط حجت  | 

هر آنكس عارف حقّ شد بسر شور و نوا دارد
هر آن دل پر ز ايمان شد هواى كربلا دارد
شنيدى كربلا، امّا نديدى اصل معنا را
كه بهر ديدنش دلها همه شوق لقادارد
بيا در كربلا بنگر، جلال شاه مظلومان
ببين اين بارگه بى شك تجلّى خدا دارد
با گر آرزو دارى ، تهى كن عقده دل را
نگر آن شه به زوّارش چه سان مهر و وفا دارد
چه گوئيم اى عزيزان از مزار زاده زهرا
كه خاكش برترى بر كعبه و ارض و سماء دارد

تابوت مرد عاصى و غبار كربلا
مرحوم تاج الدّين حسن سلطان محمد( رضوان اللّه تعالى عليه ) در كتاب خود مينويسد :
در بغداد مرد فاسقى بود كه هنگام احتضار وصيّت كرده بود كه مرا ببريد نجف اشرف دفن كنيد شايد خداوند مرا بيامرزد و بخاطر حضرت امير المومنين عليه السلام ببخشد.
چون وفات كرد قوم و خويشان او حسب الوصيّة او را غسل داده و كفن نمودند و در تابوتى گذاردند و بسوى نجف حمل كردند.
شب حضرت امير عليه السلام به خواب بعضى از خدّام حرم خود آمدند، و فرمودند: فردا صبح نعش يك فاسق را از بغداد مى آورند كه در زمين نجف دفن كنند، برويد و مانع اين كار شويد! و نگذاريد او را در جوار من دفن كنند.
فردا كه شد خدّام حرم مطهّر يكديگر را خبر كردند، رفتند و در بيرون دروازه نجف ايستادند، كه نگذارند كه نعش آن فاسق را وارد كنند، هر قدر انتظار كشيدند كسى را نياوردند.
شب بعد باز در خواب ديدند حضرت امير عليه السلام را كه فرمود: آن مرد فاسق را كه شب گذشته گفتم نگذاريد وارد شوند فردا ميآيند، برويد و به استقبال او، و او را با عزّت و احترام تمام بياوريد و در بهترين جاها دفن كنيد. گفتند: آقا شب قبل فرموديد نگذاريد و حالا ميفرمائيد بهترين جا دفن شود!؟
حضرت فرمود: آنهايى كه نعش را مى آوردند، شب گذشته راه را گم كردند، و عبورشان به زمين كربلا افتاد، باد وزيد خاك و غبار زمين كربلا را در تابوت او ريخته از بركت خاك كربلا و احترام فرزندم حسين عليه السلام خداوند از جميع تقصيرات او گذشت او را آمرزيد و رحمت خود را شامل حالش ‍ گردانيده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26سآات 3:0  توسط حجت  | 

با عشق حسين خلق و خو بايد كرد

از كرب بلايش گفتگو بايد كرد

با ديده گريان به در و درگاهش
رو كرده و كسب آبرو بايد كرد

 

ثواب زائر قبر حسين عليه السلام
روايت شده است كه حضرت خاتم الانبياء (ص ) در خانه عايشه بود، حسين عليه السلام آمد، عايشه خواست مانع شود، رسول خدا(ص ) جريان آتيه حسين عليه السلام و مقامات او و زائرش را ذكر مى فرمايد: كه حسين عليه السلام در زمين كربلا كشته و مدفون مى گردد، هركس او را زيارت كند ثواب يك حجّ و يك عمره من به او داده مى شود، عايشه تعجّب كرد و گفت : ثواب حجّ و عمره شما!
فرمود: بلى ثواب دو حجّ و دو عمره من .
باز عايشه تعجّب كرد! و رسول خدا(ص ) فرمود ثواب سه حجّ و سه عمره من .
همينطور زياد فرمود، كه در روايت چنين است ثواب نود حجّ و نود عمره رسول خدا (ص ) براى زائر قبر حسين عليه السلام است .
البته از اين حجّ و عمره تا نود با اعتبار حال و معرفت و محبّت زائر قبر حسين عليه السلام است ، با چه علاقه اى رو به قبر حسين عليه السلام رفته است .
و نيز فرمودند چنين ثوابهاى عظيمى كه براى زيارت كننده قبر حسين عليه السلام است موجب دلشادى من گرديد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25سآات 1:29  توسط حجت  | 

