رفته بودم دانشکده کار اداری داشتم گفتن برو فنی سه آموزش کل پیش مهدی زاده ، مام رفتم اوَد که برم پیشش دیدم یتا از دخترا همرشته ایمون اونجا تنا نشسته؛ پیش رفتم و سلام و حال و احوال و اینا ، گفتم اینجا چکار دارد گف کار یتا از آشناها هه اومدم بیبینم چکا باسی بکنه ؛ بعدش گفتم من برم کارما بکنم و بر گردم ؛ رفتم تو دفتر این مهدی زاده خدا نصیب نکنه غوغایی بود شولوغ پولوغ اساسی ؛ نگو که اینایی که ترم تابسونه گرفته بودن داشتن ثبت نام مکردن ، حالا ۲۰ تا آدم ایتو اتاق این اتاقم بی تهویه و کولر آدم توش میپوسید این پنجرشم واز نکرده بودن؛ مام دیوونه گفتم : بابا عقلم خوب چیزیه خو این پنجره را وا کند ؛ یکی گف خدا خیرت بده زوتر مگفتی ..بالاخره کارونا کردم و در اومدم دیدم دختره هم رشته ایمون هنو اونجا نشسه اما یتا دیه هم جلوش واسیده و دره با مبایل حرف مزنه ، نه که پشتش هد ما بود قیافشا ندیدم نفهمیدم کیه ؛ همیطو نه هشتم نه برداشتم گفتم چیچیه این مرتی..... که دیدم دختره دره هزار رقم چراغ مراغ مده که اووووی حواستا جم کن ، دقت کردم دیدم دره مگه مامانم هسن اینم به صورت بی صدا ؛ تا اومدم هم بجمبم مامانه که دخترشا دیده بود که چه ادا اصولی دره در میاره روشا کرد هد ما که بیبینه چه خبره ؛ که دیدم بـــــــَله مامانشونن ، مامانم خو تا حالا مارو ندیده بودن ناچار مراسم معرفی هم انجام شد ؛ مام بچه پرو قشنگ حال و احوال کردم ، بعدشم دیدم دیه باس برم خدافظیا کردم و ...
اینم حکایت سوتی ما
حالا شما اگر جا دختره یا مادره بودت چکا مکردت؟
نکته:
منو خو دیدت
دختره هم آدم واره
مادره هم فرهنگیه