تبليغاتX
دولابی دل یتا یزی و یکی دیه - آب بازی
دولابی دل یتا یزی

ما خونمون اوروزا تو یتا خیابون بن بست به اسم شهید ابراهیمی بود که تهش منتهی مشد به چاه جهانفر و محله مام معروف به جهانفر بود- قابل ذکره که جهانفر اسم یتا معلم بازنشسته هه  هنوزم زنده هه و تو این محله یتا باغ 4 هکتاری داره و یتا چاه آب و اوروزا خو تا اونجایی که من شنفتم باعث و بانی آبادی این محله همین بنده خدا با برادر زناش بودن که اومدن اینجاها چاه آب زدن و باغ و بند و زراعت و بعدشم یخده زمینا رو قواره بندی کردن و فروختن به ملت و کم کم اینجاها آباد شده، هنوز که هنوزه مادرم مگه که وقتی اومدم تو خونمون(حدود 30 سال پیش و البته خونه قدیمی ما) این چاه دیزلی بوده و شب و روز داشته صدا تق تق و پق پقش میومده، هنوز خیابون اینجا خاکی بوده و خونه ما تو کوچمون سومی یا چارمی خونه بوده که بابام داشته مساخته و بعدش کم کم بعد ما تو یکی دو سال هف هش ده تا دیه هم اومدن و دیه کم کم بعدنا آباد شده- خوب از اصل ماجرا پری دور نشم برم سر خاطره:

تو کوچه ما حدود 30 خونواده زندگی مکردن و تا جایی که من یادمه همه زنا همسایه همیشه بر هم خوب بودن و خیلی کم پیش میومد که حرف و حدیثی باشه و دلخوری پیش بیاد، دوباره یچیزی دیه که بود، این بود که همه بالاخره با یتا همسایه بیشتر بر هم جیکون بودن و با هم رفت و اومد داشتن و بچاشونم بیشتر بر هم بودن و خلاصه زنا همسایه خواهر و عالم یکی مشدن؛ مام با این همسایه مجاورمون که بر زنش مگفتم زمان خانم خیلی خش بودم و دیه هر کاری داشتم بر هم رودرباسی نداشتم، آخه حاجی ماشاا... که شوهر این زمان خانم بود بچگیش بر دست بابا من اسا شده بود و از قدیم همدیه رو مشناختن و بعدشم با همدیه خونشونو ساخته بودن و با همم اومده بودن تو خونه حتی بچه ها هم تقریبا دور و بر هم بودن اقدری که دو تا خواهرا بزرگی من دو تا هم سن و سال داشتن که دخترای همین زمان خانم بودن  بعدش اونا یتا دیه دختر داشتن و بعدشم من و یتا دیه دخترشون هم سال بودم بعدش دوباره خواهر من بود و دوباره یتا دختر ایرا یتا دختر اورا با هم همسن و سال بودن و اگر دقت کرده باشد فهمیدت که اونا همش دختر داشتن البته تا اینجا و دیه اینا کم کم داشتن از پسر دار شدن نا امید مشدن که سال 71 خواهر آخری من دنیا اومد و اینام امیدوار شدن که اِ هنوز دیر نشده آخه بابا و مامان من از اونا بزرگتر بودن؛ همینم شد که بعدش یتا پسر خدا داشون و اینم دیدن حالا سر پسر رو افتیده ایشالا بعدیشم پسره و دیه این شد که اونا یتا بیشتر ما شدن و بچه آخر اونا هم دنیا اومد که خدا رو شکر پسر بود و اینا به حاجتشون رسیدن. خب دیه بسه اقه اینا اونا و ایرا اورا و دختر پسر کردم که فک کنم خودمم گیج شدم بهتره برم سر اصل ماجرا

خوب دیه با همچین شرایطی و هم سن و سالی بچه ها و نزدیکی مادرا طبیعی بود که بچه ها هم بر هم خیلی صمیمی و دوست باشن و همبازی و کاکا بوگوی هم باشن و هر روز یخده ما خونه اونا باشم یخده اونا خونه ما باشن خصوصا  این یکی برا من و دو تا خواهرا بعدیم و دو تا از دخترا خیلی بیشتر بود آخه بزرگی تا کوچیکی اختلاف سنیمون حدود 3 سال بیشتر نمشد و منم بزرگی بودم و همه ایده ها و نقشه های بازی از طرف من طرح مشد- البته بگمم که من از پنج سالگی به بعدم دیه بچه قابل اطمینانی بودم اقدری که یادمه بابام برام چرخ خریده بود و نون خونه خودمون و همسایه رو من مرفتم مخریدم و البته یبارم بخاطر همین نون ایسوندن با یتا موتوری نامرد تصادف کردم و پام شکست - نامرد خاطیری وقتی زده بود بر من فرار کرده بود و اگر زن همسایه نرسیده بود رفته بودم زیر ماشین- ؛ تا پنج شش سال پیشتر هم جور اون پا شکستنو مکشیدم و اگر یوختی پام سرد مشد شب اذیتم مکرد ولی حالا دیه الحمدلله خوب شده و دیه کاریم نداره. نمیدونم چطره که هی از اصل ماجرا دور مشم و باسی دوباره خِر این حافظه رو بیگیرم بیارمش که پری دور نشه...