امشب رفتم هیأت برای تمرین نوحه؛

فهمیدم این امام حسین همیشه امام حسینه؛ تو این هوای سرد و بارندگی بچه ها با شور میان

ای خدا مهر امام حسین و یارانش رو از ما نگیرکه هر چه داریم از صدقه سر اوناست

نوحه های انتخابی خیلی دلچسبه؛ سوز حسینی توش موج میزنه؛ دست شاعر و آهنگ ساز و نوحه خون درد نکنه

و حالا که فکر میکنم از پسر بودن خودم خیلی خوشحالم......... میدونین چرا؟....چون تا حالا هیأت زنونه ندیدم؛ و این افتخاریه برای ما که میتونیم آزاد برای ارباب به سر و سینه بزنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23سآات 23:42  توسط حجت  | 

میدونم قدر این ماه محرمو خیلی باید خوب بدونم

آخه از پارسال محرم تا امسال محرم ۵-۶ تا از بچه های هیأت به دیار باقی شتافتند؛ یکیشون نوحه خونمون بود مرحوم عاشق معلی- یه مرد ۵۰ ساله، نابینا، وقتی میخوند با سوز دل میخوند، از هیچ سبکی تقلید نمیکرد از روی هیچ ترانه ای نوحه نمیخوند؛ خدا رحمتش کنه- یکی دیگه از اونا حاج علی بود کسی که برای تهیه شعر نوحه و تمرین کردن با نوحه خون خیلی زحمت میکشید- معروف بود به استاد علی آهنگر؛ خدا رحمتش کنه- و چند تای دیگه که خدا همگیشونو بیامرزه

 

فهمیدم که خیلی اعتباری به این دنیا نیست؛ پارسال اینا بودن و چه شوری داشتند اما امسال

 

پس قدر بدونیم و حداکثر استفاده رو بکنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23سآات 15:17  توسط حجت  | 

 

قصر بنی مُقاتِل     زمان : چهارشنبه اول محرم 61 الحرام هجری

گروهی از اهل کوفه در این منزلگاه خیمه زده بودند ، حضرت از آنها پرسید : آیا به یاری من می آیید ؟ بعضی گفتند دل ما رضایت به مرگ نمی دهد وبعضی گفتند : ما زنان وفرزندان زیادی داریم ، مال بسیاری از مردم نزد ماست وخبر از سرنوشت این جنگ نداریم ، لذا از یاری تو معذوریم .

حضرت به جوانان امر کرد که آب بردارند وشبانه حرکت کنند .  

امام حسین (ع ) در این منزل به عبیدالله جعفی جنین فرمود :

پس اگر ما را یاری نمی کنی خدای را بپرهیز واز اینکه جزو کسانی باشی که با ما می جنگند. سوگند به خدا  اگر کسی فریاد ما رابشنود وما را یاری نکند،او را به رو در آتش می افکند .

 

 

 

 

 

نینوا ( و کربلا)       زمان : پنج شنبه دوم محرم الحرام 61 هجری  

نینوا جایی است که حر دستور یافت حضرت را در بیابانی بی آب وعلف وبی دژ وقلعه فرود آورد . امام (ع ) برای اقامت در محل مناسبتری ، به حرکت خود ادامه داد تا به سرزمینی رسید . اسم آنجا را سوال فرمود ؛ تا نام کربلا را شنید ، پس گریست وفرمود : پیاده شوید، اینجا محل ریختن خون ما ومحل قبور ماست ، وهمین جا قبور ما زیارت خواهد شد ، وجدم رسول خدا  چنین وعده داد .

عبیدالله بن زیادنامه ای بدین مضمون برای حضرت نوشت : خبر ورود تو به کربلا رسید . من از جانب یزید بن معاویه مأمورم سر بر بالین ننهم تا تو را بکشم ویا بحکم من وحکم یزید بن معاویه باز آیی ! والسلام . امام (ع) فرمود : این نامه را جوابی نیست ! زیرا بر عبیدالله عذاب الهی لازم وثابت است.

