خدایش بیامرزد، عمه پدریم را میگویم، پیرزن از دوپا فلج بود و نمیتوانست بدون عصا و کمک راه برود، بارها قصه خودش را برایمان تعریف کرده بود که چرا آن "مولود" یک تنه صد مرد حریف بدین روزگار افتاده بود؛ میگفت:
"عمه! هَفَش سال بود که آغا ممد خدا بیامرز شده بود، بمونَلی رو دوماتش کرده بودم و عصمتم عقد کرده بود، نمیدونم چِم شده بود؟ یخده وقت بود که همش حال نادار بودم و نمیتونستم پشت کار بیشینم، اوروزا همه تو خونه دسگا شربافی داشتن و باش کار مبافتن، هااا دیه کم کم اقه بد شدم که بمونَلی بردم دکتر و دکترم برام نسخه نوشت، رفت نسخم ایسوند، توش دو تا سوزن داش، بردنم درمونگا برا سوزن زدن، نمیدونم زنیکه نمیدونست، بلد نبود، چطو شد که این سوزنا و قاطی کرد و بر ما زد، یک هفته نشد که این پاهام شروع کرد شل شدن و دیه نمیتونستم راه برم، خیلی هم بعدش دوا دکتر کردم اما دیه پاهام خوب نشد و حالا دیه سی و پنج ساله که عصا دس میگیرم و خاک کش خاک کش راه مرم"
پیرزن زحمت روزگار فراوون کشیده بود، از دستاش پیدا بود، پینه داشت، پینه سوزن بدست گرفتن...پینه کار بافتن...اما، اما هنوز خونگرم و خوش برخورد بود، یادمه خونش که میرفتیم یه کمد فلزی قدیمی داشت که همیشه توش پر بود از آجیل و شکلات، عاشق بچه ها بود، هرچی قصه یادم مونده از بچگیم رو از عمه مولود شنیدم، بابام میرفت میاوردش خونمون، یه هفته نگهش میداشتیم، پیرزن وقتی میخواست بره گریه من و آبجیام نمیذاشت بره؛ هر روز کارش تعریف کردن قصه واسه ماها بود، یادمه....هنوز یادمه....، قصه هاش از همه رقم بود، قصه زندگی خودش و اطرافیان تا قصه "کور و کچل و کوسه" و "عبدالقاضی" و "نخد مشکل گشا" و "پیچ نوروزک و سرخ عیار".... هی روزگار......
خوردو خوراکش جالب بود، مرض قند داشت و تقریبا هر روز لااقل یه نوبت ماست و خیار رو میخورد، عاشق خورشت بادمجون تماته بود، به قول خودش که میگفت:" عمه آدم باید لخت شه و تو قابلمه بادجون تماته شنا کنه"؛ یادمه اگر نهار براش غذای پرهیزونه پخته بودن و خورشت بادمجونم بود، ظرف غذاش رو میذاشت کنار و میگفت:"عمه این خو باشه برا شومم".
ای روزگار..........میبینی...پنج شش سالی هست که خدا بیامرز شده و رفته ولی من یکی تا آخر عمرم قصه هاش رو یادمه، بارها نشستم فکر کردم که چرا من این عمه بابام رو اینقدر دوست داشتم در حالی که بابام یه عمه دیگه هم داشت، تنها نتیجه ای که گرفتم این بود که< عمه مولود غیبت کسی نمیکرد، کمتر حرف مردم میزد، اگرم میزد از خوبیهاشون بود، با قصه هاش تجربه همه عمرش رو یادمون میداد، عمه مولود بد هیچکسو نمیخواست، با همه سختیهایی که کشیده بود از دنیا طلبکار نبود و همش رو خیر و مصلحت خدا میدونست.....>
بارها فک کردم که من که پیر میشم چی میشه، منم همچین پیری میشم که همه دوستم داشته باشن و کسی راضی به رفتنم نباشه!! منم میتونم اینقدر ساده و بی توقع زندگی کنم......واسه همین همیشه تو دعاهام میگم:"خدایا آخر و عاقبت کارامون و خودمون رو ختم به خیر کن و عزت پیری رو ازمون نگیر..."
میبینی.... چی میخواستم بنویسم چی نوشتم!!
خوب واسه اینکه بدقولی نکنم براتون قصه رو هم مینویسم، ولی نه اینجا!! مینویسم میذارم تو اون دولابی، هرکی دوست داشت بره بخونه...
برای همتون آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری دارم
یاعلی![]()