حالا خاطره ای که مخوام بگم از همین بازیای ما بچه ها با هم هه که بیبیند بچه های حالا بر اوروزا که میفته اصلا بدی نمکنن و خیلی هم بچه های خوب و عاقل مقولین

فک کنم یبار دیه جریان از پشت بوم پایین اومدن رو براتون گفته باشم که چطوری یکی یکی بچه ها رو مبستم بر شلنگ و از رو پشت بوم مدادمشون پایین برا همینم امبار مخوام جریان سر چاه آب رفتنو براتون بگم:

این چاه آب از سر کوچه ما حدود پنجاه قدم فاصله داشت و تقریبا همه سال کار مکرد مگر اینکه یوختی موتورش خراب مشد یا یه مشکل دیه ای پیدا مکرد و برا تعمیر خاموشش مکردن؛ یادمه ماهام تابستون که مشد از بس هوا گرم بود حدودای ظهرمونو دور و بر چاه مگذروندم و اونجا  آب بازی مکردم؛ یادمه و البته هنوزم همینطوره که این چاه یه قسمت بلندی داشت و اون بالا یه حوضچه ای بود که آب از چاه مستقیم مرخت تو این حوضچه و بعدش دو تا قامه داشت که آب رو به دو تا مسیر مختلف که البته یتاش ایـَد خیابون بود اون یکی اوـَد خیابون هدایت مکرد، مام همیشه همین پاین توی جوب آب بازی مکردم و کارمونو اون حوضچه بالایی نبود راستشا بخد اصلا جرأت نمکردم برم اون بالا چون صدای خیلی ترسناکی داشت و مامانامونم ما رو ترسونده بودن که اون بالا یتا چاه هه و توش یتا لولو هه و ما رو موخوره و نباید برم اون بالا- چون بیچاره ها مترسیدن که یهو یتامون بیفتم تو مسیر آب و خفه بشم-، من خو پسر بودم و با پسرای همسایه ها دیه هم بازی مکردم و اینا برم گفته بودن که اون بالا هیچی نیست و تازه یتا حوضم داره که مشه توش شنا کنن و از این حرفا و دیه من کم کم ترسم رخته بود و مخواسم برم بیبینم چطره، همینم شد که یبار که به بچه ها – یعنی دو تا خواهرا خودم و دو تا دخترا همسایه- رفته بودم اونجا من گفتم که بچه ها بید برم بالا بیبینم چطره و من شنفتم بالاش حوض داره از این حرفا که دیدم اینا مگن نه و فلان و اینا که منم شروع کردم اصرار بالاخره راضیشون کردم همه برم بالا بیبینم چطره؛ بالاخره با ترس و لرز کمکم کردن که من برم بالا و وقتی دیدم هیچیز علاوه تری نداره دست یکی یکی رو گفتم و اونام رو کشیدم بالا و نشستم دور حوض ، اولش هنوز یخدک مترسیدم اما بعدش دیه کم کم ترسمون رخت و اول من رفتم تو آب و بعدشم اونام یکی یکی اومدن تو آب و سرگرم آب بازی و سر و صدا شدم. وقتی اومدم در بیِم و بِرِم خونه یهو دختر همسایه گفت که من دمپاییم نیست به به حالا خر بیار و باقالی بار کن همین دیه مونده بود حالا خونه مرم چی چی جواب بدم خدا اینجا بود که من یتا فکر بکر کردم سریع قامه مسیری که آب داشت مرفت رو هِشتَمو بر بچه ها گفتم زودی باشد برم بیبینم دمپایی کجا هه؛ راه افتیدم دنبال مسیر آبو رفتم رفتم تا رسیدم پشت در یتا خونه اما مترسیدم در بزنم و بگم چطو شده این شد که رفتم از راه آب یکی یکی رفتم تو خونه و بالاخره تونستم دمپایی رو پیدا کنم، همه خوشحال و خندون برگشتم برم خونه دیه هیشکه یادش نبود که همه پر گِل شدم و پچل پوچول شدم، دم چاه که رسیدم دیدم  اوخ اوخ چی چی میبینی همه خیابونو آب گرفته آخه وقتی من قامه رو هِشته بودم دیه فکرش نکرده بودم که حالا که این کارو مکنم این آبا کجا مره، یتا بنده خدا هم که ظاهرا آبیار اون خونه بود رفته بود اون بالا داشت قامه رو برمداشت به زمین و زمان داشت فحش مداد منم تا دیدم اوضاع بیریخته دست بچه ها رو گرفتم و اُ بُگُریز؛ دیه خونه و قایمکی رفتن رو حیاط خونه ما و شستن دست و پاهامونو اینا بماند؛ همینقدری بگم که از اون به بعد اومدن برا این چاه یتا قامه هشتن تا هیچوقت هر دو تا راه آبا بسته نشه و دوباره محض احتیاط یتا راه سرریز هم ساختن که آب اضافه رو برمگردوند به خود چاه اصلی

امیدوارم از این خاطره طولانی پر انحراف من خوشتون اومده باشه خصوصا اونی که درخواست نوشتن به لهجه یزدی رو از من کرده بود

یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05سآات 14:55  توسط حجت  |