امام حسین (ع) چون نامه ابن زیاد را خواند ، فرمود :

 لا اَفلَحَ قَومٌ اشتَرَوا مَرضاتِ المَخلوُقِ بِسَخَطِ الخالِق رستگار نشوند آن گروهی که خشنودی مردم را با غضب پروردگار خریدند . (خشنودی مردم را بر غضب خدا مقدم داشتند )

 

 

 

 

 

کربلا                  زمان : جمعه سوم محرم الحرام 61 هجری

عمر بن سعد با لشکری چهار هزار نفره از اهل کوفه وارد کربلا شد .

سخن امام حسین (ع) هنگام ورود به کربلا :

اَلنّاسُ عُبیدُ الدُّنیاوَالدّینُ لَعِقٌ عَلی اَلسِنَتِهِم یَحوُطُونَهُ ما.... مردم ،بندگان دنیا هستند ودین آنها جز سخن زبانشان نیست . تا آنگاه کا زندگیشان بچرخد ، دنبال دین می روند . وهرگاه بنای امتحان وآزمایش پیش آید ، دینداری بسیار اندک می شود.

 

 

 

 

 

کربلا                       زمان : شنبه چهارم محرم الحرام 61 هجری

عبیدالله بن زیاد در مسجد مردم را چنین خطاب کرد:« ای مردم ! خاندان ابوسفیان را آزمودید وآنها را چنان که می خواستید یافتید !! ویزید را می شناسید که دارای رفتار وروشی نیکوست که به زیر دستان احسان می کند وبخششهای او بجاست ! اکنون یزید دستور داده  تا بین شما پولی را تقسیم نمایم وشما را به جنگ با دشمنش حسین بفرستم .»

شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار جنگجو

یزید بن رکاب با دو هزار جنگجو

حصین بن نمیر با چهار هزار جنگجو

مضایر بن رهیه با سه هزار جنگجو 

نصر بن حرشه با دو هزار جنگجو برای جنگ با حسین (ع) اعلام آمادگی کرده وحرکت بسوی کربلا را آغاز کردند .

امام (ع)  در پاسخ « قیس بن اشعث » که سفارش به بیعت با یزید می کرد ، فرمود :

نه ، به خدا سوگند ، دست ذلت در دست آنان نمی گذارم ، مانند بردگان از صحنه جنگ با آنان فرار نمی کنم .

 

 

 

 

 

کربلا              زمان : یکشنبه پنجم محرم الحرام 61 هجری

نیروهای پراکنده در سطح شهر کوفه کم کم جمع شده وبه لشکر عمربن سعد می پیوندند.

عبیدالله عده ای را مأموریت داد تا در مسیر به سوی کربلا بایستند واز حرکت کسانی که به قصد یاری امام حسین (ع) از کوفه خارج می شوند ، جلوگیری کنند .

چون گروهی از مردم می دانستند جنگ با امام حسین (ع) در حکم جنگ با خدا و پیامبر است در اثنای راه از لشکر دشمن جدا شده وفرار می کردند .

از سخنان امام حسین (ع) با لشکر دشمن :

هیهات ما  به ذلت تن نخواهیم داد . خدا ورسول او ومؤمنان هرگز برای ما ذلت را نپسندیدند ، دامنهای پاکی که ما را پروریده ، وسرهای پر شور و مردان غیرتمند هرگز طاعت فرومایگان را برکشته شدن مردانه ترجیح ندهند .

 

 

 

 

 

 

کربلا               زمان : دوشنبه ششم محرم الحرام 61 هجری

عمر بن سعد نامه ای را از عبیدالله دریافت می دارد که مضمون آن چنین است : من از لشکر سواره و پیاده چیزی را از تو فرو گذار نکردم ، وتوجه داشته باش  که مأمورانی سپرده ام هرروز وضعیت را به من گزارش کنند .

حبیب بن مظاهر از حضرت اجازه می گیرد تا نزد طایفه ای از بنی اسد _ که در آن نزدیکی ها زندگی می کردند _ رفته وآنان را به یاری فر خواند ، حضرت اجازه دادند . حبیب نزد آنها رفت وگفت : « امروز از من فرمان برید و به یاری حسین بشتابید تا شرف دنیا وآخرت از آنِ شما باشد » تعداد 90 نفر بپاخواستند وحرکت کردند ، اما در میان راه با لشکر عمر بن سعد برخورد کردند وچون تاب مقاومت نداشتند ، پراکنده شده وبرگشتند . حبیب به نزد  حضرت رسید وجریان را تعریف نمود حسین (ع ) گفت :« لا حَولَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ »

نامه امام حسین (ع) از کربلا به برادرش محمد بن حنفیّه وبنی هاشم :

... مثل اینکه دنیا اصلاً وجود نداشته ( این گونه دنیا بی ارزش ونابود شدنی است ) وآخرت همیشگی ودائم بوده وهست .

 

 

 

 

 

کربلا              زمان : سه شنبه هفتم محرم الحرام 61 هجری

تعداد نظامیانی که لباس وسلاح جنگی وحقوق از حکومت غاصب بنی امیه گرفته وبه جنگ امام حسین (ع) آمده بودند را ، بالغ بر 30 هزار جنگجو نوشته اند .

عمر بن سعد نامه ای بدین مضمون از عبیدالله دریافت کرد که : سپاهیان خود بین امام حسین (ع) واصحابش وآب فرات فاصله بینداز به طوری که حتی قطره ای آب  به امام (ع) نرسد ، همان گونه که از دادن آب به عثمان بن عفّان خودداری شد! عمر بن سعد 500 سوار را در کنار شریعه فرات مستقر کرد . یکی از آنها فریاد زد یا حسین !.... به خدا سوگند که قطره ای از این آب را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی ! حضرت فرمود : « خدایا ! او را از تشنگی هلاک کن وهرگز او را مشمول رحمتت قرار مده » حمید بن مسلم می گوید به چشم خود دیدم که نفرین امام (ع) عملی گشت .

امام حسین (ع) سپاه دشمن را اینچنین نفرین کرد :

با خدایا ! باران آسمان را از اینان دریغ کن ، وبر ایشان تنگی وقحطی ( همچون سالهای قحطی یوسف در مصر ) پدید آور ، وآن غلام ثقی ( حجاج بن یوسف ) را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند زیرا آنها به ما دروغ گفتند وما را خوار ساختند وخداوند ( به توسط آن غلام) انتقام من واصحاب واهل بیت وشیعیان مرا از اینان بگیرد .

 

 

 

 

کربلا                زمان : چهارشنبه هشتم محرم الحرام 61 هجری

هر لحظه تب عطش در خیمه ها افزون می شد ، امام (ع) برادرش عباس را به همراه عداه ای  شبانه حرکت داد . آنها با یک برنامه حساب شده ، صفوف دشمن را شکسته ومشکها را پر از آب کردند وبه خیمه ها برگشتند.

ملاقات امام (ع) با عمر بن سعد :

حضرت فرمود :« ای پسر سعد ! آیا با من مقاتله می کنی واز خدا هراسی نداری ؟ »  ابن سعد گفت : « اگر از این گروه جدا شوم خانه ام را خراب واموالم را از من می گیرند و من بر حال افراد خانواده ام ار خشم ابن زیاد بیمناکم »  حضرت فرمود : « تو را چه می شود ؟ خدا جان تو را به زودی در بستر بگیرد وتو را در روز قیامت نیامرزد .... گمان می کنی که به حکومت ری و گرگان خواهی رسید ؟ به خدا چنین نیست وبه آرزویت نخواهی رسید .»

سخن امام حسین (ع) با یارانش :

ای بزرگ زادگان ! صبر پیشه کنید که مرگ جر پلی نیست که شما را از سختی ورنج عبور داده و به بهشت پهناور ونعمتهای همیشگی آن می رساند .

 

 

 

 

کربلا                زمان : پنج شنبه نهم محرم الحرام 61 هجری

شمر خود را به خیام امام (ع) رسانده ، ضمن صدا کردن حضرت عباس ودیگر فرزندان ام البنین ، می گوید : « برای شما از عبیدالله امان نامه  گرفتم » آنها متفقاً گفتند : « خدا تو را وامان نامه تو را لعنت کند ، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد ؟»

امام حسین (ع) توسط حضرت عباس از دشمن یک شب را برای نماز ،رازونیاز با خدا وتلاوت قرآن مهلت می گیرد .

حفر خندق در اطراف خیام برای مقابله با شبیخون دشمن وقطع کردن راه ارتباطی دشمن با خیام از  سه طرف-  که فقط از یک قسمت ارتباط برقرار باشد – ویاران امام در آنجا مستقر بودند . این تدبیر امام (ع) برای اصحاب بسیار سودمند بود ، گروهی از لشکر عمر بن سعد به سپاه امام (ع) می پیوندند.

سخن امام (ع) خطاب به دشمن :

وای بر شما ! چه زیانی می برید اگر صدای مرا بشنوید ؟! من شما را به یک راه راست می خوانم ، اما شما از همه فرامین من سرباز می زنید ، چرا که شکمهای شما از مال حرام پر شده وبر دلهای شما مهر شقاوت زده شده است .

 

 

 

کربلا                زمان :  جمعه دهم محرم الحرام 61 هجری

امام (ع) با یارانش نماز صبح را به جماعت خواند وسپس با آنها چنین سخن گفت : « ... خدا به شهادت من وشما فرمان داده است . بر شما باد  که صبر وشکیبایی را پیشه خود سازید .»

حضرت (ع)  زهیر بن قیس را فرمانده راست سپاه ، وحبیب بن مظاهر را فرمانده چپ سپاه گمارد و پرچم را به دست برادرش  عباس سپرد .گرچه سپاه دشمن به خیمه ها نزدیک می شد ، ولی حضرت تیری نینداخت چون می فرمود : دوست ندارم که آغازگر جنگ با این گروه باشم »

عمر بن سعد تیر را بر کمان نهاد ه وبه سوی یاران امام انداخت وگفت : گواه باشید که اول کسی بودم که به سوی لشکر حسین تیر انداختم !

سپس سپاهیان عمر بن سعد تیر بر کمان نهاده واز هر طرف یاران حسین (ع) را نشانه رفتند . امام (ع) فرمود : « یاران من ! بپاخیزید وبه سوی مرگ (شهادت ) بشتابید ، خدا شما رابیامرزد »

در حمله اول بالغ بر چهار تن شهید شدند و سپس یاران باقی مانده هر کدام به نوبت به تنهایی به میدان رزم شتافته وبه شهادت می رسیدند و بعد از آنها نوبت به خاندان بنی هاشم رسید وآنها نیز شربت شهادت را نوشیدند .

امام حسین (ع) که یکه وتنها مانده بود ، نگاهی به اجساد مطهر شهدا کرده وآنها را صدا می کرد . حضرت (ع) برای وداع آخرین به سوی خیام آمد ، آنگاه در حالی که شمشیرش را از غلاف بیرون آورده بود در برابر دشمن قرار گرفت وجنگ نمایانی کرد . دشمن از هر طرف وی را محاصره نمود ،ناگاه تیری سه شعبه به قلب مبارکش اصابت کرد ودر حالی که یکصد وچند نشانه تیرونیزه بر پیکرش بود ، نقش بر زمین گشت وروح مبارکش به ملکوت اعلی پیوست . اما شیون زنان ،کودکان وحتی فرشتگان الهی بلند شد .

 

وسَیَعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22سآات 2:36  توسط حجت  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20سآات 23:16  توسط حجت  | 

چشمای خیس و بارونیم،                   که خیلی حساس ِ

فقط به فـِک رِ دیدن،                       ضریح عباس ِ

چی بگم؟ دیوونشم،                        دلم منو بیچاره کرده

هوای کرببلا،                             دل منو آواره کرده

غم مخور، ای دل خسته،                  حالا که کربلا نیستی     

یه روزم نوبتِ، تو میشه                  کنار شیش گوشه بایستی

به دل میگم غصه نخور،                  ابوفاضل مهربونه

یه روزی این قدمها رو،                   به کربلا میرسونه

سـِـیــِدا افتخار کنین،                      نسلتون از گل یاس

جدتون، شیر خدا،                       عمو جون حضرت عباس

ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل            

                   ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل

شب، همه شب از ع ِ  ش  ق ِ چشاش،      میمیرم و دیوونه میشم

به عـِش، ق ِ چش م ِ مـَس تِ اون،          سائل می خوووونه میشم

ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل

                   ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل

وقتی علم میبینم،                             یاد علمدار میکنم

وقتی که غم میبینم،                           یاد غم یار میکنم

آقا به عشق کربلات،                         می کشی عاقبت مرا

خونم حلالت، آقا،                            خونم حلالت

بعشق بین الحرمین،                          میکشی ام چرا حسین، 

خونم حلالت، آقا،                             خونم حلالت،

جون نا قابلمو بگیر،                          اما منو کربلا ببر،

چیزی ازت، کم نمیشه،                       آقا تو آبرو بخر،

وقتی که آب میبینم،                           یاد لب سقا میکنم

وقتی که گـُل میبینم،                          یاد گــُل ِ لیلا میکنم

دلم کشیده پر، آقا،                            بسوی شهر کربلا

بعشق عباس و حسین،                        بعشق عباس

تو کربلا جون میگیره، جون میده، اونجا میمیره            

                         بعشق عباس و حسین، بعشق عباس

دلم شده اسیر اون، صحن و سرای آقام حسین

                         میخواد دل من بمونه،همیشه تو بین الحرمین

حســـــیــــــــــــن، وااااااااااااااای،

                  حســـــــــــیـــــــــن، واااااااااااای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20سآات 22:47  توسط حجت  | 

این آسمان صدق و درو اختر صفاست؟ یا روضه‌ی مقدس فرزند مصطفاست؟
این داغ سینه‌ی اسدالله و فاطمه است؟ یا باغ میوه‌ی دل زهرا و مرتضاست؟
ای دیده، خوابگاه حسین علیست این؟ یا منزل معالی و معموره‌ی علاست؟
ای تن، تویی و این صدف در «لو کشف»؟ ای دل تویی، و این گهر کان «هل اتا» ست؟
ای جسم، خاک شو، که بیابان محنتست وی چشم؟ آب ریز، که صحرای کربلاست
سرها برین بساط، مگر کعبه‌ی دلست؟ رخها بر آستانه، مگر قبله‌ی دعاست؟
ای بر کنار و دوش نبی بوده منزلت قندیل قبه‌ی فلکی خاک این هواست
تو شمع خاندان رسولی به راستی پیش تو همچو شمع بسوزد درون راست
بر حالت تو رقت قندیل و سوز شمع جای شگفت نیست، نشانی ازین عزاست
قندیل ازین دلیل که: زردست روشنست کو را حرارت از جگر ماتم شماست
هر سال تازه می‌شود این درد سینه سوز سوزی که کم نگردد و دردی که بی‌دواست
کار فتوت از دل و دست تو راست شد اندرجهان بگوی که: این منزلت کراست؟
در آب و آتشیم چو قندیل بر سرت آبی که فیضش از مدد آتش عناست
قندیل اگر هوای تو جوید بدیع نیست زیرا که گوهر تو ز دریای «لافتا» ست
زرینه شمع بر سرقبرت چو موم شد زان آتشی که از جگر ممنان بخاست
ای تشنه‌ی فرات، یکی دیده بازکن کز آب دیده بر سر قبر تو دجله‌هاست
آتش، عجب، که در دل گردون نیوفتاد! در ساعتی که آن جگر تشنه آب خواست
شمشیر تا ز بد گهری در تو دست برد نامش همیشه هندو و سر تیزو بی‌وفاست
از بهر کشتن تو به کشتن یزید را لایق نبود، کشتن او لعنت خداست
آن پیرهن که گشت به دست حسود چاک اندر بر معاویه دیریست تا قباست
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18سآات 0:16  توسط حجت  |